از غصه ایران، بسیاری بار سفر سوی جنوب که جنگ، دست از سرش برنداشته، بسته‌اند. آنها جانفدای وطن و هم‌وطنند.

همشهری آنلاین- سحر جعفریان‌عصر: روز، آغاز شده و گرما شرجی‌تر و رطوبت هم نَم‌دارتر تا بیش از ۸۰ درصد است. حالا، صدای موج و شالوها (مرغان دریایی) بلندتر از صدای موشک و انفجارهای شبانه به گوش می‌رسد. بندرنشینان نیز با اینکه جنگ، ‌ رونق کارشان را کم کرده؛ ‌ یکی یکی، پی لنج و قایق و باقی مشاغل دریایی به ساحل و اسکله‌ها می‌آیند، بی‌خبر از اینکه پای سربازان ارتش بیش از ۳۱ میلیون نفری جانفدایان به جنوب باز شده و دیگر با جنگ، موشک و پهپادهای جبهه دشمن، تنها نیستند. نخستین گروه جانفدایان، ‌ هفته گذشته راهی شهرهای نوار ساحلی جنوب کشور شده و گروه‌های دیگر نیز به صورت شخصی و دولتی از میان شهروندان عادی، چهره‌های معروف و مسئولان در راهند تا روایتی متفاوت از وطن و هم‌وطن در سایه خطرات جنگ، ‌ ثبت کنند. گزارش زیر، ‌مرور چند روایت از حضور جانفدایان در سواحل بندرعباس است.

برای ایران، مسافر جنوب شدم

صبح است و از محله «پشت شهر» یکی یکی به بازار ماهی‌فروشان اسکله صیادی شهید حقانی می‌آیند. اول، ‌ فروشندگان؛ ‌ با آن که بارِ ماهی‌هایشان از ١۴ روز قبل (شروع دور جدید جنگ) رو به کاهش رفته و شوریده، کفال، هوور، سنگسر، حلوای سفید، کفشک، میگو، ‌ خرچنگ و صدف کمی در سردخانه‌هایشان برای فروش باقی مانده‌است. دوم، ‌ مشتریان که شمار آنها نیز تا حدودی کمتر از پیش است. میان آنها اما جمعیتی غیربومی و ناآشنا بسیار است که اغلب سوی ساحل می‌روند. ناخدا رحمان با کاردک زنگ‌زده، زیر لنج کهنه خود را از جلبک‌های چسبیده، ‌ می‌سابد و با نگاه کوتاه به دوربین یک فعال مجازی می‌گوید: «سِیر کن عامو؛ اینا کی‌ان؟ خبر ندارن ایجا جنگه که اومدن سی تفریح!»

خالو سلیمان «دیریا موجَن کاکا» می‌خواند و خیره می‌شود به پرچم ایران و اسلحه‌هایی که دست بعضی از آن غیربومی‌های آشناست: «جانفِداین...سی ایی آب و خاک آمدن». ناخدا رحمان که تازه شستش خبردار شده، دست از جلبک‌سابی می‌کشد: «پس خاش (خوش) آمدن...». او همراه تعدادی دیگر از شاغلان اسکله، ‌ سوی گروه جانفدایان می‌روند.

جانفدایی تا ابد

مرد و زن و پیر و جوان و حتی کودک هم میان گروه جانفدایان که حالا در اسکله پراکنده‌اند، دیده می‌شود. بسیاری‌شان تمایلی به بُردن نام و برداشتن عکس ندارند؛ ‌ به‌ویژه آنها که نظامی‌اند و اسلحه به دست. با این حال، تعداد خبرنگار و عکاس، میانشان کم نیست. حتی فعالان شبکه‌های اجتماعی و بلاگران نیز آمده‌اند. حیدر یکی از جانفدایان است که به صورت غیردولتی و شخصی، دست زن و بچه خود را گرفته و از تبریز آمده؛ از خنکای سهند و سبلان به گرمای مرطوب ساحل خلیج‌فارس. او این روزها در خارگ است: «بنگاه مسکن دارم. همون اول جنگ ۴۰ روزه برای جانفدایی ثبت‌نام کردم...با خونواده اومدم تا جنوب تنها نباشه.» همسرش، پرچمداری می‌کند و دختر کوچکش نیز چشم از دریا برنمی‌دارد: «نه که بخوایم یه هفته بمونیم و بریم؛ ‌ نه. قصد کردم بعد از این هر ماه خودم تنها بیام و برم.»

بیشتر بخوانید: موشک‌ها نفس اسکله را گرفتند | ناخدای ۳۷ ساله: ۲ تا موشک زدن و لنجم خاکستر شد | روایت زنی که جنازه همسرش را از دریا التماس می‌کند

مهمان‌نوازانِ‌ جانفدایان

«جانفدایی نباید به اسم باشه، باید به رسم باشه»؛ این را جوان ۲۰ ساله‌ای می‌گوید که جایی دورتر از دیگر جانفدایان، ‌ بر برجکی ۲ متری ایستاده و بند سلاح را روی کتف و پشت گردنش تنظیم می‌کند. داوطلبانه و از زیرمجموعه سازمانی دولتی آمده: «جانفدایی تو دسته‌های مختلف انجام می‌شه که من با توجه به مهارت تیراندازی و سابقه نظامیم، برای این دسته انتخاب شدم...» بعد از مکثی کوتاه: «البته هدف جانفدایی تو هر دسته و به هر شکل، چون برای ایرانه، قشنگه.» از برادرش نیز یاد می‌کند که در آن لحظه در ساحل جزیره خارگ، پاسداری می‌کرد.

پایین برجک، به طرف شرق اسکله حقانی، امید و مجید سمت خلیج، سینه سپر کرده‌اند. بازیگر و کمدین هستند که رد و نشان‌شان در فضای مجازی پیداست. امید از انگیزه جانفداییش می‌گوید: «فقط و فقط به عشق ایران. از وعده و وعید مسئولا خسته‌ام اما اون بمونه برای بعد. حالا فقط ایران مهمه.» مجید نیز از آنچه در روزهای جانفدایی در جنوب دیده، می‌گوید: «از گرمای هوا که بگذریم، بی‌برقی هنوز هست. کمتر شده ولی هنوز یه ساعتایی از روز برق قطع می‌شه. به لطف خونگرمی و مهمون‌نوازی مردم جنوب هم تا الان مشکل اسکان نداشتیم. البته می‌دونم که فرمانداری، استانداری و شهرداری این مناطق پذیرای خیلی از جانفداها بودن. ولی کاش حواس‌شون به سفره مردمشون هم باشه که این روزا به خاطر دریا نرفتن، تنگ شده.»

حلقه حلقه تا زنجیره ایرانی

آفتاب ظهر، کمی شکسته و عصر شده‌است. حالا جمعیت بیشتری از جانفدایان دوش به دوش هم، به روی خط دریا و ساحل بندرعباس، ردیف شده‌اند. منیژه اشرفی از اهالی بندر، ‌ مُشت مشت اسپند به آتش منقل می‌ریزد و دور سر جانفدایان می‌چرخاند. جمال بحری نیز بومی بندر است و از قدیمی‌ترین فلافل‌فروشان که میان جمعیت جانفدایان به احوالپرسی و سپاسگزاری مشغول است. حامد، پسر بزرگش از نیروهای امداد دریایی‌ست که آنجا، آماده‌باش ایستاده: «شاید با یکی، دو روز اومدن این هم‌وطنا از مشکلات ما، و استرسای شبونه جنگمون کم نشه، ولی دلمون یه کم، گرم می‌شه که تنها نیستیم.»

دوشادوشی جمعیت جانفدایان به زنجیره انسانی شباهت یافته که به خبر منابع محلی، قرار است طول آن در بندرعباس ۵ کیلومتر و در شهرهای ساحلی هرمزگان به ۱۰ کیلومتر برسد. نادر از شیراز آمده و روی تیشرت تنش، شکل خلیج‌فارس، نقش بسته است: «از سر بیکاری نیومدم. شغل دولتی هم ندارم. اتفاقا توی راه تا اینجا برسم‌ خیلی هم دردسر کشیدم...اما فدای سر وطن و هم‌وطن.» آشپز رستورانی در شیراز با حداقل حقوق و بدون بیمه است: «کاش مردم شهرای دیگه هم نوبتی بیان جنوب. کاش مسئولایی که همیشه پشت میزن و شعار می‌دن هم، ‌ اینطوری جانفدایی کن.» سارا و سپیده مرادی از مشهد به جنوب آمده‌اند. فعال اجتماعی و تهسیلگر حوزه کودک هستند. سارا که شب گذشته از شدت صدای انفجار موشک‌ها، هیچ نخوابیده، ‌ چند خردسال جنوبی را دورش جمع کرده و روی صورتشان نقاشی می‌کشد؛ پری‌دریایی و ماهی گلی. سپیده نیز با تعدادی دیگر از بچه‌های قد و نیم‌قد جنوب، رو به خلیج‌فارس «ای ایران» می‌خواند. آفتاب، ‌ روبه غروب می‌رود و دوباره صدای جنگ از صدای موج و شالوها بیشتر می‌شود.

منبع: روزنامه همشهری