همشهری آنلاین- سحر جعفریان عصر:امدادگرانِ خسته و خاکی، همزمان با زنگ هشدار، صدای چند انفجار نیز میشنوند؛ انفجارهایی مهیب. این یعنی مقصد امداد و نجات نزدیک است؛ حدود ٢٠٠ تا ٣٠٠ متر دورتر از پایگاه، حوالی شهرک شهید محلاتی. پشت بند زنگ هشدار و صدای انفجارها، ستونی از دود، بلند میشود و بوی سوختن و سوختگی، مشام را تنگ میکند. امدادگران از آرش و بهروز که دانشجو و نخبهاند تا نادر و علی که ورزشکار و کارآفریند بیدرنگ، وسط حیاط پایگاه حاضر به یراق میایستند. کنارشان نیز، شادی، آزاده، فاطمه و مریم (بانوان امدادگر تیم روانشناسی سحر جمعیت هلال احمر) منتظر و آمادهاند و البته، امیدوار به پایان این جنگ که گاهی میان خود، آن را تحمیلیِ لعنتی میخوانند. تا ویکتور و تایگر، عقب خودروی حمل سگهای زندهیاب، آرام بگیرند، شمارش معکوس برای اعزام به مقصد امداد و نجات نزدیک هم آغاز میشود.
و ناگهان باز هم انفجار
ساعت حدود ١٢:٣٠ است و امدادگران پهنه شمال و شمال شرق پایتخت، تازه میان رختخوابهای جمع و جور خود جای گرفتهاند. عملیات امدادرسانی اخیر، حوالی محله پاسداران بیش از ٧ ساعت سخت و دشوار به طول انجامیده و آنها حسابی خستهاند...این را امیر میگوید: «خستگی این روزهایمان از زخم وطن و هموطن یک طرف، دلتنگی برای خانه و خانوادههایمان هم طرف دیگر...به امید پیروزی...». پر حرفی نمیکند و جمله آخرش را طوری که انگار گفته باشد «شببخیر»، میگوید و زود میرود میان یکی از چادرهای صحرایی کوچک که به سالن بزرگ پایگاه از همان روزهای نخستین جنگ برپا کردهاند، چشم گرم کند. غافل از اینکه کمی دیگر با پرواز جنگندهای در ارتفاع پایین، دوباره غوغا میشود. جنگندهای که خلبانش خیال بمبافکنی آن نزدیکیها دارد و این را حتی کارکنان سازمان جنگلبانبی و یا تعدادی از ساکنان واحدهای مسکونی اطراف آن ساختمان دولتی که هدف مستقیم شلیک بمبهای جنگندهاند، نمیدانند. و بالاخره انفجار و آوار، اتفاق میافتد و امدادگران راهی محل اصابت میشوند.
سفارش های دقیقه نودی و کمی قند طبیعی
تا مسئول پایگاه امداد و نجات جمعیت هلال احمر پهنه شبمال و شمال شرقی تهران اجازه اعزام امدادگران را بدهد، شاهین فرهنگ (پزشک و مسئول تیمهای مشاوره و خدمات روانشناسی) به گوش اعضای تیم، سفارشهای دقیقه نودی میخواند؛ «نگو، گریه نکن...بگو، آروم باش...از آوار دورشون کن تا سگهای زندهیاب دچار اشتباه بویایی نشن...» و تاکید میکند: «حتما همراهتان یک بطری آب قند طبیعی داشته باشید...». ابتدا، نیروهای پیشرو سوی محل برخورد بمبها حرکت میکند و بعد به ترتیب، تیمهای واکنش سریع، امداد و نجات و سحر. خسرو از امدادگران داوطلب تیم واکنش سریع جمعیت هلال احمر پهنه شمال و شمال شرق است که هنوز هم هر بار به موقعیت انفجارها نزدیک میشود، بغض میکند: «فکر کن تا کمی قبل از بمبافکنی، ساختمان یا خانهای برقرار بوده که حالا دیگه برقرار نیست و جایشان را یه پُشته آوار گرفته...» در خودروی ویژه تیم سحر، همچنان سفارشهای آقای دکتر فرهنگ شنیده میشود. راه، نزدیک است و امدادگران خیلی سریع در موقعیت قرار میگیرند.
برگههای کتاب میان شیشه و سنگ و سیمان
امدادگران هر چه بیشتر سوی محل حادثه پیش میروند، زمین بیشتر از خردههای شیشه، پاره های آهن، تکههای سیمان و سنگ، پُر میشود. هوا، دودآلودتر و فضا، کم نورتر میشود. در حدود ۵٠ متری محل حادثه که آن را نقطه داغ مینامند، خودروهای آتشنشانی و شهرداری در کنار باقی خودروهای امدادی و انتظامی و امنیتی توقف کردهاند. صدای ناله و گریه به داد و قال نیروهای امدادی و خدماتی گره می خورد: «کمک...»، «نردبون، نردبون بزرگه رو بیاره...»، «بیایید اینجا...اینجا یه مصدوم هست...»، «اجازه ندارید جلوتر برید، ممنوعه!»، «خبرنگار کدوم رسانه هستید؟»، «خانم صدای منو میشنوی؟ خانم؟ تحمل داشته باش، الان میاریمت بیرون...» و نیروهای امنیتی که آرام و بیسر و صدا سرگرم کار خود هستند. حمید، قلاده ویکتور را سوی راست میان آوارها میکشد: «هی پسر، دقت کن...میخوام بازم یه قهرمان باشی...» آن وسط، درست محل فرود بمب، همه چیز خرد و خراب شدهاست. بزرگترین قطعات ساختمان سازمان جنگلبانی، تکههای بتن یا سیمان به قدر کف دست هستند که امدادگران، سر صبر و حوصله لابهلایشان را میگردند. برگههای کتاب همه جا دیده میشوند: «جنگلداری پایدار»، «بررسی الگوهای موفق توسعه فضاهای سبز»، «جغرافیای کویر»، «مراتع بی آب» و بسیاری دیگر از همین دست موضوعات. برگههای جدا شده تا شعاع بیشتر از ٢٠٠ متر پرت شدهاند؛ تا نزدیکی منازل مسکونی اطراف ساختمان.
داغ جنگ روی دست امدادگران
امدادگران تیم سحر نیز مشغول کارند: «حق داری نگران باشی، شرایط دشواریه ولی سعی کن آروم باشی و مسلط...»، «اجازه بده کمکت کنم تا بلند شی و بیای دورتر جای ایمن بنشینی...»، «کمی آب بخور و بعد برام تعریف کن دقیقا چه اتفاقی افتاد ...».
کسی اجازه عکس و فیلم برداری ندارد؛ این را یکی از نیروهای امنیتی مدام یادآور میشود. ساعت حدود ١۴ است و امدادگران نخستین فرد مصدوم و محبوس را از زیر آوارهای سنگین بیرون میآورند. تعداد آنها که با شکستن شیشه پنجرهها و یا تخریب جزیی خانههایشان از موج انفجار، دچار شوک و ترس شدهاند، بسیار بیشتر از آمار شهدا، مجروحان و محبوسان آوار است. نادر از امدادگران کارکشته، حسابی خاکآلود شده و کف دستش نیز سوخته: «چون از زمان انفجار خیلی نگذشته اجسام به ویژه آنها که جنس فلزی دارند داغ و سوزاننده...برای همین دستم آسیب دیده...».
تا دوستان نادر به او رسیدگی کنند اعضای تیم سحر نیز کار خود را به پایان رساندهاند: «نیاز به کمک دارید؟ میخواید با هم حرف بزنیم؟»، «سرایدار مجتمع هستید؟ چند نفر یا چه تعداد خانوار وقت انفجار توی خانههایشان بودند؟» و خدا قوتهای بیدریغ و فراوانی که مردم، سوی امدادگران نثار میکنند. ساعت کمی از ١۶ گذشته و کار این عملیات امدادرسانی نیز مانند بیش از هزار و ٩٠٠ عملیاتی که از روز نخست جنگ تحمیلی تاکنون همه امدادگران جمعیت هلال احمر انجام دادهاند، به پایان رسیده است. حالا امدادگران پهنه شمال و شمال شرق پایتخت در حال استراحت یا شست و شوی رخت و لباس خود و یا گفت و گوی تلفنی با اعضای خانوادهیشان هستند.