همشهری آنلاین- سحر جعفریان عصر: روزهایی سخت، سیاه و همراه با سوگ که آرام آرام کمی به روال زندگی بازگشتهاند. زندگی دوباره در محله قدیمی جوادیه متراکم، شلوغ و صمیمی؛ برو و بیاها، سلام و علیکها، سر و صداهای دور و نزدیک از بازیگوشی بچهها تا ساخت و ساز بعضی ساختمانها، دادزنی میوهفروش دورهگرد سرِ چهارراه که سبزیِ خوردنِ ورامین آورده، بوی نَم شاخه و برگهای تازه جوانه زده درختان از بارانِ بهاری و نانهای داغ سنگک که یکی یکی از تنور نانوایی محل بیرون میآیند. همان نانوایی که از موج انفجار موشک آمریکایی صهیونی تخریب شدهبود و حالا پرچم ایران، سر درش تکان تکان میخورد.
شکل جنگها یکیست
امیر و ابراهیم، جزو نیروهای پیشروی جمعیت هلال احمر بودند که آن روز (٢٢ اسفند) زودتر به محل اصابت موشک در جوادیه رسیدند. نیروهای پیشرو به وقت اعلام حادثه، در سریعترین زمان با موتورسیکلت از نزدیکترین پایگاه هلال احمر سوی محل موردنظر میرانند تا وضعیت را پیش از رسیدن نیروهای امداد و نجات، ارزیابی کنند. امیر، تجربه حضور در جنگ ١٢ را نیز دارد: «جنگها همه یک شکل دارند؛ خراب، خاکی و خونی...جنگ در جوادیه هم همین شکلی بود. همه جا گرد و خاک پراکنده بود و از میان دود و آوارها، صدای ناله و گریه و کمکخواهی میآمد.» ابراهیم، آن روز، محل برخورد موشک را از ضلع شمالی ورانداز میکرد و تند تند در بیسیم چیزهایی به همکارانش میگفت: «تعداد خانهها با تخریب کامل، بالاست؛ شاید ۵...نه، بیشتر است...» ضلع جنوبی را نیروی پیشرو دیگر بررسی میکرد؛ ضلعی که راه به بزرگراه شهید تندگویان داشت و دامنه تخریبهای ناشی از موج انفجار در آن به جگرکیهای نامآشنای میدان بهمن یا کشتارگاه سابق رسیده بود.
قدمها به عقب و چشمها به جلو
طولی نکشید که پس نیروهای پیشرو، امدادگران جمعیت هلال احمر نیز از راه رسیدند. چند آمبولانس و خودروی آتشنشانی هم در موقعیتی مناسب و در دسترس، توقف کرده بودند. هر چه زمان میگذشت بر تعداد افرادی که آن حوالی با نگرانی عملیات نجات همسایگان خود را میپاییدند، بیشتر میشد. همین وقت بود که صدایی رسا ولی مهربان در بلندگو گفت: «دوستان عزیز، لطفا تجمع نکنین...عقبتر بایستید تا همکاران ما با تمرکز بیشتری به هممحلیهاتون کمک کنن...میدونم نگرانشون هستید...» و افراد، ناچار چند قدمی عقبتر رفتند و به جایش، نگاهشان را تا جایی که سوی چشمهایشان اجازه میداد، جلوتر انداختند. جلو...جلو...باز هم جلو...درست آنجا میان تپههای آوار که امدادگران گوش تیز کرده بودند پی صدای نالهای محبوس.
توگو، یکی از سگهای زندهیاب، نخستین مجروح که زیر خروارها آجر و سیمان و وسایل شکسته خانه خود گرفتار مانده بود را پیدا میکند. صدای فریادهای مردی میانسال از لابهلای جمعیت نگران شنید شد: «تو رو خدا خواهرم رو پیدا کنید...خونهش همون جاست...تو رو خدا...»
فردای جنگ، فردای زندگی شد
٧ خانه تخریب کامل، آسیب بیش از ١٠٠ خانه ناشی از موج انفجار، ١۵ مجروح و تعدادی نیز شهید، داغ جنگ شد بر محله جوادیه. رحیم مقیمی، نانوای محل است که روز حادثه در مغازه نانوایی خود سرگرم چونهگیری بود: «یکهو گوشهایم سوت کشید، شیشههای نانوایی شکست، من و شاگردانم پرت شدیم به اطراف...تا چند دقیقه بعدش را یادم نیست...از آنجایی را به خاطر دارم که یکی دو نفر از اهالی کشان کشان، مرا از نانوایی بیرون آوردند...»
اکبر زمانی، همان حوالی تعمیرگاه خودرو دارد: «کرکره مغازهام مچاله شده بود ولی فدای سر بچه محلهایم...». او از همان روز، کار تعمیر خودروهایی که در حادثه جنگ آسیب دیده بودند را رایگان انجام داد. داود جلالی، کاسب دیگریست که با کمک خیران صندوقی به منظور بازسازی منازل مسکونی تخریب شده، راهاندازی کردهاست: «گرانیست و دست اهالی تنگ، اما دمشون گرم که همگیشون تا جایی که میتوانستن کمک کردن؛ از ١٠٠ هزار تومان تا کارگر ساختمانی که دستمزد نگرفت.»
باقی همسایگان هم پای کار آمدند و ماندند. یکی برای چند شب همسایه خود که خانهاش خراب شده بود را مهمان کرد، یکی در آواربرداری کوشید و دیگرانی هم دست برای عاقبت بخیری ایران و ایرانی به دعا برداشتند.