همشهریآنلاین- سحر جعفریان عصر: در جاهایی دیگر از همان کادر، بیل و کلنگ و قبرهایی کنده نشده که با گچ، دورگیری شدهاند، نمایان است. این، همه دیدنیهای کادرِ عکس مشهوری است که مرتضی آخوندی، عکاس ٣٩ ساله هرمزگانی برداشته؛ از نمای بالا. عکسی که تا مدتها محل بحث و نظر بقیه عکاسان و مخاطبان بوده و این نخستین گفتوگوی او با یک رسانه است.
جهان؛ جغرافیای سوگ میناب
با آنکه حسابداری میخواند اما دلش برای عکس و عکاسی و دوربین میرفت. دلش برای هرمزگان هم میرفت...هنوز هم میرود...یک وجب از خاک آن را با هیچجای دنج جهان عوض نمیکند؛ حتی اگر خشکسالی، دست از سر زمینهای چروکیده آن برندارد یا هزار بار دیگر از سیلابهای بهاری غرق و خراب شود و یا باز هم از خاطر دولتها برود و روزگارش تنگ و تنگتر شود. مرتضی با فکر و خیال عکاسی و هرمزگان، روزهایش را گذراند تا سال ۱۳۹۴ که بالاخره تصمیم آخر را گرفت؛ عکاسی از هرمزگان. خودآموخته، پیش آمد و آزاد. پشت به پشت هم از مردان و زنان، از پارسیان تا جاسک و از حاجیآباد تا قشم، از موزستان و بازار انبهفروشان، مصایب آب و قصه زار (اهل هوی و اهل هوا؛ مراسمی در جنوب) و از بادهای جنوبی و موجهای داغ هرمزگان تصویر ثبت کرد. این تصمیم آخر برایش بار و برکت داشت که جایزههای بینالمللی عکاسی یکی پس از دیگری نصیبش شد:«آخرین جایزهام مربوط میشه به مسابقات بینالمللی گلدن شات ۲۰۱۹که با عکسی از توقیف نفتکش انگلیسی در تنگه هرمز، شرکت کرده بودم.» مرتضی نمیدانست سالها بعد، همراه دوستان عکاساش، عکس و عکسهایی از جایی از هرمزگان ثبت خواهد کرد که چشم هر بینندهای را تَر میکند و چِکه چکه اشک است که میریزاند...عکسی از نمای بالای مزارهای خالی دانشآموزان شهید میناب که جغرافیای سوگشان را به همه جهان کشاند.
عکس برای شناسایی اجساد
شنبه ۹اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۰نخستین موشک تاماهاوک، میان مدرسه شجره طیبه (رهپویان شهدای خلیجفارس) فرود میآید و دانشآموزان قد و نیمقد آن از بازیگوشی میافتند و به مرگ، میرسند:«یکی دو ساعت از حمله گذشته بود که دوربین بهدست اونجا حاضر شدم...». هنوز هم از آنچه آنروز در شجره طیبه دیده در شوک است:«باورکردنی نبود. انگار کابوس بود...انگار یه فیلم توی ژانر وحشت بود که دوست نداشتی تا آخر ببینی. پدر و مادرا افتاده بودن زمین و ضجه میکشیدن، امدادگرا اجساد بیسر و بیتن یا حتی تکهتکهتر رو از زیر آوار بیرون میآوردن...شرایط طوری ناراحتکننده بود که گاهی ترجیح میدادم به جای عکس گرفتن، کمک امدادگران باشم...» آن روز، سوژه تعدادی از عکسهای مرتضی چند زن نیز بود:«اون زنها لابهلای آوار دنبال کیف، کفش، دفتر، کتاب و یا هر وسیله دیگهای از دانشآموزا میگشتن...هر وقت چیزی پیدا میکردن همونجا زانو میزدن و هقهق گریه میکردن...» مرتضی، حوالی غروب راهی سردخانه تیاب میشود:«تعداد اجساد که زیاد شد، سردخانه محلی دیگه گنجایش نداشت...رفتیم تیاب...به جز من، یکی دو عکاس دیگه هم بودن...به همگیمون سفارش کرده بودن از تکتک اجساد عکس بگیریم تا برای شناساییشون توسط پدر و مادرا از مانیتور بزرگ سالن سردخانه و بیمارستان نمایش داده شن...روی کاور اجساد، کاغذایی چسبونده بودن؛ دختری با تک النگو...پسری با جوراب بَتمَن...دختری با موهای بلند خرمایی...». «برای عکس گرفتن از بعضی اجساد، چشمامو میبستم...»، این جمله کوتاه را مرتضی با مکثهایی طولانی میگوید.
انتشار رایگان عکسها، وظیفه انسانیام بود
ساعتی پس از تشییع دانشآموزان شهید میناب، مرتضی عکسها و فیلمهای آن منتشر شد. تصاویر دست بهدست چرخیدند و بیشتر از لایک و کامنت، از مخاطبان خود آه گرفتند و داغ بر دلشان گذاشتند:«فایل اصلی عکسا و فیلمایی که تهیه کرده بودم، رایگان در اختیار هر کسی که درخواست میکرد قرار داده و میدهم.» او از علت این بذل و بخشش حرفهای و کمسابقه در حوزه عکاسی خبری نیز میگوید:«باید با دست و دلبازی انتشار میدادم تا همه این جنایت جنگی رو ببینن...من اون عکسا رو جزو کار و رزومه خودم نمیدیدم و نمیبینم؛ تهیه و پخش اونا جزو وظایف انسانی من بوده؛ همین.» چند فِریم از عکسهای روز تشییع دانشآموزان شهید میناب را در یکی از صفحات مجازی و شخصی خود به نمایش گذاشت؛ اقدامی که در پی آن، مرتضی با بازخوردهای بسیار و متفاوت مواجه شد:«کسایی میپرسیدن عکسا واقعیه یا چقدرش فتوشاپه، بعضیا هم اجازه انتشار میخواستن. تعداد قابلتوجهی از مخاطبای خارجی هم اظهار تأسف میکردن و پیغام گذاشته بودن که ما در جبهه شما هستیم.»
جنایت جنگی، نه هوش مصنوعی
سهشنبه ١٢ اسفند١۴٠۴، ساعت حدود ١٠صبح، روز تشییع همان پیکرهای کوچک و تکهتکه بود که مرتضی پیشتر آنها را خونآلود و خاکی دیده بود و خدا خدا میکرد از چشم پدر و مادرهایشان دور بماند آن صحنههای اخرالزمانی:«روز تشییع، همه تجهیزات عکاسیم رو کول کردم و رفتم محل مراسم...با چند عکاس بومی موقعیتها و فضاها رو تقسیم کردیم تا صحنه و لحظهای رو برای عکس و فیلم از دست ندیم.» جمعیت سیاهپوش از بلوار امام خمینی و بسیج و ساحلی تا گلزار شهدا، موج میزد. تابوتها روی دست همان جمعیت پرجوشوخروش پیش میآمدند...انگار تمامی نداشتند آن تابوتهای پرچمپیچ؛ یکی پس از دیگری به گلزار میرسیدند. مرتضی برای همه این نماها شاتر زد:«حال و هوای روز تشییع خیلی سنگین و عجیب بود. یه لحظاتی مسخ میشدم و یادم میرفت توی چهزمان و مکانی و اصلا مشغول چه کاری هستم.» دستگاه مخصوص هلیشات را بالا برده بود و تصاویر را از صفحه مانیتور کوچک ریموت کنترل تماشا میکرد: «بیخود نبود تا چند وقت، بعضیها میگفتن عکسهای هوایی قبرهای خالی دانشآموزان شهید میناب، تولید هوش مصنوعیه؛ بس که جنایت و غم میناب، عجیب بود و سوررئال...» مرتضی هر چه هلیشات را بالاتر میبرد، تعداد بیشتری از قبرهای خالی که جماعتی به گِردشان بر سر و سینه میزدند و مُشتمُشت خاک به هوا پرت مـیکـردنـد، نمایان میشد. کادری بازتر و غمگینانهتر که چیزی نمانده تا ینگه دنیا برود.