همشهری آنلاین: در شبی که اسپانیا آرژانتین را شکست داد و جام جهانی را بالای سر برد، انگار دو روایت متفاوت از فوتبال نیز روبهروی یکدیگر قرار گرفتند؛ یکی فوتبال را با تردید مینگریست و دیگری در آن نشانهای از شور زندگی و خلاقیت انسانی میدید.
خورخه لوئیس بورخس، نویسنده و شاعر آرژانتینی و یکی از بزرگترین چهرههای ادبیات قرن بیستم، بیش از هر چیز با داستانهای فلسفی، هزارتوهای ذهنی و تأملاتش درباره زمان و حافظه شناخته میشود. او برای بسیاری از آرژانتینیها نماد فرهنگ و اندیشه این کشور است. در سوی دیگر، فدریکو گارسیا لورکا، شاعر و نمایشنامهنویس بزرگ اسپانیا، قرار دارد؛ چهرهای که آثارش سرشار از موسیقی، زندگی، احساس و پیوند با فرهنگ مردمی اسپانیاست. لورکا همچنان یکی از مهمترین نمادهای فرهنگی اسپانیا به شمار میرود. جالب آنکه این دو نویسنده، نگاه کاملاً متفاوتی به فوتبال داشتند؛ تفاوتی که شاید بتوان از آن برای خواندن داستان فینال جام جهانی نیز استفاده کرد.
بورخس و تردید در برابر اسطورهها
بورخس هیچگاه شیفته فوتبال نبود. او بارها از تب فوتبال و هیجانهای جمعی فاصله گرفت و حتی زمانی گفته بود که محبوبیت فوتبال تا حدی نتیجه تبلیغات و فضای جمعی است. برای بورخس، جمعیتها گاهی اسطوره میسازند؛ قهرمانانی که آنقدر بزرگ میشوند که واقعیت را پنهان میکنند. شاید اگر بورخس فینال جام جهانی را تماشا میکرد، شکست آرژانتین را نه صرفاً یک ناکامی ورزشی، بلکه شکسته شدن یک روایت میدید؛ روایتی که سالها بر دوش خاطرات مارادونا، مسی و قهرمانیهای گذشته بنا شده بود. آرژانتین با گذشته باشکوه خود وارد مسابقه شد. با خاطره قهرمانانش، با وزن تاریخش و با این انتظار که بار دیگر همه چیز مطابق افسانه پیش برود. اما فوتبال، مانند داستانهای بورخس، همیشه از مسیرهای قابل پیشبینی عبور نمیکند. در جهان بورخس، هزارتوها ناگهان مسیر را عوض میکنند. آرژانتین نیز در فینال، در هزارتوی خاطرات و انتظاراتش گرفتار شد.
لورکا و ستایش زندگی در حرکت
لورکا داستان دیگری را روایت میکند. شاعر اسپانیایی در جوانی فوتبال بازی میکرد و برخلاف بورخس، با شور و هیجان این ورزش بیگانه نبود. او فوتبال را بخشی از همان زندگی پرجنبوجوشی میدید که در شعرهایش جریان داشت. اگر بورخس از فاصله به فوتبال نگاه میکرد، لورکا احتمالاً در دل جمعیت و میان شور تماشاگران آن را تجربه میکرد. فوتبال اسپانیا در فینال نیز بیشتر به چیزی شبیه شعر شباهت داشت تا یک نبرد صرفاً فیزیکی. پاسها، جابهجاییها، ریتم بازی و اعتمادبهنفس بازیکنان اسپانیایی یادآور همان هماهنگی و موسیقیای بود که لورکا در هنر میجست. برای لورکا، زیبایی فقط در پیروزی نبود؛ در شیوه رسیدن به آن بود.
گذشته در برابر آینده
شاید مهمترین تفاوت دو تیم در همین نقطه نهفته باشد. آرژانتین بیش از هر چیز حامل گذشته بود؛ گذشتهای پرافتخار که از مارادونا تا مسی امتداد پیدا میکند. اما اسپانیا بیشتر شبیه تیمی بود که به آینده تعلق دارد؛ نسلی تازه که نمیخواهد در سایه قهرمانان دیروز زندگی کند، بلکه میخواهد اسطورههای خودش را بسازد. اگر بخواهیم این فینال را با زبان ادبیات توضیح دهیم، آرژانتین در جهان بورخس بازی میکرد؛ جهانی سرشار از حافظه، خاطره و بازگشت به گذشته. اما اسپانیا به جهان لورکا نزدیکتر بود؛ جهانی که در آن زندگی، حرکت، جوانی و آفرینش مداوم اهمیت بیشتری از خاطره دارند.
وقتی فوتبال شبیه ادبیات میشود
نه بورخس نه لورکا هرگز این فینال را ندیدند و چیزی دربارهاش ننوشتند، اما گاهی اندیشه نویسندگان میتواند به ما کمک کند تا یک رویداد ورزشی را از زاویهای متفاوت ببینیم. فینال جام جهانی را میتوان با آمار، تاکتیک و مالکیت توپ توضیح داد؛ اما شاید روایت عمیقتر این باشد که اسپانیا در آن شب، تیمی بود که آینده را زندگی میکرد و آرژانتین تیمی که هنوز با گذشته گفتوگو میکرد. چهبسا به همین دلیل بود که در پایان، جام به تیمی رسید که بیش از هر چیز آماده نوشتن فصل بعدی داستان بود.