همشهری آنلاین-سیده کلثوم موسوی: یکی دیگر عروسکی را از زیرخاک بیرون میکشد؛ عروسکش!اما حجتالاسلام سیدمحمدحسین سیادتموسوی به جستوجو ادامه میدهد، در حالی که خاطرات را در ذهنش مرور میکند؛ دل زهرا غنج میرفت برای اینکه روی تاب بنشیند و سرش را به عقب برگرداند تا ببیند بابا او را تاب میدهد و با اوجگرفتن تاب، صدای خندههایش در فضا میپیچید. حالا آن خندهها خاموش شدهاند، چرا که موشکی از دیار ظلم، کودکانههای زهراسادات ۷ ساله را در ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ در شهرک شهیدمحلاتی به خاک و خون کشید. ماجرای شهادت زهراسادات سیادتموسوی را با پدرش مرور میکنیم.
دلتنگ شهید زینالدین بود
حجتالاسلام سیدمحمدحسین سیادتموسوی، روحانی و معلم ابتدایی است.با بچههای همسن و سال زهرا سروکار دارد و به همین دلیل، این روزها جای خالی زهرا را بیشتر احساس میکند: «منزلمان نارمک است. یازدهم اسفند، همزمان با ماه رمضان، برای افطار رفتیم شهرک شهیدمحلاتی؛ منزل پدربزرگ زهرا. آن شب زهرا کتاب شهیدان زینالدین را از داییاش گرفته بود و میگفت که دلم برایشان تنگ شده. زهرا اصلا آنها را ندیده بود؛ از روی عکس و توصیف خانواده با آنها آشنا شده بود. اما آن شب همه را متعجب کرده بود و دلتنگیهایش برای ۲برادر زینالدین عجیب بود. فردای آن روز من بیرون بودم که همسرم تماس گرفت و با اضطراب گفت خودت را زودتر برسان! بچهمان زیرآوار گیر افتاده! صدا قطع شد. بعد فهمیدم همسرم آن موقع بیهوش شده بود. خودم را سریع رساندم. آپارتمان به تلی از خاک بدل شده بود و خانوادهها نگران و بهتزده چشم به آوار دوخته بودند. دخترم را با کمک دوستان و فامیل ۲۴ ساعت بعد پیدا کردیم.»
وقتی پدر پیکر کودکش را از زیرآوار بیرون میکشد
هنوز ۷سالش تمام نشده بود که آینده و آرزوهایش زیرخاک دفن شد: «روی آوار بهآرامی قدم برمیداشتم که مبادا عزیزم زیرپایم باشد و من با قدمهایم درد و رنجش را بیشتر کنم. با گذشت هر لحظه بیشتر و بیشتر خاطرات شبهای گذشته برایم تداعی میشد؛ وقتی روی پشت من سوار میشد و اسببازی میکردیم... حالا زیرخاک بود و من آرام و لرزان گام برمیداشتم تا شاید جگرگوشهمان را پیدا کنم. وقتی پیکرش را یافتیم جسم بیجانش را روی دست گرفتم تا او را با پرچم ایران بپوشانند. زهرای من عاشق پرچم ایران بود؛ در همه نقاشیهایش پرچم ایران را میکشید.»
قصههای خوب برای بچههای خوب
حجتالاسلام سیادتموسوی خاطرات کودک معصومش را مرور میکند: «اول ابتدایی و عاشق کتابخواندن بود. هر زمان میخواستیم به مسافرت برویم ذوق میکرد و میگفت برویم مشهد، زیارتامامرضا (ع). کمی خجالتی بود. از علاقهمندیهای دیگر زهراجانم کتاب آقامهدی (شهید زینالدین) و کتاب «قصههای خوب برای بچههای خوب» بود. میگفت هر بچهای که خوب باشد این کتاب را میخواند؛ بچههای خوب همیشه کتاب میخوانند.»
جشن تولد؛ این بار در بهشتزهرا(س)
حجتالاسلام سیادت موسوی این افتخار را دارد که خواهرزاده شهیدزینالدین است و درباره شهادت دختر ۶ سالهاش میگوید: «ما به شهادت افتخار میکنیم اما فکر اینکه دختربچهای بیگناه با موشکهای آمریکا و اسرائیل جنایتکار از زندگی محروم شود، داغی است بزرگ تا همیشه بر دل پدر و مادر آن بچه. این روزهای آخر، صدای جنگنده که میآمد یا صدای انفجار موشک و بمب میگفت من اصلا نمیترسم. زهرا یک ماه قبل از شهادتش منتظر سالروز تولدش بود و ذوق عجیبی برای جشن امسالش داشت. اما سرنوشت اینطور رقم خورد که امسال سالروز تولدش را در بهشتزهرا(س) جشن بگیریم.»