همشهری آنلاین - سیده کلثوم موسوی: هیئت هفتگی محل (هیئت محبانالزهرا س) پاتوق خلوتهای خالصانهاش شده بود. در خانواده مذهبی و قشر متوسط جامعه به دنیا آمد، فردی آرام با تمایلات مذهبی که از نوجوانی به فعالیت در بسیج، هیئات مذهبی و خدمت به دیگران علاقه داشت. عرفان خزایی۳۲ ساله و مجرد ۲۲ اسفند ۴۰۴، در ایست و بازرسی میدان شوش، خیابان فدائیان اسلام، بر اثر اصابت موشک به شهادت رسید. سراغ مقداد خزایی برادر شهید و شکوه خزایی مادر شهید می رویم تا عرفان را از زبان خانواده بیشتر بشناسیم.
دا بو نذر چملت نوش(مادر نذر چشات بشه نگو)
شکوه خزایی مادر شهید عرفان خزایی با زبان شیرین لکی از ما استقبال میکند و میگوید: «شما مهمان عرفان هستید قدمتان روی چشم. عرفان من هر زمان مهمان میآمد کارهای خانه را انجام می داد من ۵ پسر دارم عرفان ۳۲ سالش بود و شد پسر تهتغاری من که تنهایم گذاشت. او به من گفته بود که شریک لحظههایم تا همیشه است. هرچه به او گفتم ازدواج کند زیر بار نمیرفت و میگفت: چطور مادرم را تنها بگذارم و ازدواج کنم؟ خادم آقا امام رضا(ع) که بود هر دفعه برایم تبرکی میآورد. از در که میآمد دستهایم را میبوسید و خم میشد و بوسه بر پایم میزد. این کار همیشه اش بود. تنها خواسته اش این بود که مادر برایم دعا کن شهید بشوم. اشک در چشمان حلقه میزد میگفتم: عرفان من گریهام میگیرد نگو. سریع جواب میداد که دا ( به زبان لکی یعنی مادر) بعد از اینکه از دنیا بروم وصیتم این است که یک قطره اشک نریزی. میگفتم: دا بوعه نذر چملت، نوش( مادر بشه نذر چشات نگو). او حتی کارت اهدا عضو هم گرفته بود.»
برایم گریه نکنید
اشک درد آدم را تسلی میدهد اما، امان از زمانی که عزیزی را از دست میدهی و قبل از رفتنش وصیت کرده باشد بازماندگان برایش اشک نریزند. و چه دردناک است اگر آن بازمانده مادر باشد و مجبور شود که اشک را در چشمانش بخشکاند: «عرفان قبل از شهادتش به من گفت: شهید شدم برایم گریه نکنید و بین مردم در تشییع پیکرم شیرینی توزیع کنید. بر حضور مداوم و در راهپیماییهای شبانه تا پیروزی جبهه حق تاکید داشت . او به آرزوی زیبایش رسید و ما هم تمام خواستههای بعد از شهادتش را انجام دادیم؛ هر چند برای من که مادر هستم سخت بود گریه نکنم اما انگار اشک در چشمانم خشکیده است و گریهام نمیگیرد. حتی زمانی که مرا بیمارستان سر پیکر عرفانم بردند یک قطره هم اشک نریختم. صادق رضاییفر یکی از دوستان شهید بعد از شهادتش گفت: شهید دو شب قبل از شهادتش با من صحبت کرد و گفت: یک بمب اینجا اصابت میکند و فقط من شهید میشوم. و همان هم شد. دقیقا در همان نقطه فقط عرفان شهید شد.»
می خواستیم اعضای بدنش را اهدا کنیم
مقداد خزایی لحظههای رفتن برادر را چنین توصیف میکند: «۲۱ رمضان در ایست و بازرسی بودیم. عرفان به همراه چند نفر از دوستان در حال انجام وظیفه بود که یک دفعه صدای انفجار از خیابان آمد. به سرعت همراه افرادی که در نمازخانه پاساژ محل استراحت نیروهای ایست و بازرسی بودیم به محل انفجار آمدیم. تعدادی از موتورها و مغازهها طعمه حریق شده بود. شهید عرفان از ناحیه جمجمه، دو بسیجی ونگهبان پاساژ مجروح شدند. همه مجروحان را به بیمارستان مهدیه بردیم، عرفان را به بیمارستان بقیهالله انتقال دادند و تحت مداوا قرار گرفت. اما بعد از چند روز پزشکها گفتند: عرفان مرگ مغزی شده و برای انجام مراحل اهدای عضو به بیمارستان رفتیم. فرمها را تکمیل کردیم و یک ساعت بعد از خروج خانواده از بیمارستان، پزشکش تماس گرفت که عرفان ایست قلبی کرده. مجدد تماس گرفتند اقدامات پزشکی نتیجه داده و احیا شده است. بعد از آزمایشات لازم برادرم را به بیمارستان مسیح دانشوری جهت اهدای عضو انتقال دادند. حدود پنج ساعت بعد اطلاع دادند که هنگام انتقال برادرم، عرفان شهید شد و هر کاری کردیم برنگشت.»
شهادت لباسی که قواره هر کس نیست
بردار شهید می گوید : «هر هفته چند مرتبه برای خدمت به حرم حضرت عبدالعظیم (ع) و ۳روز در ماه برای خدمت به حرم امام رضا(ع) میرفت. هر زمان به زیارت مزار شهدا میرفت حتما سر مزار شهید سجاد زبرجدی و آرمان علیوردی توقف و خلوت میکرد. بعد از شهادتش دو نفر از خادمهای مزار شهدا در قطعه ۴۲ سر مزار برادرم آمدند و گفتند: ایشان هر هفته اینجا میآمد و ما چندین مرتبه او را دیده بودیم. شهادت لباسی ست که اندازه قواره هر کس نیست و مدال افتخاری است که نصیب هر کس نمیشود، باید همچون شهید زندگی کرد که شهادت نصیب شود. خانواده ما یک شهید تقدیم کشور عزیزمان کرده، من و سه برادر دیگرم حاضریم برای سربلندی و اعتلای کشورجان خود را فدا کنیم.»