همشهری آنلاین: مهین قاسمی می گوید: زندگی من به قبل و بعد ساعت ۴ صبح ۹ فروردین بر می گردد. من کرج زندگی می کنم، همسرم شب کار بود و روز قبل از حادثه، از صبح تصمیم گرفته بودم که بعد از اتمام ساعت کار به منزل خواهرم بروم. ساعت کارم که تمام شد با خودم فکر کردم که به منزل خودمان بروم و خانه را مرتب کنم تا اگر میهمانی به منزلمان آمد خانه مرتب باشد. سوار مترو شدم. خانم دستفروشی در حال فروش بود و من یکی از لوازمی را که می فروخت را خریدم اما چون کارتخوان نداشت هزینه اش را کارت به کارت کردم. خانم دستفروش کنارم نشست و کلی برایم دعای خیر کرد. در همین حین از ایستگاهی که باید پیاده می شدم گذشتیم و من هم گفتم عیبی ندارد به خانه خواهرم می روم.
وقتی همه خواب بودیم
تا آخر شب با خواهرم گرم گفتگو بودیم. چون فردا می خواستم سر کار بروم گوشی را سر ساعت گذاشتم و صدای گوشی را قطع کردم و خوابیدم. ساعت ۴ صبح با ویبره گوشی از خواب بیدار شدم. گوشی را نگاه کردم دیدم چقدر تماس بی پاسخ داشته ام، همان موقع صدای زنگ منزل خواهرم آمد. همسرم هراسان پشت در بود. با دیدن چهره همسرم ترسیدم. همسرم با دیدن من گفت خدا را شکر که اینجایی. او گفت خانه مان را زده اند. وقتی همسرم گفت خانه را زده اند، تمام تصورم این بود که نهایتا شیشه ها شکسته و خانه آسیب جزیی دیده است.
همان موقع دوباره گوشی ام زنگ خورد. تا جواب دادم صدای آقایی را شنیدم که گفت: خدا رو شکر جواب داد. بعد گفت خانم شما سالمی؟ کجایی؟ پرسیدم شما چه کسی هستید؟ که گفت من آتش نشانم. شما خانه نیستی؟ گفتم نه و همان آقا دوباره بلند گفت: بچه ها زنده اند.
تخریب صد در صدی
وقتی به محل زندگیمان رسیدم آن چیزی را که می دیدم باورم نمی شد. خانه همسایه را نگاه می کردم و فکر می کردم خانه خودمان است. اما در واقع خانه ما کاملاتخریب شده بود و چیزی به اسم خانه دیگر وجود نداشت. از تمام وسایلی که در طول ۱۲ سال زندگی جمع کرده بودیم چیزی باقی نمانده بود. هیچ وقت تصور نمی کردم یک روز خانه من مورد اصابت قرار بگیرد و همه زندگی ام از بین برود.
همیشه تصور می کردم اینکه می گویند نیروهای جهادی به آسیب دیدگان کمک می کنند واقعی نیست اما آن روز به چشم خود دیدم که نیروهای شهرداری و جهادی چطور مردم را از زیر آوار بیرون می آورند و وسایل خانه ها را مرتب در گوشه ای جمع آوری می کنند تا در فرصت مناسب تحویل مالکانشان بدهند.
آن روز شهردار منطقه ۶ کرج به من گفت تنها چیزی که باعث شد من اینجا حالم خوب باشد و بتوانم روی پایم بایستم این بود که در ساختمان شما همه سالم هستید و همین موضوع به من انرژی می دهد که ما همچنان استوار پای کار بایستیم.
حسرت ابدی
آن روز که در مترو بودم را هیچ وقت یادم نمی رود. خدا آن روز آن خانم دستفروش را برایم فرستاد که روز من را عوض کند. خرید کردنم از آن خانم باعث شد که من از ایستگاهی که باید پیاده می شدم و به خانه بروم جا بمانم و در عوض به خانه خواهرم بروم. همه اینها باعث شد که من زنده بمانم.
یک حسرت تا ابد در دلم مانده است. من یک قرآن سر سفره هفت سینم داشتم که یادگار مادربزرگ همسرم بود که به ما رسید. من در آوارهای خانه مان خیلی دنبال آن قرآن گشتم، به نیروهای جهادی هم سپرم که این قرآن در کجای خانه مان بوده تا اگر توانستند برایم پیدایش کنند اما قرآن یادگاری هیچ وقت پیدا نشد.