تاریخ انتشار: ۱۲ بهمن ۱۳۸۵ - ۰۶:۰۵

مرحوم حجت ا‌لاسلام علی دوانی: سال‌هایی بود که فضای جامعه را خفقان گرفته بود. علما را می‌گرفتند.

 منابر تعطیل بود و به هر کسی مشکوک می‌شدند به او حمله می‌کردند و بازداشت و تبعید و زندان، هر لحظه علما و روحانیون و اهالی منبر و مبارزان را تهدید می‌کرد. من دو سالی بود که با خانواده به تهران آمده بودم و در تهران سکونت داشتیم.

آخرهای شب 25 خرداد 1352، ساعت 12 شب 9 نفر از مامورین مسلح به خانه ما هجوم آوردند. در زدند. همسرم که کارخانه را تمام کرده چون نزدیک در بود گفت: کیست؟ گفتند: باز کنید. همین که در را باز کرد هر 9 نفر ریختند توی حیاط و در حالی که اسلحه خود را نشانه گرفته بودند گفتند: خانم تکان نخور!

من رفتم به حیاط و چراغ حیاط را روشن کردم. چند نفر مسلسل به‌دست در پشت درختها موضع گرفتند، چند نفر هم رفتند بالا که اتاق‌ها را بگردند. فرمانده آنها که مانند بقیه لباس شخصی به تن داشت، آمد پهلوی من نشست و در حالی که تکیه به مسلسل داشت با تشدد گفت: چند پسر داری؟ با خونسردی گفتم: پنج تا.

 گفت: اول؟ گفتم: محمد. گفت: کجاست؟ گفتم: در دانشگاه و سرگرم امتحان است. گفت: دوم؟ گفتم: این است به نام محمدعلی.

 پرسید: سوم؟ گفتم: محمدحسن در دانشسرای ورامین است. گفت: چهارم؟ گفتم: چهارم و پنجم به نام محمدحسین و محمدباقر از خواب پریده و آنجا با مادرشان روی تخت نشسته‌اند. من هم از او پرسیدم: شما چند فرزند دارید؟ لبخندی زد و گفت: دو تا. گفتم: فقط دوتا؟ خندید و چهار زانو نشست و اسلحه را روی زانو گذاشت و گفت: حاج‌آقا اهل مزاح است!

این شخص را بعدها که برای دیدن بچه‌ها به زندان قصر می‌رفتم و در لباس شهربانی بود، شناختم به نام سروان وزیری و روی سینه‌اش نوشته بود: «افسر کاراته». او پس از پیروزی انقلاب اسلامی محاکمه و اعدام شد. آنها 48 ساعت خانه را در اشغال داشتند تا به محض آمدن فرزندانم که در دانشگاه تهران و دانشسرای ورامین سرگرم امتحان بودند دستگیر کنند.

از ساعت 12 شب تا 4 صبح کتابخانه‌ام را که در طبقه دوم و حدود سه هزار جلد کتاب داشت برای بازرسی چنان به‌هم ریختند که بعد از رفتن آنها دیدم گویی آنجا را بمباران کرده‌اند و هفته‌ها طول کشید تا آنها را دوباره مرتب کردم. خوشبختانه من قبلاً هرچه را از نظر ساواک جرم می‌دانستم از بین برده بودم.

 روز دوم، مأمورین گفتند اگر امروز پسرت به خانه نیاید، خودت را مانند سایر پدرها می‌بریم به زندان و نگه می‌داریم تا او را تحویل دهی.


 ساعت 2 بعدازظهر 27 خرداد محمد پسر بزرگم که سرگرم امتحان سال آخر لیسانس فلسفه بود، بی‌خبر از همه‌جا زنگ در را به‌صدا درآورد. مأمورین مسلح  در را گشودند و پس از بازرسی بدنی، او را جلوی چشم ما یعنی پدر و مادر و برادران و خواهران و کسانش با خود بردند.

 پسر دیگرم محمدحسن را که 16 سال داشت قبلاً از دانشسرای  ر مقدماتی ورامین گرفته و بازداشت کرده بودند. زیاد هم ناراحت نبودیم، زیرا آن روزها هر چند شب نوبت یک خانواده مذهبی بود که خانه‌اش مورد حمله قرار گیرد و فرزندانش را دستگیر و بازداشت کنند.