تاریخ انتشار: ۳ آبان ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۱

علی‌اکبر رفوگران، بنیان‌گذار نام‌آشنای کارخانه «بیک» و پدر صنعت خودکار ایران، متولد ۱۵اسفند ۱۳۰۹، امروز با کوله‌باری از تجارب ناب کارآفرینی و حافظه‌ای زنده، یک شاهد عینی تمام‌عیار از پوست‌اندازی تهران است.

همشهری آنلاین- ثریا روزبهانی : برای شناختن تهران قدیم، همیشه نباید در میان برگه‌های پوسیده‌ کتاب‌های تاریخ سرک کشید. گاهی تاریخ، روبه‌رویت می‌نشیند، چای می‌نوشد و با طمأنینه از شهری می‌گوید که تازه برج و باروهای ناصری‌اش را به خاک سپرده است. علی‌اکبر رفوگران، بنیان‌گذار نام‌آشنای کارخانه «بیک» و پدر صنعت خودکار ایران، متولد ۱۵اسفند ۱۳۰۹، امروز با کوله‌باری از تجارب ناب کارآفرینی و حافظه‌ای زنده، یک شاهد عینی تمام‌عیار از پوست‌اندازی تهران است.

نام این مرد با تولید و نبض بازار گره خورده، اما بیش از هر چیز «شناسنامه‌ زنده هویت تاریخی تهران» در یک قرن اخیر به شمار می‌آید. در این گفت‌وگو، پای خاطرات شیرین، جزئی و دست‌اول مردی نشسته‌ایم که نه از روی شنیده‌ها، بلکه با مرور تجربه زیسته خود در کوچه‌پس‌کوچه‌های خانی‌آباد، شهباز و راسته‌های بازار تهران، نبض زندگی و اخلاق پایتخت قدیم را پیش چشم ما زنده می‌کند.

علی‌اکبر رفوگران، پدر صنعت خودکار ایران و پیشکسوت نوشت‌افزار تهران قدیم، از روزگاری روایت می‌کند که خیابان‌ها خاکی بود، خانه‌ها با پت‌پت چراغ‌های نفتی روشن می‌شد و آب گوارا را باید با عبور از چهل پله‌ تاریک آب‌انبار جست‌وجو می‌کردی. ۹۷سال از روزی که آقای بیک معروف در محله خانی‌آباد زاده شده، می‌گذرد؛ محله‌ای قدیمی که نامش با جهان‌پهلوان تختی گره خورده، اما خاطره‌ تابستان‌های کودکی او ما را از کوچه‌های خانی‌آباد به خیابان شهباز می‌برد؛ به روزهایی که خبری از یخچال‌های خانگی نبود و خنک نگه‌داشتن آب و خوراک، خودش ماجراها داشت.

علی‌اکبر رفوگران از آن روزها چنین روایت می‌کند: «من متولد خانی‌آبادم؛ همان محله‌ای که تختی هم در آن بزرگ شد. به‌نوعی بچه محل و هم‌نفس «آقا تختی» هستم. بعدها به خیابان شهباز آمدیم. حالا اسم خیابان عوض شده، اما خاطره‌هایش هنوز برایم زنده است. به خاطر دارم که پشت خانه‌مان یخچالی به اسم یخچال «صغیرا» بود؛ یخ را در این سرداب بزرگ و تاریک نگه می‌داشتند و تابستان‌ها خرکچی‌ها با الاغ‌هایشان می‌آمدند و یخ‌ها را قالبی خرد کرده و برای فروش می‌بردند. اغلب یخ‌ها را در میان گونی می‌پیچیدند که زود آب نشود، اما یخ‌ها همیشه تمیز و بی‌دردسر به دست مردم نمی‌رسیدند و گاهی گل‌ولای هم به آنها چسبیده بود. با این‌ همه، برای خانواده‌هایی که در گرمای تابستان راهی جز این نداشتند، همان قالب‌های یخ غنیمت بود.»

سبزه‌میدان موروثی یا بازار مرغی

تهران قدیم بود و یک بازار مرغی؛ صدای مرغ و خروس در بازاری که امروز آن را به اسم "سبزه‌میدان" می‌شناسیم حدود صدسال قبل لابه‌لای زنگوله‌های‌ کاروان‌ شترهای این محدوده گم می‌شد. این جمله‌ها را می‌گوید و ادامه می‌دهد: «من، علی‌اکبر رفوگران، زاده‌ چنین تهرانی هستم. شهری که دیگر برج و بارو نداشت، اما دروازه‌هایش، مثل «دروازه‌غار» و «دروازه‌دولت»، هنوز نفس می‌کشیدند؛ هر چند سودای تجدد و تمدن، کم‌کم آنها را از نقشه پاک کرد.»

آقای بیک با تداعی تصاویری در ذهنش از آن برهه ما را مهمان خاطراتش از تهران قدیم می‌کند: «تبار ما در بازار با نام «بازارچه‌ مرغ‌فروش‌ها» گره خورده بود. همان‌ جایی که پدربزرگم از اصفهان آمد و در سرای امین‌الملک، سهمی گرفت و سنگ‌بنای حضور ما را در بازار گذاشت. سبزه‌میدان آن روزگار، با چیزی که امروز می‌بینید، زمین تا آسمان فرق داشت. آنجا جزء میراث ما بود که بعدها بین وارثان تقسیم و فروخته شد. یادم می‌آید حجره‌های آن زمان شباهتی با مغازه‌های امروزی نداشت و خبری از ویترین‌های پرزرق‌وبرق و نورپردازی‌های آن‌چنانی نبود. اغلب جلوی مغازه‌ها «سکوهای بلندی» بود که کاسب‌ها اجناس‌شان را روی آن پهن می‌کردند. وقتی هم شب می‌شد، اگر می‌خواستند کمی روشنایی به حجره بدهند، فقط چراغ‌های زنبوری بود که به داد کاسب می‌رسید.

رسم کاسبی، رسم نان حلال بود. کاسب‌های آن دوره، مردان سحرخیزی بودند که صبح زود می‌آمدند و غروب وقتی که خورشید تهران پشت دروازه‌ها پنهان می‌شد، راه خانه را پیش می‌گرفتند. البته ظهرها بازار را سکوت عجیبی می‌گرفت. صدای اذان که می‌آمد همه راهی مسجد می‌شدند. برای آن‌ها کسب‌وکار جدا از اعتقاد نبود. در همان‌ حجره و مغازه غذا می‌خوردند و همان‌جا هم به رفاقت‌ و دادوستدشان می‌رسیدند. کسب روزی، آداب خودش را داشت.»

فقط سپه آسفالت بود

تهران آن روزها برای رفوگران، دنیای دیگری هم داشت. تهران با وجود خاکی بودن خیابان و کوچه پسکوچه‌هایش و همچنین دروازه‌های رو به زوالش، اصالتی داشت که در شهر دودگرفته امروز گم شده است. دنیای کودکی‌های او در میان تهرانی با خیابان‌های خاکی گذشت که با شیطنت‌هایش هنوز در ذهن ۹۷ساله‌اش نقش بسته: «سال‌های ۱۳۱۰-۱۳۲۰ خیابان آسفالت در کار نبود، مگر همان خیابان سپه. باقی شهر، خاکی بود و تهرانی‌ها با درشکه و قاطر تردد می‌کردند. یکی از تفریحات ما پسربچه‌ها، درشکه‌سواری غیرمجاز بود! پشت درشکه آویزان می‌شدیم و وقتی راننده می‌فهمید با شلاق به جانمان می‌افتاد. یا روروئک‌های دست‌سازی که با بلبرینگ درست می‌کردیم. چوب و تخته‌های کهنه را می‌آوردیم، وسط‌شان را سوراخ می‌کردیم و با بلبرینگ چرخ‌ها، وسیله‌ای می‌ساختیم که در آن خیابان‌های خاکی، صدای تق‌تقش گوش خیابان را پر می‌کرد. این‌ها تمام هیجان آن روزهای ما بود.»

دوچرخه‌ای زیر لحاف

رفوگران از زمانی می‌گوید که پایش را از خط قرمزها فراتر گذاشته، اما اکنون به یکی از بامزه‌ترین خاطرات کودکی‌اش تبدیل شده: «بگذارید از آن روز بگویم که طعم کودکی برایم تغییر کرد. یک روز مادرم دو تومان به من داد. دو تومان آن روزها پول کمی نبود. گفت: «برو بگرد.» پول توی جیبم بود و رسیدم میدان حسن‌آباد. حسابی شلوغ بود. دیدم دور تا دور خیابان را چادر زده‌اند و راه را بسته‌اند. چادرهای زیادی زده بودند. فهمیدم بزم و ضیافتی آنجا برپاست. بلیت ورودی‌اش هم دو تومان بود. اولش دودل بودم. دو تومنی را که توی دستم فشار می‌دادم، باید برای بلیت می‌دادم. اما انگار دنیای پشت آن چادرها، یک «دنیای ممنوعه» و رازآلود بود که مرا به سمت خودش می‌کشید. وارد شدم، نه با بلیت که با شانس.

پدر رفیقم آنجا نگهبان بود و دوستم را آنجا دیدم و احوال‌پرسی کردم و گفتم: «چه خبر است این‌جا؟» با خنده گفت: «خیلی خبرهاست! برو تو!»من را یواشکی داخل فرستاد. گفتم: «اما من بلیت ندارم؛ پول بلیت دو تومان است.» لبخندی زد و گفت: «نمی‌خواهد، همین‌طور برو تو! مثل یک مهمان ویژه وارد فضای قرعه‌کشی شدم. غلغله بود. کاغذهای قرعه‌کشی را روی هم چیده بودند. بی‌آن‌که بدانم چه می‌کنم، دو تومن را برای خرید بلیت دادم. دستم رفت و یک بلیت را از میان آن همه، برداشتم.کاغذ را به متصدی دادم. چشم‌هایش گرد شد و با صدای بلند فریاد زد: «برنده دوچرخه!»

باورم نمی‌شد، اما بیرون آمدن از آن میان، خودش یک عملیات سخت بود. دور و بر ما پر شده بود از لات‌ها و کسانی که آن‌جا جمع شده بودند. همان لحظه، یکی از مردهای بزرگ بازار که خیلی داش‌مشتی و گردن‌کلفت بود و قیافه‌ پهلوان‌منشی داشت، جلو آمد. نگاهی به جمعیت انداخت، خم شد و دوچرخه را روی دست بلند کرد. با صدای کلفت و مهربانش به بقیه گفت: «بکشید کنار! این مال این بچه است. خطاب به من گفت: جای تو این‌جا نیست. چرا اومدی اینجا! در دلم گفتم پس چرا تو اومدی!

شب که رسید، بزرگ‌ترین مسئله‌ زندگی من این بود که با این گنج بزرگ را چه کنم؟ ترس از دزد همه‌چیز را کابوس‌وار می‌کرد. دوچرخه را نمی‌شد همین‌طوری در حیاط بگذارم. دوچرخه‌ را داخل اتاق آوردم و کنار خودم زیر لحاف گذاشتم.»

برچسب‌ها