همشهری آنلاین-سیده کلثوم موسوی: او که سالها آرزوی پوشیدن لباس نیروی دریایی را داشت، تمام تلاشش را برای رسیدن به هدفش بهکار گرفت و دریابان شد. سعید فتحاللهی در بیستوپنجسالگی دریابان ناو جماران بود و افتخار خانواده. هر وقت مادر قدوبالایش را نگاه میکرد، میگفت پسرم ناخداست. همهچیز بهخوبی پیش میرفت تا اینکه دشمن آمریکایی-صهیونیستی در نهم اسفند۱۴۰۴ به کشورمان حمله کرد و سعید فتحاللهی که در مأموریت روی ناو جماران در کنارک به سر میبرد، بر اثر اصابت موشک دشمن به شهادت رسید و زادگاهش، روستای تاجامیرِ لرستان را در ماتم فروبرد؛ روستایی که 3روز بود رخت عزای شهادت عموی سعید، دارا فتحاللهی را که از ماموران نیروی انتظامی بود و در درگیری با اشرار شهید شده بود، به تن داشت. روزهای آخر زندگی سعید با داغ شهادت یکی از نزدیکانش گره خورد. ششم اسفند، دارا فتحاللهی، عموی سعید فتحاللهی، به شهادت رسید. سعید همان روز با خانواده تماس گرفت. سعیده فتحاللهی، خواهر دوقلوی شهید از آن روز چنین روایت میکند: «ششم اسفند به من زنگ زد و گفت یک شارژ برایم بفرست، میخواهم بروم کنارک مأموریت. گفتم برای خاکسپاری عمو نمیآیی؟ با غم و دلتنگی توی صدایش گفت مرخصی ندارم. فردای آن روز با مادرم تماس گرفت. هشتم اسفند، وقتی مراسم خاکسپاری عمو تمام شده بود و همه در خانه دخترعمویم بودیم، تماس تصویری گرفت. با همه سلام و احوالپرسی کرد؛ با دخترعموها، دخترعمهها و خانواده. تماس تلگرامی کوتاهی بود. هیچکدام فکر نمیکردیم این آخرین تصویری باشد که از او میبینیم.»
سختترین لحظه زندگی
نهم اسفند، غروب، تلفن دوباره زنگ خورد؛ اما این بار خبر رنگ دیگری داشت. خواهر شهید میگوید: «زنداداشم زنگ زد و گفت ناو جماران را زدهاند. هرچه با سعید تماس گرفتیم، گوشی خاموش بود. بعضیها میگفتند شاید مجروح شده و برای درمان به کشورهای همسایه منتقلش کردهاند. امید و نگرانی با هم ترکیب شده بود. گفتند شدت انفجار به اندازهای بوده که پیکر بسیاری از شهدا قابل شناسایی نیست. خانواده روزهای سختی را پشت سر گذاشتند تا سرانجام از پدرم خواستند برای آزمایش دیانای به خرمآباد برود. جواب آزمایش که آمد، دیگر یقین کردیم سعیدمان شهید شده است. سختترین لحظه زندگیام همان روز بود.»
شوخیهای خواهر-برادری
سعید با خانواده بسیار صمیمی بود. هر بار که به مرخصی میآمد، دیدار بزرگترهای فامیل را از یاد نمیبرد. با پدر و مادرش خوشرفتار بود و فضای خانه را با شوخیهایش گرم میکرد. خواهرش با لبخندی که زود به اشک تبدیل میشود، میگوید: «من و سعید دوقلو بودیم. همیشه با من شوخی میکرد و سربهسرم میگذاشت. حالا هروقت عکسش را میبینم، هم خندهام میگیرد، هم دلم تکهتکه میشود. وقتی با داداش کوچکم کشتی میگرفت، خانه را روی سرشان میگذاشتند. گاهی هم با هم دعوا میکردیم، اما چند دقیقه بعد میآمد، میگفت بیا داداشت را ببوس، برو یک چیزی آماده کن با هم بخوریم. کینهای نبود؛ دلش خیلی بزرگ بود.»
فکر میکنند بچهپولدارم
یکی از آخرین شوخیهای سعید حالا برای خانوادهاش رنگی از حسرت گرفته است. چند شب قبل از شهادت، عکسی از خودش کنار یک خودروی قرمز در سواحلِ دریای عمان برای پسرعمهاش فرستاد و نوشت: «اگر شهید شدم، یک بنر درستوحسابی برایم بزنید.» پسرعمهاش جواب داده بود: «همین عکس را برای بنرت انتخاب میکنیم.» سعید خندیده بود و نوشته بود: «نه، این را نگذارید؛ مردم فکر میکنند بچهپولدار بودهام.» آن روز کسی تصور نمیکرد این شوخی چند روز بعد همه ما را به گریه بیندازد.» پیکر مطهر دریابان شهید سعید فتحاللهی پس از شناسایی با حضورِ گسترده مردم و مسئولان تشییع و در زادگاهش، روستای تاجامیر از توابع بخش خاوه جنوبی شهرستان نورآباد لرستان به خاک سپرده شد؛ روستایی که حالا سومین شهید خود را در آغوش گرفته است.