چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۳ - سال سيزدهم - شماره - ۳۶۲۹
دانشگاه تهران؛ بورس انقلاب
028938.jpg
دانشگاه تهران، يكي از همان روزهاي خاطره انگيز.
اعلاميه، اطلاعيه، بيانيه، شعار، شعر، مشت، فرياد، آزادي را همه اين شور و عشق را و آرمان خواهي ديني پرطراوت جوانان را مي شد در همين يك گله جا ديد. به واقع هر چه بود در اين مكان بود. يك بخش كوچك از شهر. گو اينكه تمام انديشه ها و اراده ها را اينجا مستقر كرده بودند؛ از ميدان انقلاب تا چهارراه وليعصر.
از هر جاي تهران، مي خواستيم در جريان داغ ترين اخبار، حوادث و گلوله هاي سرگردان قرار گيريم، مي دانستيم بايد به يك تكه از خيابان انقلاب برويم. البته اين مربوط به اوايل پاييز 57 بود. رفته رفته هوا سردتر مي شد و ما گرمتر. بسياري از مردم دماي هوا و ميزان برف باريده در سال 1357 را به ياد ندارند. آنقدر گرم انقلاب براي خدا بودند كه ديگر يادشان نبود نفت از كجا تهيه كنند. مي رسيد. از در و ديوار مهر و محبت جاري بود.
اواخر پاييز نمي توانستيم به سادگي وارد راسته خيابان انقلاب، حد فاصل چهارراه وليعصر تا ميدان 24 اسفند آن روز شويم. غلغله بود. جمعيت از سر و كول هم بالا مي رفت تا خودش را به دانشگاه تهران برساند؛ مركز استراتژي و برنامه ريزي حركت ها. گروه هاي زيادي از احزاب گوناگون بين مردم اطلاعيه پخش مي كردند. از ساعت 8 30:8 صبح تا 9 شب يك تكه جاي مركز شهر، بورس انقلاب بود. مردم با احزاب چندان رابطه اي نداشتند، ولي مي آمدند در آن خيابان مي ايستادند. وقتي چند جوان فاصله هاشان را كم مي كردند، يك چشم آنها را مي پاييد كه چشمه اي شده بود در آستانه جوشيدن و جاري شدن. چشم ديگر ماموران ساواك را با لباس شخصي و اسلحه اي كه هر آن از زير كت كشيده مي شود و اين جوانان را هدف قرار مي دهد. درگيري بالا مي گرفت. جوانان به هم مي رسيدند. دست ها، مشت  مي شد و بالا مي رفت. فريادها، فرياد مردان خداجو مي شد. تا صدا بالا بگيرد، صداي دسته ديگر زنان حجم خيابان را آكنده بود. وقتي سكوت مي شد، نگاه ها برق مي زد. محكم، مانند خورشيد مي درخشيد. صدا در صدا مي افتاد. شعار در شعار. انگار كيهان و كهكشان را به هم مي دوختند. آواهاشان درخيابان طنين مي انداخت. گلوله ها روان مي شد. گاردي ها با لباس ضد شورش و سر نيزه حركت مي كردند. تن ها بر آسفالت داغ زمستان مي چسبيد. خون،  اين روزها كف سرد خيابان را با جاري شدنش گرم كرده بود.
از ميان جمعيت پرشور ناگاه فريادهايي نظير: پناه بگيريد و بخوابيد روي زمين، نشان از واكنش مسلحانه ماموران داشت. چشم ها مي سوخت. گاز اشك آور بود و پارچه خيس. آمبولانس هايي كه براي بردن زخمي ها در خيابان هاي فروردين و ارديبهشت در كوچه ها پارك بود و آماده. تيرخورده ها بايد خودشان را از خيابان اصلي مي كشاندند به خيابان هاي فرعي. كافي بود دستشان را به يكي از هموطنان برسانند. فرقي نداشت از يك حزب و گروه نباشند يا اصلا يكي از دانشجويان يا مردم باشد. عشق در اين مكان جاري بود. منازل كوچه هاي اطراف با درهاي نيم لا، منتظر پناه آوردن جواني بود تا وي را به اتاق ببرند و مرهمش نهند. آب و غذا برايش بياورند و زخم هايش را نوازش كنند. انگار همه افسانه هاي دنيا را به اين تكه از خيابان آورده بودند.
زمستان 57 كه رسيد، مكان انقلاب مقدس گسترش پيدا كرده بود. از چهارراه وليعصر تا ميدان آزادي انقلاب بود و فرياد و گل و گلوله. هر چه زمان مي گذشت و ساعت مي نواخت به ناچارمردم نيز مسلح مي شدند. اوج درگيري هاي مسلحانه در خيابان  انقلاب بود. خيابان مي شد پر از سنگر. درخت هاي چنار هم براي خودشان و مردم سنگر بودند. تمام مغازها و بانك هاي اين راسته، تعطيل بود. زندگي در اينجا، تنها شده بود، مبارزه و مقاومت براي دفاع از آرمان هاي انساني بزرگي كه ملت بزرگ ايران بر اساس فرهنگ توحيدي خودظهور آن را به بشريت بشارت مي داد.

جغرافياي شهري انقلاب
رضا غفاريان 
جغرافياي شهري انقلاب اسلا مي مگر مي شود براي خيزش يك ملت از درون، جغرافيا قايل شد؟ مگر مي شود براي انفجار عظيم مردمي به جان آمده از قرن  ها سكوت و تحمل، حد و مرز شناخت؟ مگر مي شود فرياد فروخورده ميليون ها مرد و زن و جوان و پير را در پيرامون يك طول و عرض جغرافيايي تعريف كرد؟ مگر مي شود...؟
نه، اما در نقطه عطف هاي تاريخي هر ملت، بعضي از مكان ها و محدوده ها جاي ويژه اي پيدا مي كنند، الگو مي شوند، به مركز ثقل بدل مي شوند. انگار در آنها جادويي، نيرويي، كششي هست كه از ديگر جاها و مكان ها متمايزشان مي كند: جادويي كه به جغرافياي اين مكان ها هويتي غير مادي مي بخشد؛ نيرويي كه سنگ و آهن و سيمان را فراتر از جماد مي برد و نماد مي سازد. كششي كه بي اختيار پاها را بدان سمت و جانب مي  كشاند و بدين ترتيب، جغرافياي آن مكان در دو بعد طول و عرض نمي گنجد و بعد ديگري بر آن افزوده مي شود: زمان، چنين است كه جغرافياي اين مكان با تاريخ پيوند مي خورد؛ بالاتر از آن، خود تاريخ مي شود.
اين فرآيند در اغلب انقلاب ها و خيزش هاي اجتماعي ديده مي شود در هند، در كوبا، در چين و در انقلاب 1357 ايران.
در خيزش عظيم آرمان طلبانه و بي نظير 1357 كه از بسياري جهات، حتي به لحاظ انگيزه هاي ساختاري با همه انقلاب هاي اجتماعي و سياسي جهان متفاوت است همه شهرها و روستاهاي كشور پا در عرصه مبارزه نهادند و از آنجا كه خصلت خيزش هاي اجتماعي است در هر شهر و روستا به ويژه در شهرهاي بزرگ، يك يا چند نقطه به مركز توجه و تجمع و در واقع محل شكل پذيري و جريان انقلاب، تبديل شد. در شهرهاي مذهبي چون مشهد و قم طبعا حرم هاي مقدس امام هشتم ع و حضرت معصومه س و اطراف آن و در شهرهاي داراي بافت سنتي و باستاني همچون اصفهان، اطراف ساختمان هاي تاريخي محل تجمع و قرار و مدارهاي انقلابي بود، اما در تهران بزرگ، كلانشهري كه به واقع حد و حدود آن در شمال و جنوب و غرب و شرق، به زحمت قابل تشخيص است، مكان هاي متعددي مركز توجه و تجمع مردم انقلابي بود، اما در اين ميان فقط يك طول و عرض جغرافيايي است كه تعريف ابتداي سخن را به تمامي دربردارد و درجريان انقلاب اسلامي، فراتر از هر مكان جغرافيايي ديگر در سراسر كشور، به تاريخ پيوند خورده است: خيابان انقلاب؛ نامي كه به صورتي خودجوش جايگزين نام پيشين اين خيابان شاهرضا شد و چنان با آن عجين شد كه گويي هم از آغاز اين خيابان با اين نام بنا شده است.
خيابان انقلاب كه بيش از هر پايگاه شهري ديگري در تهران و نيز در همه ايران عرصه فعاليت ها، گردهمايي ها، راهپيمايي ها، فريادها و شعارهاي انقلابي و اسلامي بوده، اكنون داراي هويتي بس فراتر از يك مكان جغرافيايي است. گويي اين خيابان پا به عرصه وجود گذاشت تا رسالت عظيمي را در تاريخ ايران زمين بر دوش كشد.
خيابان انقلاب يك گذرگاه نيست؛ آيينه اي تمام نما از تمامي روزها و شب هاي حادثه اي يگانه در تاريخ 2500 ساله ايران است. كتابي كه سطر سطر بزرگترين عطف تاريخ اين سرزمين بر در و ديوار آن نوشته شده است؛ خيابان انقلاب اسلا مي شناسنامه انقلاب اسلامي در تهران است.

مسجد امام، مركز انقلاب بازار
028947.jpg
بازاري هاي تهران هر ظهر به مسجد مي  روند. از روزگاران قديم كه تهران تازه نشان مركزيت به پيشاني داشت، رسم نماز جماعت بازار برجا بود. روزهاي بحبوحه انقلاب اين اجتماع از انسجام بيشتري برخوردار شد. ظهر كه مي  شد، كسبه بازار به مسجد شاه آن روزها كه قاجاريه بنا نهاده بود، مي  رفتند. در صحن يا وضوخانه، وضو مي  ساختند و براي اقامه نماز مي  شتافتند.
بازاري ها جزو نخستين دسته هاي انقلابي به حساب مي  آيند. وقتي بازار تهران اعتصاب مي  كرد و تعطيل مي  شد، چرخه  هاي اقتصاد به كندي و سختي مي  چرخيد. آنها در از پا انداختن دولت نقش زيادي ايفا كردند. نماز را مي  خواندند و امام جماعت بر منبر مي  رفت. لب مي  گشود و از جديدترين اخبار و موضع گيري ها، اطلاعاتي در اختيار مردم مي  گذاشت. روزهاي آخر مبارزه، صحن بازار در آن سرماي زمستان پر از جمعيت بود. مردم محل و اطراف بازار به مسجد امام مي  آمدند. در شبستان ها ازدحام جمعيت نفس را به شماره مي  انداخت. همه يكصدا شعار مي  دادند و فرياد مي  كشيدند. برخي از بازاريان به پايگاه هاي مردمي رفته و با راهنمايان انقلاب صحبت مي  كردند. سپس به مسجد امام آمده و شعار و حرف هاي تازه مي  آوردند.
بازاري ها در روزهاي داغ انقلاب، مسير بازار تا خيابان انقلاب را با پشتوانه ده ها هزار نفر طي مي  كردند. از آنجا مقصدشان ميدان آزادي بود و انتظار امام.

ميدان انتظار
028944.jpg
پيروزي حتمي بود. ديگر مبارزه به گروهك ها وابسته نبود. چشمه اي جوشيده و جاري بود. هرچه خون كف خيابان را لزجتر مي كرد، چشمه انقلاب اسلا مي فراختر مي شد و سرريزتر. بعضي روزها در خيابان ها جاي ايستادن و تماشا كردن نبود. داخل جمعيت مي افتاديم و شعار مي داديم. مردم خواسته روشني داشتند : خروج شاه و استقرار دولتي بر اساس دين و همان را فرياد مي زدند و مي طلبيدند. عدالت و آزادي نخستين خاستگاه بود. روزهاي ظفر نزديك بود. همهمه افتاده بود كه امام خميني براي هدايت و رهبري جريان انقلاب به ايران مي آيد. پس از سالها تبعيد و ارتباطي در حد اعلاميه و سخنراني مشتاقان زيادي روزهايشان را به انتظار ضميمه كردند.
انتظار در رگ و پي مردم جريان داشت و برقي همگام با اميد در چشمانشان مي درخشيد. ميدان شهياد آن روزها كه پس از سرآمدن انتظار، آزادي نام گرفت، آبستن حوادثي جديد بود.
عطر پيروزي را در اين ميدان به شامه مي ريختند. حتي وقتي از ميدان خراسان، خيابان شهباز را مي  آمديم تا ميدان فوزيه و تا ميدان آزادي فعلي جمعيت پشت به پشت خيابان ها را در قرق خود داشت. وقتي گلوله كسي را به عقب نمي راند، ميدان آزادي هويت خودش را پيدا كرد.
وقتي به ميدان مي رسيديم و تازه خورشيد نور مايلش را به ميدان بزرگ مي تاباند، جمعيتي به چشم مي آمد كه مسافر بودند و از شهرستان آمده بودند و گهگاهي جواناني كه جابه جاي ميدان ايستاده اند. مشت ها گره مي شد و لب ها باز. جمعيت بود كه فوج فوج از زمين و آسمان پشت سرشان مي ايستاد و فرياد مي كشيد.
روزهاي پيروزي نزديك بود كه صبح تا شب مردم زيادي شعار مي دادند: واي به حالت بختيار، اگر امام فردا نياد و شاپور بختيار نخست وزير وقت بود. هواپيمايي در اعتصاب بود و فرودگاه تعطيل. قراربود هواپيمايي از مقصد پاريس در باندهاي فرودگاه مهرآباد آرام گيرد. از صبح تا شام هر روز ميدان آزادي بستر ازدحام جمعيت بود. همه به انتظار آزادي از مقابل دانشگاه تهران تا ميدان آزادي، خيابان ها را زير پا مي كوبيدند و فريادهاشان، آسمان را مي شكافت.

خيابان 17 شهريور
028953.jpg
ميدان ژاله از شهريورماه خودش را سر زبان ها انداخت. وقتي انقلاب به روز هاي پيروزي نزديك مي  شد، هنوز چشم ها از فاجعه جمعه سياه،  تر بود. انگار روز 17 شهريور سال 57 بايد آن مبارزه و مقاومت شكل مي  گرفت تا اين خيابان چندين ماه پاتوق انقلابيون شود. خيابان شهباز مملو از جمعيت بود. هر روز بعد از نماز ظهر و عصر، جمعيت با فرياد و شعار از مساجد محله ها بيرون مي  زدند و به خيابان شهباز مي  رسيدند.
هر چه آتش روي مردم مي  باريد و گاز اشك آور چشم هاشان را مي  سوزاند، دست بردار نبودند و عقب نشيني نمي  كردند. اوايل آذرماه بود كه هر روز از صبح تا شب، حد فاصل ميدان خراسان تا ميدان امام حسين ع فعلي خيابان پر از جوانان انقلابي بود. گله گله جوانان مرد و زن كنار هم مي  رسيدند و بعد ناگهان انفجار رخ مي  داد. ولوله خيابان را پر مي  كرد. نمي  توان تظاهرات خيابان شهباز را در پيروزي انقلاب بي  تاثير دانست. جمعيت زياد گرد  آمده در خيابان 17 شهريور فعلي به خيابان انقلاب سرريز و چون سيل خروشان جاري مي  شد. همين روزها بود كه مشروب فروشي ها يكي يكي  آتش مي  گرفت و از هستي ساقط مي  شد. پاييز 57، فصل شكوفايي خيابان 17 شهريور بود.

هفت حوض و لوله تانك
028950.jpg
چهار راه رضوان براي نارمك نشينان يا دست كم اهالي خيابان  هاي سامان و سمنگان و ميدان هفت حوض نامي آشناست. در روزهاي انقلاب تظاهركنندگان ،  زن و مرد از اين خيابان به سوي ميدان هفت حوض جاري بودند.درگيري نيروهاي مسلح با تظاهركنندگان كه شديد شد، حكومت نظامي از بلندگوها اعلام شد، از 10 شب تا 6 صبح.
يك تانك ميان خيابان در شمال ميدان جا خوش كرده بود و لوله زمختش  به عابران دهن كجي مي كرد. هنوز تا شب فرصت بود. با تاريك شدن هوا كاميون گاز روسي مقابل كلانتري به چشم مي آمد و ميدان كاملا چهره نظامي به خود مي گرفت. هفت حوض شبيه پارك محصوري بود كه در شب سوت و كور بود و ناقوس حكومت نظامي هر ترددي را با هول و وحشت پيوند مي زد. براي آنها كه يكي از اين شب ها در سايه درخت ها و خميده در پناه بوته ها ، دور از چشم نظاميان مستقر در ميدان و گشتي ها، خود را به خانه رسانده اند، هفت حوض و حكومت نظامي اش فراموش نشدني است. همانطور كه صفير گلوله و دويدن انبوه مردم در پياده روها و خيابان ها در حاشيه مسجد النبي. امروز اما خيابان و كوچه ها آرامند و هفت حوض از آن حصار و آن تانك و كاميون گاز روسي مقابل كلانتري خلاص شده است.

مدرسه علوي
يكي از مكان هايي كه در جريان خيزش انقلابي مردم مسلمان ايران براي نيل به اهداف مقدس اسلامي و بازگشت به فطرت اصيل ايراني اسلامي خويش جايگاهي تاريخي و خجسته يافت، مدرسه علوي يا درست تر بگوييم مدرسه شماره 2 علوي  بود.
امام راحل، اسوه اي كه تمام آرمان باشكوه ملتي بزرگ در وجود او متبلور بود، پس از ورود به كشور و سخنراني معروفشان در بهشت زهرا كه بي شك فراز معروف آن، من دولت تعيين مي كنم هرگز از ياد تاريخ اين سرزمين محو نخواهد شد، ابتدا چند ساعتي را در مدرسه رفاه فرود آمدند و آنگاه به مدرسه شماره 2 علوي واقع در خيابان ايران تشريف بردند. در واقع امام حدود ساعت 5/1 بعد از نيمه شب، يعني اوايل روز 13 بهمن به مدرسه علوي وارد شدند و تا 9 اسفندماه 57 در آنجا ماندند.
اين مدرسه طي حدود يك ماه اقامت امام ره به مركز انقلاب و محور بزرگترين وقايع تاريخي كشور تبديل شد.
هر روز علاوه بر هزاران هزار مردمي كه مشتاقانه از اقصي نقاط كشور براي ديدار رهبر و قائد بزرگ خويش جمع مي شدند، ده ها و صدها خبرنگار داخلي و خارجي در اين مكان حضور مي يافتند تا لحظه لحظه انقلاب اسلامي ايران، بزرگترين واقعه اي كه در جهان اسلام، در راستاي استقرار حكومت خدا روي زمين، پس از رسالت حضرت ختمي مرتبت و ولايت اوليا ءالله، به وقوع مي پيوست را ثبت كنند.
مدرسه شماره 2 علوي اكنون به قلب تپنده انقلاب بدل شده بود و نه تنها چشم امت اسلامي ايران، بلكه چشم همه مسلمانان و گسترده تر از آن، چشمان همه مستضعفان جهان به اين واقعه دوخته شده بود. دل ها در اشتياقي بزرگ بر ديواره سينه ها مي كوبيد و اين پرسش  در همه چشم هاي نگران كه صحن و اتاق هاي مدرسه شماره 2 علوي را پر مي كردند، به وضوح ديده مي شد. چه وقت آيا انقلاب پيروز خواهد شد و چه هنگام ملت بزرگ ايران به آرمان خويش خواهد رسيد؟
اگر مي خواهيد با اين يادمان بزرگ دوران شكوفايي انقلاب اسلامي ديداري داشته باشيد، كافي است به خيابان ايران سري بزنيد. در ميانه خيابان كوچه اي است كه نام شهيد مجتبي گل محمدي را بر پيشاني دارد. يكصد متر داخل كوچه، سمت راست، بوي گل محمدي مشامتان را خواهد نواخت؛ بوي خوش روزهاي حضور امام ره در اين مكان.

هزاران چشم مشتاق
028941.jpg
جاي جاي تهران، حتي ساختمان هاي نيمه ساز، در آن روزهاي شور و هيجان صحنه حضور بود؛ حضوري انقلابي و سرنوشت ساز. در اين ميان بعضي ماندرگارتر شدند.
يكي از اين عرصه هاي ماندگار، ساختماني نيمه ساز بود در خيابان آزادي آيزنهاور آن روزها ، مقابل پپسي كولا. اين بناي مرتفع، به سبب نوع معماري و مرحله ساخت و نيز جايگاه آن در مسيرگذر دسته هاي مختلف تظاهركنندگان، همه روزه عده  زيادي از تماشاچيان صحنه هاي تظاهرات را پذيرا بود.گهگاه نيز كساني كه از جلو هجوم نيروهاي حكومت نظامي مي  گريختند، براي آنكه زياد از صحنه دور نشوند وبه محض فروكش كردن حمله مجددا به خيابان بازگردند، ترجيح مي  دادند به اين محل پناه ببرند.
روز ورود امام امت اين ساختمان شلوغ تر از هميشه بود. با خودم گفتم اول صبح بروم در آن ساختمان جا بگيرم تا بتوانم هنگام گذشتن امام ره و همراهان درست زيارتشان كنم. فكر مي  كردم اولين نفر خواهم بود، ولي وقتي رسيدم ديدم خيلي ها پيش از من نوبت گرفته اند. عجب روزي بود آن روز. نزديك رسيدن امام و همراهان طبقات ساختمان آنقدر شلوغ شده بود كه واقعا اگر سوزن مي  انداختي، به زمين نمي  رسيد. همه اش مي  ترسيدم در اثر شلوغي كسي از آن بالا بيفتد پايين، ولي به خير گذشت. يادش بخير. اينها را حسين فتحي، يكي از هزاران نفري كه آن روزها گذارشان به آن ساختمان افتاد، مي  گويد. اين ساختمان امروز مركز پزشكي است.

مسجد دارالسلام
پايگاهي مردمي از مهاجران شهرستاني.  زنجاني هاي مقيم تهران در مسجد دارالسلام تجمع مي كردند. گرد هم مي آمدند و پس از خواندن نماز و قرائت اعلاميه هاي جديد، به خيابان  مي ريختند. اين مسجد در خيابان ابوسعيد در مركز شهر واقع شده است. آن روزهاي پر طبل و تپش را نمي شود از ذهن خيابان ابوسعيد زدود.
زنجاني هاي مقيم مركز علاوه بر شعارهاي انقلابي، شعارهايي نيز به زبان آذري فرياد مي زدند. بسياري از همزبانان به ايشان مي پيوستند. آنان مسير خيابان ابوسعيد تا ميدان منيريه را از زير پاشنه در مي كردند و از اين ميدان به سوي چهارراه وليعصر فعلي، خيابان پهلوي را طي مي كردند، از همان نقاط درگيري ها آغاز مي شد؛ وقتي دسته پر تعداد جمعيت هنوز به چهارراه وليعصر نرسيده بود.

با آيت الله حيدر جلا ل خميني از روزهاي پر تب و تاب
خميني بودم ، خميني شدم 
امام هم كه متوجه ترس افسران شده بودند، از آنها پرسيدند كه از چه مي  ترسيد؟ گفتند: امام خميني. ايشان هم گفتند نترسيد، من همراه شما هستم!
028959.jpg
پسوند خميني در آخر نام خانوادگي اش موجب شده كه خيلي ها تصور كنند او نسبت نزديكي با امام دارد، اما خود او اضافه كردن نام خميني به انتهاي فاميلي اش را به دليل در آوردن لج ساواكي ها عنوان مي كند!
آيت الله حيدر علي جلالي خميني از نزديكان امام، سالها قبل از انقلاب به عنوان نماينده ايشان در شرق تهران منصوب شد؛ مسووليتي كه به اعتقاد وي، هنوز اعتبار داشته و پايان نيافته است. شرق نشينان همه او را مي شناسند؛ كسي كه سينما را به مسجد و مركز مبارزات انقلابي تبديل كرد. مسوول تقسيم ارثيه امام در خمين كه امروز در گوشه اي از شرق تهران در مسجد بزرگ احمديه اقامه نماز مي كند،مصاحبه از رسم و نقش روحانيون در شكل گيري انقلا ب شروع شد:
علما وظيفه بيدار كردن و هوشياري دادن به مردم را داشتند، كار بسيار سختي بود و خيلي ها تقيه مي كردند و مي سوختند و مي ساختند. شاه پس از رحلت آيت الله بروجردي در حرم حضرت معصومه س سخنراني كرد. محمدرضا شاه در اين سخنراني گفت كه تا الان يك مقام غير مسوولي سد راه من بود كه نمي توانستم منويات پدرم را در كشور اجرا كنم، اما هم اكنون اين مقام نيست و مي خواهم كه اين منويات را اجرا كنم و آنها چه بود، همان چيزهايي كه آتاترك در تركيه انجام داد؛ از رسميت انداختن اسلام در كشوري كه علماي شيعه با شهيد شدن و زندان رفتن نگذاشتند در زمان رضاخان انجام شود. امام سخنراني بسيار عجيبي در مدرسه فيضيه ايراد كرد و اين نخستين باري بود كه كسي چنين حرف هايي مي زد. امام به شاه گفت: مردك من تو را نصيحت مي كنم. اگر گوش به نصيحت من ندهي، دستور مي دهم تو را از كشور بيرون كنند. سخنان امام درست زماني بيان مي شد كه طبق قانون سلطنتي توهين به شاه مملكت اعدام قطعي داشت. روحانيون زيادي هم امام را همراهي مي كردند و شايد سهم روحانيت در پيروزي انقلاب قابل اندازه گيري نباشد.
البته انقلاب را همه آحاد مردم پيروز كردند ولي منظور من حساس كردن مردم و آشكار شدن چهره واقعي رژيم پهلوي و شكستن خفقان است كه كار روحانيون بود، در پايگاه هايي كه در اقصي نقاط كشور داشتند.
بعد از روحانيون چه گروه هايي قرار داشتند؟
باز هم تاكيد مي كنم در كنار روحاني هاي جامعه هميشه مردم حضور داشتند و اگر هشياري مردم نبود، قطعا تلاش علما به جايي نمي رسيد و انقلابي به وجود نمي آمد.
دانشگاهيان و بازاري ها را مي توان در رتبه هاي بعدي پيروزي انقلاب جاي داد؛ افرادي كه با تريبون ها و مراكز اجتماعي، علمي و اقتصادي كه در اختيار داشتند، توانستند شمار زيادي از مردم را براي قيام همراه خود كنند. نمازگزاران مساجد و دانش آموزان هم كه نقششان نياز به گفتن ندارد.
چگونه با امام ارتباط برقرار كرديد؟
در آغاز در شهر خمين طلبه بودم و پس از خواندن جامع المقدمات به اتفاق آيت الله رضواني به قم آمدم و ايشان ما را خدمت امام بردند.
آن موقع چند ساله بوديد؟
۲۴ ساله.
يعني از 24 سالگي با امام...؟
بله، از آن به بعد رفت و آمد ما با امام شروع شد و بعضي وقت ها هم حاج آقا مصطفي براي ما درس مي گفتند و اگر هم امام در خمين كاري داشتند، برايشان انجام مي داديم.
چند سال با امام بوديد؟
مجموعا 1615 سال به صورت مداوم كه 8 سال از آن شاگرد ايشان بودم و مابقي همراه ايشان.
از تدريس امام راضي بوديد؟
در آن زمان بهترين درس را بعد از آيت الله بروجردي،  حضرت امام داشتند كه حدود هزار طلبه امثال شهيد مطهري،  شهيد بهشتي و ... پاي درس ايشان مي آمدند.
با امام نسبتي داريد؟
نسبت خاصي كه قابل توجه باشد، نه!
چطور پس پسوند فاميل شما خميني است؟
خيلي ها برايشان سوال است كه من با امام چه نسبت نزديكي دارم. اما من در زمان قبل از انقلاب براي اينكه لج ساواكي ها را در بياورم پسوند خميني را روي فاميلي خود گذاشتم. آنها هم كه از نام امام خميني ترس داشتند هرگاه نام خميني را مي شنيدند لرزه بر اندامشان مي افتاد و در بازجويي ها مي گفتند راستش را بگو چه نسبتي با خميني داري. البته نام خميني گذاشتن روي فاميلي ام منعي نداشت چون من اهل خمين بودم و همنام خميني بودن افتخاري بزرگ برايم بود.
چطور شد كه به شرق تهران آمديد؟
در جريانات سال 42، يك بار امام را گرفتند و به قيطريه در تهران آوردند و بعد از مدتي به قم بازگرداندند. در جريان بازگشت از تهران امام اعلام كردند كه ما در شرق تهران مسجدي ساخته ايم و دستور دادند كه ما در آنجا مستقر شويم و نماينده ايشان در شرق تهران باشيم.
حضرت امام در نقاط ديگر تهران هم نماينده داشتند؟
فقط در غرب تهران آيت الله ايرواني به عنوان نماينده امام حضور داشتند.
مهمترين پايگاه هاي مبارزه در شرق تهران كجاها بود؟
مساجد.
قبل از انقلاب چه تعداد مسجد در شرق تهران وجود داشت؟
4 يا 5 مسجد در آن اوايل بيشتر نبود كه ما با كمك نمازگزاران و مومنان شرق تهران اقدام به ساخت مساجد متعددي كرديم.
كدام مساجد؟
يكي از آنها همين مسجد النبي معروف نارمك بود، جايي كه قبل از تبديل شدن به مسجد، سينما بود.
سينماي متروكه؟
نخير، سينمايي كه داشت فعاليت مي كرد. با كمك متدينان آن را خريديم و مسجد النبي را بر پا كرديم.
ديگر چه مساجدي ساخته شد؟
مسجد الرسول رسالت هم يكي از جاهايي بود كه ما بر پا كرديم. در تهرانپارس هم كه در آن موقع تازه ساخته شده بود زرتشتي ها سرمايه گذاري اوليه را كرده بودند، از ساخت مسجد غافل نشديم؛ جايي كه حتي يك مسجد هم نداشت.
در يكي از شب هاي محرم متوسل شديم به اباعبدالله و اعلام كرديم كه اي مردم، شما بايد اينجا مسجد داشته باشيد و در همان شب مقداري پول جمع شد. جلسه هاي مذهبي را هفتگي در تهرانپارس ادامه داديم كه ابتدا حساسيت زرتشتي ها را در پي داشت. ارباب هرمز از سران آنان گفته بود،  شبي به در خانه من بيايند . من هم گفتم: ما كه كار بدي نمي كنيم. مي خواهيم يك مسجد داشته باشيم مثل شما كه معبد داريد. دسته ديگر زرتشتيان كه ارباب رستم از سران آنها بود، از موقعيت پيش آمده استفاده كرده و گفتند شما براي مسجد چقدر زمين مي خواهيد.
گفتيم هزار متر،  خلاصه با 35 هزار تومان زمين را از آنها خريديم و محضري كرديم.
واكنش رژيم پهلوي چه بود؟
در جريان ساخت مساجد، در روزنامه ها به ما فحش دادند و نوشته بودند شيخي پيدا شده كه قصد دارد با تمدن مخالفت و مقابله كند.
ساواك هم بارها مرا دستگير كرد و حتي ساواكي ها مردم را در يكي از مساجد كتك زدند.
الان چه تعداد مسجد در شرق تهران وجود دارد؟
از 4 باب حدودا به 300 مسجد رسيده است.
شبكه خاصي براي مبارزات انقلابي در شرق تهران وجود داشت؟
بله.
رهبري اين شبكه را چه كسي بر عهده داشت؟
روحانيون در صدر اين شبكه بودند، بعد پايگاه هايي مانند دانشگاه علم و صنعت بود. اعضاي اصناف شرق تهران نيز فعاليت هاي چشمگير و موثري داشتند.
شبكه علماي مبارز در شرق تهران را چه افرادي تشكيل مي دادند؟
اين شبكه سراسري بود و در شرق تهران. افرادي همچون شهيدان مطهري، بهشتي، مفتح و افراد كليدي نظام همچون مقام معظم رهبري، آيت الله رفسنجاني، مهدوي كني و... در آن حضور داشتند.
كار اصلي اين شبكه چه بود؟
فعاليت هاي مبارزاتي پيوسته در اقصي نقاط كشور و رساندن پيام و اطلاعيه و حرف هاي امام به مردم از طرق مختلف كه جملگي اين فعاليت ها هماهنگ بود و پراكنده در تمام مناطق كشور.
مركز شبكه فعاليت هاي مبارزاتي كجا بود؟
خب، طبيعتا هر كجا كه امام بود. مركز اصلي رهبري اين شبكه بود. نجف كه مركز استقرار امام بود اين حركت ها را هدايت مي كرد.
هزينه مبارزات سياسي از چه منابعي تامين مي شد؟
كدام هزينه ها؟
هزينه هاي برگزاري جلسات، هيات ها، تكثير اطلاعيه ها و نوارهاي سخنراني امام؟
بخش عمده اي از هزينه ها، مردمي تامين مي  شد و بخش ديگري را روحانيون تقبل مي  كردند، به صورت شخصي يا از طريق كمك هايي كه به آنها مي شد.
از وجوهات شرعي هم به مبارزات انقلابي چيزي اختصاص مي يافت؟
وجوهات شرعي را بيشتر به خانواده هاي زندانيان سياسي كمك مي     كرديم نه مبارزات، ولي چون هدف، اقامه اسلام در جامعه بود اختصاص بخشي از وجوهات شرعي به مبارزات جايز بود، بنابراين استفاده از وجوهات شرعي يكي از منابع تامين هزينه ها بود.
در تحصن علما در دانشگاه هم حضور داشتيد؟
برگزاري اين تحصن از تصميم گيري هاي همان شبكه 3020 نفره روحانيون بود و ما هم به اتفاق دوستان در تحصن حضور داشتيم.
اسلحه و تجهيزات روحانيون و مبارزان چگونه تامين مي شد؟
آن اوايل كه همه دست خالي بودند، اما در بدو انقلاب كه مردم به پادگان ها دسترسي پيدا كردند اوضاع بهتر شد.
يعني...؟
يعني براي انقلاب كردن ما هيچ چيز نداشتيم و دست خالي بوديم.
در نظام چه مسووليت هايي پذيرفته ايد؟
من فقط به توصيه امام، امامت جمعه خمين را پذيرفتم كه تا چند ماه پيش اين مسووليت را داشتم، اما به دليل كهولت سن و اقامتم در تهران نتوانستم ادامه دهم. مدتي هم نماينده امام در حج بودم.
از روحانيون مبارز هستيد يا روحانيت مبارز؟
من از موسسان اين دو تشكل هستم، اما از عضويت در هر دوي اين تشكل ها استعفا داده ام.
در اين گفت وگو رسم است كه خاطرات را هم مي نويسند، شما خاطره اي نداريد از انقلاب؟
خاطره جالب از انقلاب اينكه وقتي ساواكي ها به منزل امام ريختند و ايشان را دستگير كردند، دو سرهنگ ارتش ايشان را همراهي مي    كردند. امام را در صندلي عقب خودرو نشاندند و يكي در سمت چپ و ديگري در سمت راست امام، مراقب ايشان بودند. نكته جالب توجه اين بود كه لرزه، تمام بدن اين افسران را فراگرفته بود و هرچند ثانيه يك بار بدن آنها به امام كه در كنارشان بود برخورد مي كرد. امام هم كه متوجه ترس افسران شده بودند، از آنها پرسيدند كه از چه مي  ترسيد؟ گفتند: امام خميني. ايشان هم گفتند نترسيد، من همراه شما هستم و دستش را روي زانوي آنها گذارد تا آرام شوند. اين خاطره اي بود كه خود امام تعريف مي كردند.

مي گويد: از مسووليت خوشم نمي آيد. از همان اول دنبال امام بودم و طلبگي، نه چيز ديگر. مي گوييم: چرا؟ مي گويد: همه خميني ها اين طوريند.
در مورد نحوه امرار معاشش سوال مي كنيم. به حوزه بزرگ علميه شرق تهران اشاره مي كند.
مي گويد: خانه ام را هم بچه هايم برايم خريدند. من هم با اين موضوع چندان موافق نبودم، چراكه زماني زمين هاي شرق تهران در اختيار من بود، اما هيچ  از آنها استفاده شخصي نكردم. پدر شكوفه را هم ما درآورديم؛ شخصي طاغوتي كه زمين هاي شرق تهران را در اختيار داشت و مي خواست مردم را از آنجا بيرون كند.
نامه همه مراجعان را امضا مي كند. مي گويد: وقتي با يك امضا درخواست و مشكل مردم را حل كنم، چراكه نه!
از خاطراتش كه سوال مي كنيم، مي گويد: حداقل يكهزار صفحه مي شود. مي گوييم: چرا كتاب خاطرات ننوشته ايد؟ مي گويد: زماني فكر مي كردم كه شايد ريا شود، اما تصميم دارم اين كار را بكنم.
028962.jpg
ماجراي حلبي آباد
بني صدر رئيس جمهوري وقت بعد از 2ماه اعلام كرد كه مي خواهد به حلبي آباد بيايد. ما هم شرايط را آماده كرديم، اما بني صدر زودتر از ما رفته و از آنجا بازديد كرده بود. تعدادي از مجاهدين خلق و منافقان نيز كه در دانشگاه علم و صنعت بودند با بني صدر صحبت كرده بودند و اين جريان را كه ما گفته بوديم به مردم حلبي آباد زمين بدهيم و اينجا را كه مركز فساد است خراب كنيم به بني صدر گفته بودند.
ما به محض رسيدن، ديديم در ميان جمعيت اثري از مردم حلبي آباد نيست و همه آنها دانشجويان دختر و پسر دانشگاه علم و صنعت هستند، دختري هم كنار بني صدر بود كه در عمليات مرصاد كشته شد. بني صدر در سخنراني اش مخالفت خود را با خرابي حلبي آباد اعلام كرد. ضمنا گفت: به بنده گفته اند كه پاسدارها مردم را مي زنند، بنده با اين حركت هم كاملا مخالفم و بايد جلوي آن گرفته شود.
در اين حين از من هم خواستند كه سخنراني كنم. وقتي خواستم سخنراني را شروع كنم، ناگهان تعدادي شروع به داد و بيداد كردند و گفتند كه جلالي خميني دزد است و از ما پول گرفته و ... دوربين از يك طرف ما را نشان مي    داد و از طرفي آنها را. در همان زمان تمام نمايندگان جامعه روحانيت را به مركز دعوت كرديم و بني صدر هم آمد. پس از قرائت قرآن، من براي سخنراني وقت گرفتم و گفتم: آقاي بهشتي! آقايان روحاني! اين بني صدر، آن رئيس جمهوري كه اسلام مي    خواهد نيست. من آنچه را بايد مي    ديدم، در حلبي آباد ديدم، كساني كه عليه انقلاب اطلاعيه مي    دادند از ايشان حمايت مي    كنند. جلسه تمام شد و در نشست ديگري كه آقاي مرواريد هم بودند، شركت كرديم. بني صدر هم آمده و به من گفت: آقاي جلالي! شنيدم شمشير عليه ما كشيدي؟

آرمانشهر
ايرانشهر
تهرانشهر
خبرسازان
دخل و خرج
در شهر
شهر آرا
|  آرمانشهر  |  ايرانشهر  |  تهرانشهر  |  خبرسازان   |  دخل و خرج  |  در شهر  |  شهر آرا  |  
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |