همشهری آنلاین - کامران بارنجی: دورتادور اتاق را قفسههای پر از کتاب اشغال کردهاند؛کتابهایی که همهشان را خوانده. از بعضیهایشان تعریف میکند و به بعضی که میرسد میگوید: «این را اصلا نفهمیدم». در ۷۴سالگی از کارهای نکردهاش میگوید و از امیدهای آینده کاریاش. از سؤال درباره بازنشستگی با خنده عبور میکند و در هنگام عکاسی آماده برای همهجور ژست جوانانه است! آلبرت کوچویی را خیلیها این روزها با برنامه های پرطرفدارش در رادیو میشناسند. او ۶۰سال از زندگیاش را پشت میکروفن رادیو گذرانده و امروز هم دارد نسلی را تربیت میکند که بتوانند نقش و جایگاه او و همنسلانش را در رادیو پر کنند. با او درباره چالش مخاطب که رادیو در دنیای امروز با آن مواجه است، حرف زدهایم؛ چالشی که او قبول ندارد و میگوید: «رادیو به مسیرش ادامه میدهد».
- شما احتمالا جزو معدود کسانی باشید که خودشان را هم گوینده رادیو میدانند، هم روزنامهنگار، هم منتقد، هم برنامهساز، هم نویسنده و... . امروز که پیش شما هستیم کدام بُعد از این زوایای مختلف کاری که بهصورت حرفهای هم به آنها پرداختهاید برای شما برجستهتر است؟ یعنی کدامیک بالاخره آن چیزی شد که آرزویش را داشتید؟
خب من یک زمینه کاری دارم و یکسری علایق. قطعا زمینه کاری و حرفهای من رادیو است و این را نمیتوانم پنهان کنم که فراتر از همه علایقم رادیو است. هنوز هم برای من دنیای دیگری است. اما دوست دارم این را بدانید که علایق من و زمینه کاریام هیچوقت جدا از هم نبودهاند و من آنها را در کنار فعالیت رادیویی تعقیب میکردم. من در رادیو، تلویزیون و مطبوعات همواره در زمینه فرهنگی و ادبی و هنری کار کردم ولی آنچه باعث پیوند بیشتر من و رادیو بوده، آن است که رادیو از کودکی و نوجوانی برای من پررنگتر بود و من و همنسلانم با این دنیای جادویی بزرگ شدیم؛ از رادیو نفتیگرفته تا رادیوهایی با باتریهای بزرگ و برقی تا رادیوهای ترانزیستوری که من شاهدش بودم. برای همین من تقریبا تمام عمرم را با رادیو زندگی کردم و در نتیجه انس بیشتری هم با آن دارم.
- شما زمانی پا به رادیو گذاشتید که تقریبا دنیای رادیو و عشق به آن خیلیها را دیوانه کرده بود. کمی از آن موقع بگویید. چه شد که تصمیم گرفتید وارد رادیو شوید؟
ورود من به رادیو از یک اتفاق شروع شد. آن روزها ورود به رادیو ناممکن و خیلی دشوار بود. اصلا آشنایی من با دنیای رادیو از قصههای شب شروع شد، بهطوری که همیشه برنامهام را طوری تنظیم میکردم که قصهشب را بشنوم. هر روز نیمساعت هم موسیقی از رادیو گوش میکردم، شیفته صدای بنان بودم. یادم هست که یکشنبه شبها ساعت ۸شب هرجایی بودم خودم را میرساندم تا از رادیو صدای او را بشنوم. بعدها خیلی دلم میخواست به رادیو نزدیک شوم، در حد اینکه یک ترانه درخواست کنم و رادیو صدای من را پخش کند. آنوقتها در آبادان بودیم و رادیو نفت را گوش میکردم تا اینکه در یک مسابقه رادیویی شرکت کردم. به خوبی خاطره آن مسابقه را به یاد دارم. از افراد در زمینههای علایقشان سؤال پرسیده میشد و در پایان مسابقه هر یک از شرکتکنندگان توانایی و هنری را که داشتند میگفتند. من زمینه نجوم و فضا را برای مسابقه انتخاب کردم؛ اتفاقا نفر اول هم شدم. وقتی گوینده از من پرسید چه هنری داری من هم که شیفته شعر بودم، گفتم شعری را دکلمه میکنم و شعر «خاک سیه بالین من است» را از پروین اعتصامی خواندم. آن زمان بود که آقای فتحاللهچی، مدیر رادیو نفت آبادان من را پذیرفتند و از من دعوت به همکاری کردند.
- انگار قرار بود شما پزشک شوید اما دست سرنوشت شما را به سمت رادیو کشاند؟
بله. پدرم مخالف قطعی حضور من در رادیو بود. دوست داشت من ادامه تحصیل بدهم و میگفت رادیو را بگذار پس از تحصیلات یا بگذار جزو تفننهای زندگی. تا اینکه مدیر رادیو، مادر و پدرم را راضی کرد و گفت وقت درسیاش را نخواهیم گرفت.
- شما در سن خیلی پایینی وارد رادیو شدید، چه حسی داشتید؟
بینظیر بود. احساس غرور میکردم. من پسربچهای ۱۴-۱۳ ساله بودم که با ماشین رأس ساعتی بهدنبالم میآمدند تا من را به رادیو برسانند. خب همین چیزها باعث میشد بین بچههای محل پز بدهم و خودم را بالا بکشم. روزهای اول هم به پیشنهاد مدیر رادیو نفت آبادان شعرخوانی و دکلمه میکردم. برای نخستین بار شعر نو را به رادیو بردم. دبیر دبیرستان ما «م. آزاد» بود و او من را با شعر نو آشنا کرد؛ بههمین دلیل من شروع به خواندن شعرهای شاملو و دیگر نوسرایان کردم، بعدها نیز در نمایشهای رادیویی شرکت کردم. مدت زیادی هم در رادیو ارومیه کار کردم. خواهر من ارومیه زندگی میکرد و ما هم تابستانها به آنجا سفر میکردیم. خب من از فعالیت در رادیو آبادان اعتمادبهنفس زیادی گرفته بودم و با شوق و ذوق فراوانی که نسبت بهکار در رادیو داشتم به رادیو ارومیه هم سر زدم. آنجا به من پیشنهاد دادند من هم با چند برنامه همکاری کردم. حدود ۴سال ارومیه کار کردم تا اینکه کنکور قبول شدم. به تهران آمدم. ولی مدتی طول کشید تا وارد رادیو ایران شوم چون یکبار در تست شرکت کردم ولی قبول نشدم. با مسئول آنجا صحبت کردم و گفتم که من ساعتها برنامه رادیویی دارم چرا نباید قبول شوم! او گفت آنها رادیویی محلی و لوکال هستند اینجا رادیو سراسری است. در پاسخ گفتم اشکالی ندارد ولی من نرفته باز خواهمگشت. مسئول گفت خیلی پررویی! به یک سال نرسید که به رادیو بازگشتم.
- از آن بازگشت جدی شما به رادیو تا امروز بیش از نیم قرن میگذرد. شما در تمام این سالها احساسات مختلفی را تجربه کردهاید؛ تغییر نسلها را دیدهاید و تغییر نگاه مردم به رادیو را. قبلا رادیو در جریان زندگی مردم حضور داشت و حاکم و پادشاه رسانهها بود اما الان، هم جنس رسانه فرق کرده و هم نوع استفاده مردم از رسانه. فکر میکنید هنوز هم رادیو کارکرد سابق خودش را بین مردم دارد؟
اگر جواب من به شما مثبت باشد حتما تعجب میکنید و فکر میکنید که اغراق میکنم. شما درست میگویید زمانی رادیو در زندگیها جاری بود و مردم ساعت، زبان و کلام خود را با رادیو تنظیم میکردند و امروز طبیعتا این نقش را ندارد اما اینطور نیست که تأثیرش را هم از دست داده باشد. من جور دیگری نگاه میکنم. من میگویم رادیو فقط کارکردش عوض شده است؛ مثلا آن روزها مردم با رادیو لحظه لحظه زندگی میکردند ولی الان همزیستی با رادیو متفاوت شده است. برای همین با قطعیت میگویم رادیو هرگز نمرده و نمیمیرد و هنوز هم پویاست و در زندگی افراد جاری است.
- شاید منظور شما در زندگی، افراد خاصتری باشد نه عموم مردم، درست است؟
نه عموم را میگویم. من میتوانم تا صبح با شما حرف بزنم که هنوز هم مردم از رادیو استفاده میکنند و دوستش هم دارند. اما به شکلهای مختلف از آن استفاده میکنند. خب این طبیعی است که رادیو اکنون گستره دهه ۳۰ و ۴۰ را ندارد ولی هنوز هم بسیاری از لحظههای زندگی را رقم میزند؛ مثلا ما برههای در ۸سال دفاعمقدس داشتیم که رادیو پررنگترین نقش را در میان رسانهها داشت و لحظهلحظه مردم در جبهه و پشت جبهه با آن زندگی میکردند. شما آن دورههای طلایی را با زندگی آرام امروز مقایسه نکنید. برای همین است که میگویم رادیو ممکن است نقشاش عوض شده باشد ولی از بین نمیرود. البته این احساس شما احساس دهه ۹۰ نیست. آن قدیمها هم یک زمانی میگفتند با آمدن رسانه جذابتر مانند تلویزیون مرگ رادیو فرا میرسد ولی زمان زیادی نگذشت که همه دیدند رادیو در نقش دیگری فعالیت میکند و اتفاقا پویاتر هم شده است. با ورود اینترنت و فضای مجازی نیز همین احساس شکل گرفت که گفتند رادیو دیگر تمام شد ولی دیدیم که نشد. شما امروز میبینیدکه رادیوهای اینترنتی چه دنیای جذابی ساختهاند. این رادیو همان رادیو است ولی در شکل و گونهای دیگر و در واقع کاربری متفاوت دارد و هنوز اثرگذار و تعیینکننده است.
- هر طور که فکر میکنیم نمیتوانیم بپذیریم تفاوتی بین نسل جوان الان که کلا علاقهای به وابستگی(به هر نوعش) ندارد و نسلی که کلا بهدنبال وابستگی و عاشقانه رفتار کردن بود نیست.
خب برای اینکه نگاهتان تغییر کند باید یک روز با من به رادیو بیایید. شاید برای شما جالب باشد که بدانید الان بسیاری از شنوندههای رادیوهای اینترنتی همین جوانان هستند. این رادیوها در شکل جدیدی فعالیت میکنند. نقد شما زمانی درست است که درباره سلیقه امروز و قدیم صحبت کنیم نه نقش رادیو. آن وقت من به شما میگویم سلیقه جوان امروز بهدنبال ضرباهنگ بیشتر و کوتاهتر شدن پیام است؛ یعنی جوانان و حتی میانسالان امروزی حوصله شنیدن تصنیفهای نیم ساعته را که دهه۳۰ و۴۰ از رادیو پخش میشد اصلا ندارند ولی این دلیل نمیشود که بگوییم که چون آن تصنیف نیمساعته سلیقه نسل الان علاقهمندان به رادیو نیست پس ارتباط مردم با رادیو قطع شده است. ارتباط قطع نشده است بلکه با گذشت زمان نوع زندگی ما عوض شده است؛ مثلا روزی وسیله حملونقل کالسکه و درشکه بود الان لامبورگینی و پورشه شده است. برای همین میگویم اکنون رادیو نسبت به نقشهای متفاوتی که ایفا کرده مخاطبانی را از دست داده و مخاطبان جدیدی هم پیدا کرده است.
- پس با وجود این معتقدید که رادیو میان سایر رسانهها غریب نیست؟
شما غربت را در چه میبینید! من نگاه متفاوتی دارم و میگویم رادیو غریب نیست. رادیو امروز هم در دل مردم است مثل گذشته!
- الان غربت از این بیشتر که در اتاق کار شما رادیویی نیست؛ شما که ۶۰سال با رادیو زندگی کردهاید؟
(میخندد) من بیشتر رادیو را در ماشین گوش میکنم. گفتم که الان همهچیز عوض شده. قبلا مردم به آن صورت ماشین نداشتند و همیشه رادیو دستشان میگرفتند ولی الان خیلیها به موبایل و ماشین و... دسترسی دارند و دلیلی نمیبینند تمام وقت پیچ رادیوی دستی را بپیچانند.
- شما بخشی از نسل جوان رادیو را هم تربیت کردهاید. این نسل جوان جدید رادیو را چگونه میبینید؟
من عشق و شور زیادی بین همکاران جوان رادیو میبینم و این عشق و شور را نشانهای از ماندگاری و پیشتازی جوانان این نسل در این حرفه میدانم و تردید ندارم که نسل جوان یک گام جلوتر از نسل گذشته خواهد ایستاد. نسل گذشته رادیویی اگر کلاسیک بود اکنون نسل جدید نوین و پیشرو است. من برخلاف تصور بسیاری از پیشکسوتان فکر نمیکنم نسل جوان در قیاس با نسل دیروز پس مانده باشد. من به این نسل امید بیشتری دارم. بسیاری از پیشکسوتان تصورشان رادیو کلاسیک و قدیمی گذشته است؛ یعنی یک چهارچوب مشخص و تعریف شده که اکنون نیست و طبیعی هم هست که نباشد. نسل جدید شنونده امروز رادیو دوست دارد کسی از جنس خودش با اوحرف بزند و آدم متفاوتی نباشد. من وقتی جوان بودم دسترسی به پیشکسوتها برایمان یک امر ناممکن بود و زمانی که من جوانی ۲۲-۲۱ساله بودم وقتی یکی از بزرگان را میدیدم راهم را کج میکردم و میترسیدم تا مبادا نگاهی خشمآلود به من بکند. ولی امروز اینگونه نیست و امروز نسل جدید فاصله را نمیپذیرد. نسل جوان عاشق رادیو، نسلی است که از گذشتگان خود عقب نمانده است. بنابراین معتقدم نسل جدید خوب آمده است و با فرهنگ، بسیار اندیشمند و عاشق، کار میکند.
- چطور با تفاوتهای گویندگان این نسل و نسل خودتان کنار آمدهاید. اغلب گویندگان جوان متهم به بداههپردازی و خوانش متن از روی گوشیهای همراهند، درحالیکه شما همیشه به متن وفادار بودید.
این هم سلیقه است. تهیهکنندهای مانند مسعود نجات، یا اسماعیلپور را مثال میزنم که من با آنها کار میکنم. باید بگویم آنها یک گنجینه موسیقایی با خود دارند و نیاز ندارند دست بکنند در یک چمدان و موسیقی را انتخاب کنند. جوانان امروز شاید به کتابخوان نبودن متهم باشند ولی دنیایی از اطلاعات در حافظهشان دارند. نسل ما بسیار وسواسی بودند و هنوز هم هستند بهطوری که هنوز باید کاغذ و قلم همراهمان باشد. اگر به من بگویید ۳ساعت بداهه راجع به نقاشی مدرن صحبت کنم بدون نگاه کردن به برگه، میتوانم ولی اگر بگویید ۵دقیقه راجع به همین هنر پشت میکروفن رادیو صحبت کن محال است که بداهه بگویم و حتما اول متن را مینویسم، بعد میروم پشت میکروفن و میخوانم. این سلیقه شخصی من است و ممکن است گوینده جوان امروز این سلیقه را نداشته باشد. من اعتقادم این است که باید مطالب را تعریف، طبقهبندی و برنامهریزی کنم تا بدانم در این زمان میخواهم به مخاطبم چه بگویم که تأثیرگذار باشد تا ۵سال بعد سیدی را نگذارند جلوی من و بگویند شما این را پشت میکروفن گفتید! من نسبت به آنچه در پشت میکروفن میگویم احساس وظیفه عمیقی دارم چرا که معتقدم طرف من یک دوست و آشنا نیست بلکه۲۰میلیون نفر با من روبهرو هستند. بنابراین من باید برای میلیونها آدم برنامه داشته باشم.
- نسل جوان گوینده رادیو آیا میتواند نیاز شنیداری نسل جوان را پاسخ بدهد؟
حتی بسیار بیشتر از نسل قبل. مرحوم مهران دوستی و بسیاری از افراد دیگر از جنس آدمهایی بودند که آن سوی میکروفن نشسته بودند و خود را به شنونده بسیار نزدیک میدیدند. شاید ارتباط این نسل با شنوندگان بیشتر از نسلهای گذشته نیز باشد چون این نسل خود را جدا از مخاطب نمیداند.
- بهنظرتان میراث رادیو، امروز دست آدمهای درستی سپرده شده است؟
قطعا. با جدیت هم میگویم آنها خیلی بیشتر از ما میتوانند این میراث راحفظ کنند. اکنون نوع نگاه و رفتارها عوض شده است ولی این نسل میتواند اهداف را بهدرستی پیشببرد. گذشته برای ما کامل تعریف شده بود ولی اکنون باید همهچیز با زمان خودش پیش برود. اگر جوانان نتوانند با جامعه حرکت کنند آنگاه جامعه میمیرد. میبینیم آدمهایی را که میگویند فلان گوینده و یا بهخصوص نویسنده را قبول ندارند. باید نگاهمان عوض شود. ما باید قبول کنیم که دیگر نمیتوانیم فلان گویندهای را داشته باشیم که وقتی صحبت میکرد باندها میلرزیدند. اصلا شاید جوان امروز هم سلیقهاش این نباشد.
- طی این سالها شما با سلایق جوانها به خوبی کنار آمدهاید درصورتی که خیلی از همنسلان شما در سالهای گذشته رادیو را رها کردند.
گاهی همنسلانم من را ملامت میکنند که به این نسل زیاد بها میدهم ؛گاهی اهانت میکنند و میگویند این نسل بیسوادند. ولی من جوانانی را دیدهام که به گرد پایشان هم نمیرسم. جوان ۲۲سالهای را دیدهام که نظریهپرداز موسیقی است و غولهای نظریهپرداز آن دوره به گرد پایش نمیرسند. این است که فکر میکنم نسل جدید از طرف بعضی همکاران من کمی ناعادلانه مورد قضاوت قرار گرفتهاند. من در پاسخ به آنها میگویم مگر در نسل ما افرادی با دانش و آگاهی کم، وجود نداشتند!؟ برای همین بهنظرم نسل امروز پیش تاخته است و نباید ملامتاش کنیم بلکه باید بپذیریمشان.
- با وجود نگاه بسیار مثبتی که شما به جوانان دارید ضعف کار نسل جدید را در چه چیزی میبینید؟
۲ مورد را در بعضیها دیدهام؛ یکی تنبلی و دیگری دلزدگی و عدمدلبستگی به کار. این چیزها آفت فعالیت حرفهای است.
- شاید یکی از علتهای پذیرفتهشدن جوانها توسط شما این است که شما بهصورت مداوم در شبکههای اجتماعی موبایلی حضور دارید و با جوانها ارتباط میگیرید و حرفهایشان را میشنوید.
بله من خیلی علاقه دارم که همپای جوانترها در دنیاهایشان بچرخم و ببینم که دارند چکار میکنند. این به فعالیت حرفهای من هم کمک میکند. اما گاهی غمگین میشوم وقتی میشنوم همنسلانم میگویند ما اصلا نزدیک کامپیوتر و اینترنت نمیشویم و نگاه منفی به آن دارند. درصورتی که بهنظر من اینها لازمه زندگی است مگر میشود از زندگی عقب افتاد. من باید همگام با دانش روز، تمام ابزارها را بهخصوص در زمینه رسانهها یاد بگیرم. شاید برای شما هم جالب باشد که بدانید من این نوآوری را در روزنامهنگاریام هم داشتم؛ وقتی که برای نخستین بار با کامپیوتر ۲۰سال پیش صفحهبندی انجام دادم و به جای چسباندن مطالب به صفحه روزنامه با کامپیوتر اپل صفحهبندی انجام دادم. این است که معتقدم اگر من هر لحظه فکر و ابزاری تازه نداشته باشم یعنی من دیگر ژورنالیست نیستم و مردهام. گاهی با دیدن روزنامهها خودم در ذهنم تیتر میزنم. البته گاهی عصبانی میشوم از ساعتها در صفحات مجازی گشتنم چرا که سهم کتاب خواندنم کم میشود ولی خب کاری نمیشود کرد و این هم آسیب این دنیاست.
- این دنیای کتابخوانی شما هم دنیای عجیبی است.
بله. من اگر روزی ۵۰صفحه کتاب نخوانم سر روی بالشم نمیگذارم. اصلا روزهایی میمانم که چه چیز را باید اول بخوانم چون به دنیای روزنامهنگاری هم خیلی علاقه دارم مدام مقاله و تحلیل میخوانم و بعد میروم سراغ کتاب و رمان مورد علاقهام. چون از هیچ کدام نمیتوانم دست بکشم.
- الان علاقهتان به گشتوگذار در شبکههای اجتماعی موبایلتان بیشتر است یا کتاب؟
راستش مدتهاست جنگ بزرگی درون من برای بهدست گرفتن کتاب یا تبلت و تلفن همراه صورت گرفته است ولی وقتی خیلی جدی به این موضوع نگاه میکنم میبینم هنوز هم کتاب برای من چیز دیگری است. برای همین خیلی وقتها تلفن همراه و تبلت را در اتاق میگذارم و تنها کتاب را برمیدارم و میخوانم.
- تا حالا به این فکر کردهاید که تا کی در رادیو میمانید؟
تا اینکه پشت میکروفن بمیرم.
- پس به بازنشستگی فکر نمیکنید؟
اتفاقا امروز یکی از همکاران قدیم را دیدم؛ چندسالی بزرگتر از من است. داشت خمیدهپشت به رادیو میآمد. با خودم فکر میکردم اگر به این سن و شرایط برسم باید بازنشسته بشوم.
- اگر بازنشسته شوید حستان چه خواهد بود؟
حسم در روزی که بازنشسته بشوم حس غمگینی خواهد بود ولی یک چیز را مطمئن هستم آن هم اینکه با ویلچر به رادیو نخواهم آمد. برای همین میدانم باید بالاخره روزی دست از رادیو بکشم.
- نمیخواستم کارمند شوم
من هیچوقت در رادیو استخدام نشدم. دلم نمیخواست کارمند پشت میزنشین باشم.۲۲-۲۱سالگی که وارد رادیو شدم خیلی سخت بود ورود به کار. ولی از اینکه پشت میز بنشینم فراری بودم و همیشه دارای روحیه جستوجوگر و پرتلاشی بودم. آن روزها کسانی دربهدر من بودند که مدارکم را بیاورم و رسمی بشوم تا بتوانم از مزایای بیمه و بازنشستگی استفاده کنم. من هم میخندیدم و میگفتم من بازنشسته نمیشوم ولی الان فکر میکنم کاش این کار را کرده بودم! برای من هم مانند بقیه آدمها سختیهای معیشتی بوده است ولی نه آنچنان که آزارم بدهد.
- تلویزیون را دوست نداشتم
روزی من را به زور وارد قاب تلویزیون کردند. من بهخاطر فردی که از مدیران آن زمان بود و برگردن من حق بزرگی داشت و بسیار دوستش داشتم در رودربایستی پیشنهاد کار در تلویزیون را پذیرفتم. آن فرد به من گفته بود به شما احتیاج دارم و اگر شما نیایید این برنامه نابود میشود من هم از اینرو کار در تلویزیون را قبول کردم ولی دیگر هیچوقت سراغش نرفتم.
- عشق به صدای مانی
من عاشق صدای یکی از همکاران قدیمیام در رادیو به اسم مانی بودم. بهنظرم دلخواهترین صدا بود؛درعین گستردگی، صدای نرم و انعطافپذیری بود. این خیلی مهم بود. بهطوری که میتوانست با صدایش یک متن جدی را خیلی لطیف بخواند.
- رفاقتهایم کاری بود
خب دوستان رادیویی و تلویزیونیام بیشتر دوستان کاریام بودهاند و هیچ وقت با آنها دوستان بیرون از محیط کار نبودم؛ چه آن موقع و چه الان. صمیمیترین دوستان من رادیویی و تلویزیونی نیستند. خودم هم نمیدانم علتش چه بوده درحالی که در محیط کار به آنها بسیار نزدیکم.
- روزنامهنگاران جوان را ستایش میکنم
من فکر میکنم بسیاری از روزنامهنگاران الان کاربلد و خوب هستند. من در تمام نشریات روشنفکری قبل از انقلاب کار کردهام. ولی الان ماهنامهها و هفتهنامههایی را میبینم و ستایشگر نسل جوان روزنامهنگاری هستم که آنها را منتشر میکنند؛ برای همین میگویم در حوزه مطبوعات افراد کاربلدی وجود دارند.
- دوست نداشتم سوپراستار باشم
من در سن ۱۵-۱۴سالگی سلبریتی شدم. این بود که تابوی شهرت پس از مدتی کوتاهی در من شکست و بیارزش شد. باور کنید هرگز به شهرت فکر نمیکردم. بهطوری که از ورود به تلویزیون پرهیز میکردم. بعدها با ورود به تلویزیون دوست داشتم وقتی وارد خیابان میشوم مردم مرا نشناسند تا نفسی بکشم.
- تعریف خاص صالح علا از کوچویی
روزی همکار من محمدصالح علا گفت: وقتی کوچویی حرف میزند دیگر پرندهها آواز نمیخوانند. این تعریف، تعریف متفاوتی است ؛نه اینکه مغرور بشوم نه... تشویق میشوم که کارم را بهتر کنم. حتی موزیسینی گفته بود تن صدای کوچویی برای موسیقیهایی که ما برای مدیتیشن میگذاریم عالی است. همان موزیسین از من پرسید شما موسیقی کار کردهاید؟ گفتم ابدا موسیقی کار نکردهام ولی مدیتیشن کار کردهام و یوگا کار میکنم. میگفت صدای شما با موسیقی مدیتیشن همخوانی دارد و آرامشبخش است. بهطوری که ما با صدای تو میخوابیم.