تاریخ انتشار: ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۵۶

زن، مرد، کودک، پیر، جوان، نظامی و غیرنظامی... هر کدام ساکن یک گوشه تهران بودند و حالا همسایگی آن‌ها در قطعه ۴۲، این قطعه را به شهری کوچک تبدیل کرده است. پررنگ‌ترین وجه تشابه و نخ تسبیحی هم که آن‌ها را در این قطعه همدم و همسایه هم کرده، پرپرشدن در جنگ تحمیلی سوم با دشمن صهیونی –آمریکایی است.

همشهری آنلاین-رابعه تیموری:شهدای جنگ ۱۲ روزه اولین شهدای قطعه ۴۲ بودند و از همان روزهای آغاز جنگ ۱۲ روزه این قطعه آرام و قرار نداشت. این قطعه از بهشت شلوغ است و نه تنها هر روز از خانواده‌های داغداری میزبانی می‌کند که عزیزی را در خاکش به‌امانت سپرده‌اند، بلکه در روزهای ۵ شنبه این قطعه به میعادگاه بازماندگان تبدیل می‌شود.
میهمانان عزیز

چند متری پیش از آن که در ورودی اصلی بهشت زهرا (س) نمایان شود، تابلوهای راهنما مسیر دسترسی به قطعه شهدای جنگ تحمیلی سوم را نشان می‌دهد. این قطعه در همسایگی قطعه ۲۱ قرار گرفته که شهدای دوران پیروزی انقلاب در آن آرمیده‌اند؛ شهدایی که تصاویرشان از سقف ریسه شده‌اند، آرام و بی‌صدا آمد و شد میهمانان شهدا را تماشا می‌کنند. بسیاری از مزارها هنوز سنگی ندارند و مشخصات شهدا روی پیشانی مزارها نوشته شده است. صبح‌های پنجشنبه، همه جا شلوغ می‌شود و کمتر مزاری است که یک یا چند میهمان نداشته باشد.


میثم یکپارچه آقا بود

هیچ صدا و همهمه‌ای نمی‌تواند خلوت مادرشهید می‌ثم جهانگردیان را با پسرک خوش قد و بالایش برهم بزند. آرام و بیصدا کنار مزار ساده می‌ثم‌اش نشسته و لابه لای مکث‌هایی که در زمزمه دعای توسل دارد، قربان صدقه پسر عزیزکرده‌اش می‌رود که قرار بود در همین روزها به پابوس سیدالشهدا برود: «آقا میثم من پاسدار بود، ولی آن روز توی محل کارش نبود، توی خیابان ترکمنستان شهید شد، وقتی ساختمان پلیس دیپلماتیک را زدند، او با ماشین از آن جا رد می‌شد. ترکش از سقف ماشین به سر پسرم خورده بود و پهلویش هم آسیب دیده بود. آقا می‌ثم من می‌خواست به زیارت امام حسین (ع) برود، اما آقا همین جا با زبان روزه او را طلبید. »
یکپارچه آقا بودن می‌ثم دل مادر را بیشتر می‌سوزاند: «پسرم دوتا لیسانس داشت، مثل دسته‌گل بود. نمازخوان، آقا، سربه زیر... »


پسر شیرین زبان بابا

همسر جوان شهید حامد عسگری امروز هم به دیدنش آمده، از ۵ فروردین که پیکر همسر مهربانش را به خاک سپرده، هر روز می‌آید و هنوز باور نکرده که دیگر سیدحامد برنمی گردد: «هنوز فکر می‌کنم برمی گردد.. برمی گردد. نه؟ ... » هنوز دلش نمی‌آید که‌امیرعباس را برای دیدن مزار بابا بیاورد: «پسرم تازه زبان باز کرده و می‌تواند بابا بگوید. هر روز بهانه‌اش را می‌گیرد و صدایش می‌زند... » وقتی شیرین زبانی‌های‌امیرعباس را برای بابا حامد او تعریف می‌کند، اشک چشم‌های پرغمش خشک نمی‌شود: «هر روز که می‌آیم همه کارهایی را که کرده‌ام، برایش تعریف می‌کنم. از دلتنگی های‌امیرعباس هم برایش می‌گویم. چهلم شهادت حامد می‌شود روز عقدمان، حامد ۵۰ روز بعد از اولین سالگرد تولد پسرمان شهید شد. میهمانان جشن تولد یک سالگی‌امیرعباس کودکان کار بودند و همسرم قول داده بود وقتی پسرمان بزرگ شد برایش یک جشن تولد مفصل بگیرد، ولی نمی‌تواند به قولش وفا کند، نه؟ ... » واگویه‌های بی‌جواب همسر حامد، آتش دلش را بیشتر می‌کند: «همسر من کارمند بود. یک غیرنظامی... پس چرا شهیدش کردند؟ ... »


حسرت دیدار آخر

مادر تازه از راه رسیده، اما دلتنگی به مادر مجال نفس تازه کردن نمی‌دهد و وقتی صورت خسته و تکیده‌اش را روی مزار دختر جوانش می‌گذارد، سردی خاک چشم‌های معصومش راتر می‌کند. فائزه او در ردیف ۲۳ در کنار دایی محمدش آرمیده است. هر دو مسافر شهر هشترود بوده‌اند، ولی به مقصد نرسیده‌اند: « وقتی دیدیم بمباران تهران شدید است، تصمیم گرفتیم به شهرمان هشترود برویم تا شرایط آرامتر شود. قرار شد دختر و برادرم به همراه پدرم زودتر بروند و چند روز بعد هم، ما به آن‌ها ملحق شویم. ۱۶ اسفند آن‌ها به راه افتادند و وسط راه برای نماز و ناهار در مجتمع رفاهی پاسارگاد توقف کردند که دشمن آن جا را بمباران می‌کند و دختر و برادرم به همراه ۱۸ مسافر دیگر شهید می‌شوند. » شغل محمد آزاد و فائزه کارمند بانک بود. شهادت مظلومانه آن‌ها دل مادر را می‌سوزاند: «آن‌ها نظامی نبودند، فقط مسافرانی غیرنظامی بودند که دشمن آن‌ها را شهید کرد. »


از بوسیدن مادرم سیر نشدم

از روز نهم فروردین که «پروین مرادی خاکریزی» به جمع شهدا پیوسته، قطعه ۴۲ پاتوق و محل آرامش پسرش شده: «مادرم کنیز حضرت زهرا بود و هر وقت می‌دیدمش دلم آرام می‌گرفت. حالا هم فقط وقتی به دیدنش می‌آیم صبر و قرار پیدا می‌کنم. پدرم هم تعزیه خوانی می‌کرد و خانه ما محل ذکر سیدالشهدا(ع) بود. چهار طبقه خانه ما در بمباران خراب شد، اما فقط اتاق پدرم که لباس تعزیه و شمایل سیدالشهدا در آن قرار داشت سالم ماند. » صورت مادر بر اثر اصابت ترکش و ماندن زیر آوار آسیب دیده و حسرت بوسیدنش روی دل پسرش مانده است: «صورتش را نتوانستم ببوسم. هر چقدر هم دستش را بوسیدم سیر نشدم... »


بدنی که پاره پاره بود

وقتی مادر سیدامیرحسام از پسرک ۲۲ ساله‌اش می‌گوید، مراقب است که هیچ حسنش را از قلم نیندازد: «پسرم فوق دیپلم داشت و توی یک شرکت خصوصی کار می‌کرد. بچه‌ام اهل کار بود، چشم پاک بود، رازدار، ‌امانت دار، هیچکس را قضاوت نمی‌کرد... ‌امیرحسامم از غیبت بدش می‌آمد.. به من از گل نازک‌تر نمی‌گفت. هر وقت از راه می‌رسید، دستم را می‌بوسید و قربان صدقه‌ام می‌رفت. مادر دورت بگردد پسرم... ». از قد و بالای رشید سیدامیرحسام فقط چند پاره پیدا شده که با کمک آزمایش دی ان‌ای شناسایی کرده‌اند: «بعد از بمباران هیچ اثری از پسرم نبود. بعد از۲ روز که همه بیمارستان‌های شهر را زیر پا گذاشتیم، به خواب دوستش آمد و جای شهادتش را نشان داد. همه پاره‌های بدنش که آن جا پیدا شد توی ۳ کیسه جا می‌گرفت... پسرم قدبلند بود... قشنگ بود... »
پهن شدن گرمای ملایم ظهر قطعه ۴۲ را شلوغ‌تر می‌کند و کسانی هم که عزیزان‌شان در دیگر قطعات بهشت زهرا آرمیده‌اند، به این قطعه سر می‌زنند تا برای کسانی که سینه خود را سپر زخم‌های وطن کرده‌اند فاتحه‌ای بخوانند....

بیشتر بخوانید:ناگفته‌های قطعه ۴۲

منبع: روزنامه همشهری