تکاپوی عجیبی در ناو دنا به‌پا شده و هرکسی به‌سویی می‌دود. خبرهای رسیده حاکی از آن است که به ایران حمله شده و فرمانده ‌، هشدارهای لازم را داده‌که امکان حمله به ناو ‌ هم وجود دارد. اژدر اول به پاشنه ناو خورد، با دومین اژدر ۱۰۴ نفر از ناوبانان و پرسنل دنا در بامداد ۱۳ اسفند ۱۴۰۴  به شهادت رسیدند.

همشهری‌آنلاین-سیده کلثوم موسوی: علاقه خاصی به نظامی‌گری و دریانوردی داشتم. بعد از ثبت‌نام، در نیروی دریایی ارتش استخدام شدم. با اینکه خدمت در نیروی دریایی سختی‌های زیادی دارد اما به‌خاطر علاقه و عشق وطنم سختی‌ها و مشکلات را نادیده گرفتم. اواسط دی‌ماه ۱۵روز مرخصی داشتم و در کنار خانواده بودم و بعد ازاتمام مرخصی به محل کار رفتم. چند روز بعد با جمعی از همکاران اعزام شدیم به مأموریت دریانوردی؛ مأموریتی که قرار بود تا عید تمام شود و پرسنل ناو به آغوش میهن و خانواده برگردند. من به‌عنوان یک رزم‌نواز در این نیرو خدمت می‌کردم. از آنجا که واحدهای شناور در نیروی دریایی پرسنل‌ رسته موزیک ندارند، من به همراه ۹نفرنوازنده سازهای مختلف، از مناطق مختلف نیروی دریایی(بندرعباس، جاسک و چابهار) به ناو دنا مأمور شدیم تا در مراسم میلان۲۰۲۶صلح و دوستی در ویشاخاپاتنام‌ هند شرکت کنیم. آن روز هیچ کس فکرش را نمی کرد در راه بازگشت، سوگوار همراهانمان شویم، آن هم در ۱۳ اسفند و با حمله آمریکا.




شب حمله هیچ‌کدام نخوابیدیم

شب ۱۳ اسفند نخوابیدیم چون احتمال حمله بود. کلاس‌های آموزش برای همه پرسنل برگزارکردند که اگر حمله کردند چطور پناه بگیریم. ما هیچ امکانات دفاعی و نظامی ‌ نداشتیم چون برای رزمایش صلح رفته بودیم. می‌خواستیم در یکی از شهرهای هند پهلو بگیریم. شب حمله بچه‌ها استرس داشتند و هیچ‌کدام نخوابیدند. خیلی خسته بودم، می‌خواستم کمی استراحت کنم. جلیقه‌نجات‌ را پشت‌سرم گذاشتم. یکدفعه صدای مهیبی آمد، انگار ناو به جایی برخورد کرد. صدای بچه‌ها بلند شد که زدند، زدند. با نخستین حمله، ناخدا ‌دستور ترک ناو را اعلام کرد. جلیقه نجاتم را برداشتم و آخرین نفر بودم که از خوابگاه بیرون آمدم. تا جلیقه نجات را بستم دومین اژدر همان موقع زده شد. یک لحظه ناو مثل الاکلنگ شد و ما روی هوا ماندیم. آب به سرعت وارد ناو شد و درحال غرق‌شدن بود. کاری از دستمان برنمی‌آمد. من به همراه چند نفر دیگر که سالم ماندیم حدود یک ساعت روی آب شناور بودیم. حمله آنقدر سنگین بود که حتی جلیقه بعضی از بچه‌ها هم آسیب دیده بود.

قصه غربت قهرمانان

منور زدیم تا کمک برسد. هرچه سوت می‌زدیم کشتی‌های تجاری و لنج‌ها ما را که می‌دیدند، چراغ می‌انداختند و بی‌تفاوت رد می‌شدند و کمک نمی‌کردند. می‌دیدند که ما آسیب دیده‌ایم و به ما حمله شده اما بی‌توجه مسیرشان را ادامه می‌دادند. ناامید شده بودیم. یک لنج ماهیگیری از سریلانکا می‌آمدو امیدوارشدیم که کمکمان می‌کند اما همان هم دور زد و رفت. قایق‌های نجاتمان کم‌کم داشت از کار می‌افتاد. بعد از نیم‌ساعت که لنج سریلانکایی رفت ۲ناو نظامی سمت ما آمد؛ هم خوشحال شدیم هم ناراحت. چون با سرعت سمت ما می‌آمد برای ما نگرانی داشت که مبادا می‌خواهند حمله کنند. به ما که رسیدند بعد از کمی صحبت متوجه شدند ایرانی هستیم. پیکرها را جمع کردند و ما را به بیمارستان انتقال دادند. بقیه پیکرها که مانده بود، همان ناو سریلانکایی بعد از ۲روز تلاش پیدا کرد.