همشهری آنلاین-سحر جعفریان: بعدازظهر سهشنبه، چهارمین روز از جنگ رمضان، جنگنده بالای سر ساختمان سیمانی و قدیمی فرماندهی انتظامی) ستاد ژاندرمری قدیم) ابتدای خیابان کارگر جنوبی در میدان انقلاب میچرخد.حوالی ساعت ۱۵:۳۰با شلیک یک موشک، ساختمان خاطرهانگیز ژاندارمری مورد حمله قرار میگیرد. ساختمانی با قدمت تقریبی ٨٠ ساله و معماری ساده که دقایقی قبل از آن حمله با کاربری نظامی و انتظامی استوار بود. حالا ۱۳ روز گذشته و علیرغم تخریبهای ناشی از موج انفجار بنای ستاد که ساختمانهای اطراف را از ریخت انداخت، کسبه و شهروندان به کار و بار خود مشغولند.
جایش، خالیست
همین که خیابان کارگر جنوبی به پاییندست میدان انقلاب میرسد، رهگذران و خودرو سواران، چشم در چشم انبوهی از خاک، شیشهها و تیرآهنهای شکسته و در و پنجرههای لوله شده، درمیآورند. از همان شب انفجار، دورتا دور ساختمان آوارشده ستاد را نایلونی به رنگ آبی ملایم کشیده شدهاند. ستونهای ساده و بلند ورودی ستاد اما جان سالم از موشک به دربردهاند. ستونها میان ویرانه برجای مانده از ساختمان ژاندارمری قدیم، هنوز زیبا و دیدنیاند. برخی، از نمای در هم ریخته ساختمان ستاد عکس برمیدارند و برخی به افسوس و هیهات و ای وای، میگذرانند. در هر حال، هر چه کنند، صدای جاروی رحیم، پاکبان محل، فکر و نگاه آنها را از لابهلای آوار بیرون میکشد. رحیم، هنوز به جای خالی ساختمان ستاد عادت نکرده: «آن روز این دور و بر خلوتتر از روزهای قبل بود...چون از صبح داشتند موشک به نزدیکی خیابانهای جمهوری و پاستور میریختند...برای همین، خیلیها دکانشان را قفل کردند و رفتند.» سردستی، جارویش را به زمین میکشد و ادامه میدهد: «ولی من سر شیفتم ماندم...مثل یکی دو سربازی که جلوی ساختمان موشکخورده، نگهبانی میکردند...بیچاره مادرهایشان...». لحظه انفجار، او در حال جاروکشی بود و بیشتر از ۵٠٠ قدم در خیابان انقلاب اسلامی (ضلع شرقی میدان) پیش رفته بود. گوش راستش آسیب دیده و به گفته پزشک باید با کمشنوایی مدارا کند.
کتاب و ساندویچ و بوی باروت جنگ
۶ جسد از زیر آوار سنگین ساختمان ستاد بیرون آوردهاند. این را رامین، کارگر کمسن و سال ساندویچفروشی نزدیک سینما بهمن در میدان انقلاب میگوید. ساعتی از غروب گذشته و ساندویچ را برای مشتری آماده میکند و حرفهایش را پی میگیرد: «از تعداد کشتههای خیابانی خبر ندارم. ولی قیامتی بود. هی میگفتن مردم عادی رو نمیزنن اما این روزها هم دیدیم. من اینجا تو ساندویچی بودم...به خاطر ماه رمضان، کرکره را بالا نداده بودم. صدای انفجار آنقدر زیاد بود که تا یک ربع گوشهایم سوتِ ناجوری میکشید. دست و پایم را گم کرده بودم. نمیدانستم باید از ساندویچی خارج شوم یا نه، همان جا بمانم!»
نیم ساعت بعد از انفجار، ترسان و لرزان از مغازه ساندویچفروشی بیرون آمد: «هوا، پُر بود از دود غلیظ و گرد و خاک...بوی باروت و سوختگی، آدم را خفه میکرد. ماموران و امدادگران رسیده بودند.» نگران «علی جورابی» ست؛ دستفروش جوانی که چند سالی بود ضلع شمال غربی میدان انقلاب، بساط جوراب پهن میکرد: «از آن روز کسی او را ندیده...هیچ رد و نشانی هم از کس و کارش نداریم...». این روزها که جنگ رمضان به پانزدهمین روزش رسیده، پرچمگردانهای پیر و جوان، زن و مرد، دور میدان انقلاب میایستند و حیدرگویان، سنگ وطن به سینه میزنند تا به شیوه خود برای دشمن خط و نشان بکشند.
خسارت از جان تا کرکرههای ١٠٠ میلیون تومانی
بادِ سردِ اسفند به پرچمِ ایران که بالای آوار ساختمان ستاد افراشتهاند، میپیچد. مانند آن پرچم اما بسیار بزرگتر را به نمای شیشه شکسته ساختمان تجاری ٨ یا ١٠ طبقه روبروی آوار ستاد، آویزان کردهاند. ساختمانی که دچار بیشترین میزان تخریب ناشی از موج انفجار، آن هم به سبب نزدیکی به محل برخورد موشک، شدهاست. بخشی از پوشش آلومینیومی مچاله شده نمای آن که به زیر پرچم پنهان مانده، احتمال خطر ریزش دارد. از اینرو، حریم پیادهروی کمعرض مقابل آن را نوار زرد رنگی کشیدهاند تا عابران آسیب نبینند.
میان آن حجم از تخریب و آوار، نونواری کرکره مغازههای ساختمان تجاری و چند مغازه دورتر در ٢ طرف آن، حسابی به چشم میآید. محمد، صاحب سوپرمارکتی جمع و جور، میگوید: «کرکره مغازههایمان از شدت موج انفجار پاره و له شده بود...وقتی رسیدیم آنها را از وسط خیابان جمع کردیم. توی این کسادی بازار فقط ٨٠ تا ١٠٠ میلیون تومان، پول بابت کرکره تازه دادیم... بماند، خسارتهایی که به اجناسمان خورده...» حوصله چندانی ندارد؛ درست مانند نادر که صاحب دکه روزنامهفروشی در همسایگی اوست.
دیوارههای دکهاش به قاعده تقریبی ٢٠ سانتیمتر فرو رفته: «عمرم به دنیا بوده که آن روز نیامده بودم سرکار...» چند روزنامه کم صفحه روی پیشخوان چیده و بیشتر اما سیگار میفروشد.
زندگی پس از آن بعدازظهر جنگی
حال و روز دیگر ساختمانها در مجاورت ستاد ژاندارمری، بهتر از ساختمان تجاری و مغازههای پایینش نیست. جای پنجرههای اغلب آن ساختمانها، حفرههای خالی و بدون قاب و شیشه دیده میشود که میان تعدادیشان چراغی روشن است. مردی میانسال، دستمال عرقچین به سرش بسته و آرام آرام، خرده شیشههای گِرد یکی از حفره پنجره محل کسبش را جمع میکند. در حفره پنجرهای دیگر، کسانی مشغول جابهجایی کمدهای اداریاند. آنجا، دارالترجمه است و نگار، منشی: «شب همان بعدازظهر که ژاندارمری را موشک زدند، رئیسمان خودش را رسانده بود به محل. میگفت، ماشینهایی که این حوالی توقف داشتند یا در حال عبور بودند انگار از دستگاه اوراق فرار کرده و بعضیهایشان که نزدیکتر به ستاد بودند مثل یک تکه پلاستیک میسوختند.»
فهرست ترجمههای آماده تحویل قبل از نوروز ١۴٠۵ را نگاه میاندازد؛ ٢ مورد بیشتر نیست. شانههایش آویخته میشود؛ مثل امدادگران و اتشنشانانی که غروب دوازدهم اسفند از زیر آوار سنگ و سیمان ساختمان ستاد فرماندهی، اجسادی را بیرون کشیدند. کسبه و شهروندان سعی دارند به روال عادی زندگی در همسایگی با تاریخی آوار شده بازگردند؛ شاید سخت و شاید کُند اما آنها در تلاشند.