سیده کلثوم موسوی/ پانزده ساله بود که در کلاسهای مختلف کامپیوتر شرکت میکرد و آخر هم یک برنامهنویس حرفهای شد؛ دقیقا چیزی که خودش میخواست. ارادتش به شهدا باعث شده بود مطالعه زندگینامه شهدا را در برنامه هفتگی داشته باشد. مجتبی عباسی ۲۴ ساله بود و تنها یک سال از زندگی مشترکش را پشت سر میگذاشت. برای اداره این زندگی نوپا در یک شرکت برنامهنویسی در فلکه چهارم تهرانپارس کار میکرد که ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ توسط آمریکا و اسرائیل مورد اصابت قرار گرفت و مجتبی به همراه تمام همکارانش به شهادت رسیدند. این گزارش ماحصل گفتگو با مادر شهید منصوره عصار است.
از تو به من اشاره از من به سر دویدن
مادر او را با انس و مهر به امام حسین (ع) بزرگ کرد و تا اکنون هم برایش زیارت عاشورا میخواند. منصوره عصار، مادر شهید مجتبی عباسی، وقتی حرف از جگرگوشهاش میشود، میگوید: «وقتی شیرخواره بود هر زمان به او شیر میدادم یاد علی اصغر امام حسین(ع) میافتادم و تا زمانی که بزرگ شد با یاد و سلام به سیدالشهدا به او جرعه جرعه آب میدادم. اسمش را که مجتبی گذاشتم انگار مهری بود که مُهر شد از طرف امام حسن (ع). علاقه شدیدی به امام حسن مجتبی (ع) پیدا کرد و این باعث شد که از ۱۵ سالگی هر سال نیمه ماه مبارک رمضان را جشن بگیرد. پس از اینکه سر کار رفت و حقوق بگیر شد سالروز ولادت امام حسن مجتبی (ع) را مفصل جشن میگرفت و افطاری میداد. مجتبی حتی دوست داشت روز ازدواجش هم نیمه ماه رمضان باشد تا با سالروز تولد امام حسن همزمان شود.» این مادر شهید احترام و محبت جگر گوشهاش را چنین توصیف میکند: «یک سال بود متأهل شده بود و در این مدت هر هفته با همسرش منزل ما میآمد و میگفت: مادر، اگر من سرم شلوغ بود و نتوانستم بیشتر به شما سر بزنم فقط کافی است تو بخواهی که من دستبوست شوم. هر زمان که تو بخواهی میآیم، از تو به یک اشاره از من به سر دویدن.»
علمدار عباسم کجایی؟
منصوره عصار بانوی ۴۷ ساله و خانهدار است که در دستگاه ائمه فرزندش را تربیت کرده و به عرصه رسانده است: «مجتبی مهندس کامپیوتر بود. کتابهای انتخابیاش برای مطالعه بسیار متنوع بود. فیلمهای ایرانی و خارجی در موضوعات مختلف را دنبال میکرد و میدانست جدیدترین کتابها و فیلمها چه تاریخی منتشر یا اکران میشود.»
بانو معصومه مکث میکند و تبسم سردی میزند، شاید از روی دلتنگی، و در ادامه از آخرین دیدارش میگوید: «مجتبی شب قبل از شهادت به دیدنم آمد. او را در آغوش گرفتم مثل دوران کودکیاش. یک دل سیر نگاهش کردم و گفتم: مجتبی مادر جان بیشتر پیشم بیا! دستش را روی چشمش گذاشت و گفت: چشم و در ادامه بی مقدمه، دلتنگی عمیقی در چهره و صدایش پیدا شد و گفت: چند ماه دیگر محرم و صفر است! مادر عجب دلم هوای کربلا کرده و آشپزیهای محرم.»
آه میکشد و انگشتانش را در هم گره میزند و میگوید: «قبل از شهادت میگفت: انگار امسال اربعین کربلا قسمتم نمیشود. تمام تلاشش را کرد و نشد کربلا برود. قسمتش این بود با شهادتش مهمان ارباب شود. علمدار عباس بود. تاسوعا و عاشورا که میشد هم در آشپزخانه خدمت میکرد هم علم هیئت را میکشید. ۱۲ اسفند در فلکه چهارم تهرانپارس به شهادت رسید. من خبر شهادت مجتبی را از مادر یکی از دوستانش که او هم پسرش همان روز و در همان مکان شهید شده بود شنیدم. الان که رفته و چشمم به در است صدایش میزنم: علمدار عباسم! کجایی؟ مجتبی دقیقا ۱۴ اسفند ماه روز تولد امام حسن محتبی در قطعه ۴۲ شهدا به خاک سپرده شد.»
ممکن است مجتبی هیچ وقت نتواند راه برود
این مادر شهید گذری بر خاطرات کودکی میزند و از خوابی میگوید که شفای پاهای مجتبی را از آن گرفته است: «مجتبی یک ساله که بود پاهایش به مشکل برخورد و هیچ حرکتی نداشت و این مسئله برای من و پدرش نگران کننده بود. فرزند اولمان بود و نور چشممان. هر روز که میگذشت ذره ذره آب میشدیم. دعا و توسل شده بود کار همیشه ما، از این دکتر به آن دکتر. پزشک اطفال حرکات ورزشی به من یاد داده بود تا هر روز روی پاهای مجتبی انجام دهم. اما آب پاکی را روی دستمان ریخت و گفت: اگر با این حرکات خوب نشود مجتبای کوچکم هیچ گاه نمیتواند راه برود. هر روز با گریه من و پدرش پاهایش را ماساژ میدادیم. حدود یک ماه گذشت و تغییری نکرد. نا امید شدیم. یک شب در خواب دیدم حضرت آقا سمت مجتبی آمد و دستان او را گرفت و با خود برد. مجتبی کوچک روی پاهای خود راه میرفت در صورتی که مجتبی در آن سن حتی نمیتوانست راه برود. همان شب مجتبی خوب شد و سلامت کامل پیدا کرد. ما فکر می کردیم که آقا فرزندمان را شفا داده است اما بعد از شهادت پسرم تازه متوجه شدیم آقا، مجتبی را از همان سن یک سالگی خرید و با خودش برد. مجتبی دقیقا فردای شهادت آقا به آغوش اهل بیت شتافت و به شهادت رسید.»