همشهری آنلاین _ ثریا روزبهانی: شیرخدا از دل بازارچههای جنوب تهران تا استودیوهای رادیو و تلویزیون، پل میان گودهای باصفای جنوب شهر و خانههای میلیونها ایرانی شد تا هر بامداد، بانگ شاهنامه و نام مولا علی (ع) جانبخش سحرگاهان این سرزمین باشد.
با خنده میگوید حتما تیتر بزنید "شیر خدا، مرد خدا"، بعد مکث میکند و از ریشههای خانوادگیاش میگوید: «همه فکر میکنند چون ضرب و زنگ میزنم نام بنده شیرخدا است، اما باید بگویم نام خانوادگی من شیرخدا است و تمام اجدادم نیز شیر خدا بودهاند. پدرم عبدالحسین ورزشکار بود و برادر بزرگم، جعفر شیر خدا، از بهترین حماسهخوانهای ایران بود و هرکسی در رادیو صدای او را گوش میکرد از جای خود بلند نمیشد. برادر دیگری داشتم به نام حاجاصغر که در میدان اعدام، زورخانه داشت؛ من برای ورزش کردن به آنجا میرفتم. اکبر شیرخدا، دیگر برادر بنده، باستانیکار و ورزشکار بود. مرحوم حسن شیرخدا، ناصر شیرخدا و هاشم شیرخدا دیگر برادرانم بودند که فوت شدند. تمامی برادران بنده ورزشکار و شاهنامهخوان بودند و خانواده ما اصولا شاهنامهخوان بودند.»
رفاقت از جنس پایین شهر
شیرخدا هویت و ریشه خود را در کوچههای بااصالت جنوب شهر پایتخت میداند، جایی که خانهها به هم نزدیک بودند و فقط با دو دقیقه پیادهروی، همسایگیهای ماندگاری شکل میگرفت. مرشد میگوید: «من بچه بازارچه سعادت هستم. خانه ما تا منزل آقا تختی تقریباً دو دقیقه پیاده فاصله داشت. آقا طیب هم موقعی که میخواست برود ورزش، اول میآمد رخصت میگرفت. منش پهلوانی از کودکی در وجود آنها شکل گرفته بود، چون بچههای جنوب شهر اغلب ورزشکار بودند. آنها از همان طفولیت در گود زورخانه بزرگ میشدند و ورزش را یاد میگرفتند. قدیمها خیابانهای بالاشهر زورخانه نداشت، همه زورخانهها پایین شهر و از بازار به آن طرف بود. بالاشهرنشینها یواشیواش متوجه شدند که زورخانه فضای خوبی است و شروع کردند زورخانه ساختند، حتی در منزلشان. بچههای پایین شهر محبتشان بیشتر است و به همدیگر تعلق خاطر دارند. رفاقتشان از آن دست رفاقتهاست که سالها طول میکشد.»
صفر هندسه؛ بیست شاهنامه
نقطه آغاز پیوند شیرخدا با شاهنامه و ضرب، به میز و نیمکتهای کلاس درس در محله مولوی برمیگردد. روزهایی که ضعف در درس ریاضی را با شور فردوسیخوانی جبران میکرد. شیرخدا میگوید: «در ابتدا به مدرسه نوبهار زیر بازارچهنو، خیابان محمدیه در مولوی میرفتم، آن زمان پسر و دختر با یکدیگر درس میخواندند و در یک کلاس حضور داشتند. چند ماهی آنجا درس خواندم و پس از آن به مدرسه سعادت در بازارچه سعادت رفتم و طولی نکشید که جلوی صف ایستادم و شاهنامه خواندم. البته نمره هندسه و حسابم خوب نبود، اغلب صفر میشدم، اما برای اینکه معدلم بالا برود شاهنامه میخواندم و ۲۰ میشدم. مدام کتاب را برمیداشتم و شاهنامه میخواندم و روی میز ضرب میزدم. این بیستها به من نیرو میداد و با همین نمرهها از رادیو و تلویزیون سر درآوردم. حتی دورهای کاپیتان والیبال مدرسه بودم و در مسابقات مدارس، سرویس که میزدیم، شروع میکردم به شاهنامه خواندن و تیم حریف هول میشد و میباخت. وقتی که قهرمان میشدیم جام قهرمانی را به تیم بازنده میدادم؛ علتش هم این بود که از بچگی دوست داشتم به مردم محبت کنم.»
حرف درگوشی آقا تختی با شیرخدا
رابطه شیرخدا با پهلوان تختی، فراتر از یک رفاقت ساده بود. او درسهای ماندگار اخلاقی از غلامرضا تختی در سینه دارد که برایمان روایت میکند: «آقا تختی هم محلی بنده بود. از زمانی که شادروان تختی مدرسه میرفت با او دوست بودم و با هم به استخر و زورخانه میرفتیم. زمانی که آقا تختی از المپیک برگشت، من دعوتشان کردم و یک دهن برایشان به این مضمون خواندم: جهان پهلوان تختی نامدار / که هست از برای جهان افتخار ...
تختی جلو آمد و در گوشم گفت: «برای من نخوان». گفتم آقای تختی، شما پهلوان دنیایید، شما بازوبند طلا دارید، من برای شما نخوانم پس برای چه کسی بخوانم؟ یک گل به من داد و گفت: «از مولا علی بخوان» من از همانجا خاطرخواه آقای تختی شدم. شرمنده شدم، سرم را پایین انداختم و گفتم بیخود به شما نمیگویند آقای تختی.»
شور۶۰ساله مرشد
بیش از شش دهه، صدای او نبض صبحگاهی زندگی مردم ایران بود. عباس شیر خدا با حسرت و شیرینی از آن سالها میگوید که چطور عشق به ورزش و شوق شنیده شدن توسط مردم، او را هر سحر وامیداشت تا پشت میکروفون رادیو بنشیند. شیرخدا میگوید: «قبلترها به جاده قدیم شمیران میرفتم و در رادیو برنامه زنده اجرا میکردم. آن موقع در محله صامپزخونه (صابونپزخانه) بودم و قرار بود به رادیو بروم. برف سنگینی باریده بود. با دست برفها را کنار زدم و میخواستم خودم را به محل سوار شدن ماشین برسانم. آمدم از جوی آب بپرم که پایم گیر کرد و کفشم را آب برد، میخواستم به منزل برگردم، اما دیر شده بود و باید راس ساعت حرکت میکردیم، در نهایت با یک کفش خود را به محل اجرای برنامه رساندم.
خاطره دیگری هم از اجراهای زنده دارم؛ وقتی برای اجرا نشستم پشت میکروفون، پایم به میز خورد و همه کاغذهای متنی که باید میخواندنم روی زمین ریخت طوری که نمیشد آنها را برداشت. گفتم یا ابوالفضل، خودت کمک کن و یاد نرمش سر و گردن در ورزش باستانی افتادم. شروع کردم از یک و دو تا ۵۰تا خواندم. چشم باز کردم و دیدم وقت اجرا تمام شده و من همچنان دارم ضرب میزنم و میخوانم. بیش از ۶۰سال در رادیو و تلویزیون برنامه اجرا کردم و بیشتر برنامههایم زنده پخش میشد؛ از برنامه ورزش و مردم و صبح بخیر ایران گرفته تا ضرب زدن در فیلم قیصر. آن موقع از من میخواستند در زورخانه ضرب بزنم و بخوانم، اما با خودم میگفتم در زورخانه باید دو ساعت بزنم و بخوانم، اما در رادیو با ۱۰دقیقه اجرا، صدایم به کل کشور میرسد. اینقدر علاقه داشتم که این همه سال، صبح زود بیدار میشدم. شب که میخوابیدم فقط منتظر بودم صبح شود، به عشق مردمی که میدانند ورزش چیست، بروم و ضرب بگیرم و برایشان بخوانم. گاهی فکر میکنم خدا من را آفریده برای خواندن. هرگز نشده شعری را تکراری یا غلط بخوانم؛ سعی میکنم شعرهای نو بخوانم. حالا هم دوست دارم تا ۱۲۰سال برای مردم ایران بخوانم.»
فلسفه درِ کوتاه و حرمت زنگ
عباس شیرخدا با دقت و حساسیتهای خاص خودش از نمادها و اخلاق زورخانهای که شالوده هویت معنوی تهران بود، نمونههایی میآورد: «کوتاه بودن در ورودی زورخانه علامت این است که هر فردی میخواهد وارد زورخانه شود باید افتاده و متواضع پا به زورخانه بگذارد و به زبان خودمانی، سرش پایین باشد و به کسی زور نگوید. همین طور زنگ زورخانه هم برای هرکسی به صدا در نمیآمد، این زنگ برای شخصی به صدا در میآمد که سالها به راستی و درستی ورزش کرده و در زندگی از مسیر جوانمردی منحرف نشده بود. حالا سوال پیش میآید که آمدیم و فردی ورزشکار نبود و ما در زورخانه برایش زنگ زدیم. حکایت این زنگ چیست؟ خب، مرشدی که زنگ را برای شخص مورد نظر به صدا در میآورد، میداند این فرد قابل زنگ است، یعنی شخصیتی است که به جامعه خدمت کرده و دست نیازمندی را گرفته یا آبرویی را حفظ کرده است.»
شیر خدا ادامه میدهد: «زورخانه و آداب و ادوات آن همه مقدس و قابل احتراماند؛ برای مثال، رسم گلریزان. اغلب در ماه رمضان برای جبران زحمات یکساله مرشد، مراسم گلریزان برپا میکنند و هر شخص مبلغی در حد توانش وسط میگذارد و در نهایت پول را به مرشد میدهند. همین کار را برای شخصی که مریض بود یا نمی توانست جهیزیه تهیه کند و مشکلی داشت هم انجام میدادند؛ اهالی همان محل مهمان دعوت کرده و برای گرهگشایی و دستگیری از آن فرد پول جمع میکنند، بی اینکه کسی بفهمد.»
در پایان به امروز برمیگردیم که شهر گستردهتر شده و عباس شیر خدا در شهرک اکباتان سکنی گزیده و همچنان سنت دیرین ورزش صبحگاهی را حفظ کرده است. او میگوید که با اهالی ورزش میکند و اجازه نمیدهد این عادت جانبخش سحرگاهی، حتی در فضای مدرن شهرک، به دست فراموشی سپرده شود. او میگوید: «هر روز صبح در شهرک با اهالی ورزش میکنم و کنارشان هستم. محیط شهرک عوض شده اما ارادت اهالی به ورزش پهلوانی سرجای خودش باقی است. ورزش صبحگاهی برای من، همان پیوند عمیق با مردم است که هیچوقت قطع نمیشود؛ فرقی نمیکند کجا باشم.»