هر روز که آقا معلم برای بچه‌ها آنلاین تدریس می‌کند، تصویر محمدحسن هم کنار او است و از دریچه دوربین تلفن همراه آقا معلم با چشم‌های معصومش همکلاسی‌هایش را تماشا می‌کند.هنوز هم به روال قبل آقای معلم شماره 17 کلاس اول یعنی محمدحسن کیال‌ها را حضور و غیاب می‌کند.

همشهری آنلاین-رابعه تیموری: موقع حضور و غیاب هم آقا معلم وقتی به شماره ۱۷می رسد، او را صدا می‌زند «شهید محمد حسن کیال‌ها » و کلاس اولی ها با هم جواب می‌دهند: «حاضر آقا... محمد حسن حاضر است... »، اما دل گنجشکی همه آن‌ها برای او تنگ شده، برای بازیگوشی‌هایش، برای شیرین زبانی‌هایش و برای خنده‌های ریز نمکی‌اش... درست مثل آقا معلم که هنوز باور نکرده دیگر هیچوقت صورت ریزه و فلفلی شاگرد دوست داشتنی‌اش را نخواهد دید. محمد حسن در حمله دشمن صهیونی ـآمریکایی به محله مسکونی مجیدیه همراه مادر و داداش کوچولوی ۲۰ روزه و ۵عضو دیگر خانواده‌اش شهید شده و ما به مدرسه‌اش رفتیم تا خاطرات او را از زبان معلمش، سیدابراهیم داوود نبی، بشنویم:

همدم وفادار آقا معلم

حیاط مدرسه«ایمان ماندگار» در سکوت فرو رفته و از قیل و قال بچه‌ها خبری نیست. آقا معلم تازه از تدریس آنلاین و سرو کله زدن با دانش‌آموزان بازیگوشش فارغ شده و چشم‌های محمد حسن که تصویرش کنار صندلی او نصب شده، شاهد مهربانی‌های پدرانه آقا معلم برای شاگردانش است. انگار در این روزها هم دل محمدحسن نیامده که آقا داوودنبی را تنها بگذارد: «چون پدرش مجبور بود صبح زود به سر کار برود، محمدحسن را زودتر به مدرسه می‌آورد و تا بچه‌ها برسند، در مرتب کردن کلاس حسابی کمکم می‌کرد. بچه‌ها اسمش را شهردار کلاس گذاشته بودند. او و ۳ دانش‌آموز دیگر دیرتر از همکلاسی های‌شان به خانه می‌رفتند و تا پدر محمدحسن برسد چهارتایی با هم یک کشتی جانانه می‌گرفتیم. همیشه هم تیم او برنده می‌شد و من پیرمرد حریف‌شان نمی‌شدم! » گاهی آقا معلم یادش می‌رود که محمدحسن دیگر در بین شاگردانش نیست: «ماشاء الله از دیوار راست بالا می‌رود. خیلی زیاد جست و خیز دارد، اما بچه خیلی خوب و مؤدبی است. عاشق کشتی و فوتبال است... »

شهید۲۲ روزه

در میان کاردستی‌ها و نقاشی‌های زیبای بچه‌ها که به در و دیوار کلاس چسبانده شده، کاردستی‌های محمدحسن به چشم می‌خورد: «این کاردستی‌اش در آخرین کلاس حضوری درس علوم است، ببینید چه سنگ های‌ریزی انتخاب کرده که از روی کاغذ نریزند. همیشه به چیزهای ریز و جزئی دقت داشت... »

به خاطر آوردن ذوق و شوق محمدحسن برای تولد داداش کوچولویش که در ۲۲ روزگی همراه خانواده‌اش شهید شد، چشم‌های آقا معلم را به اشک می‌نشاند: «چقدر خوشحال بود که خدا به او یک داداش کوچولو داده. یک روز که دیر به مدرسه آمد می‌گفت همراه پدر و مادرش برای خرید لباس نوزادشان به بازار رفته و خریدشان طول کشیده است. مادرش هم در یادداشتی برایم نوشته بود که محمدحسن اصرار داشت لباس‌های برادرش را خودش انتخاب کند. همیشه با ذوق از او حرف میزد و ته حرف‌هایش هم این بود که به دنیا آمدن این بچه سرش را شلوغ کرده و برای درس خواندن فرصت ندارد! »

میزبانی از میهمانان شهدا

خاطرات دست و دل بازی و بخشندگی محمدحسن دل آقا معلم را به درد می‌آورد: «همیشه با خودش میوه می‌آورد و به همه همکلاسی‌هایش تعارف می‌کرد: بیا بخور، بیا بخور... وقتی می‌دیدم چیزی برای خودش باقی نمی‌گذارد یادش می‌آوردم که مادرش این میوه‌ها را برای او در کیفش گذاشته! » به قول آقا داوود نبی، حتمأ میهماننوازی خانواده محمدحسن در چای خانه گلزار شهدای قزوین، او را بلندنظر و دست و دل باز بار آورده: «خانواده محمدحسن اهل قزوین بودند و ۳ سال پیش به پیشنهاد مادرش در گلزار شهدا چای خانه‌ای صلواتی راه انداختند تا هر پنج شنبه از میهمانان شهدای گلزار پذیرایی کنند. حتمأ محمدحسن هم در همین چای چرخاندن و پذیرایی از این می‌همانان بخشندگی را آموخته. » پیکر نحیف محمدحسن، داداش کوچولوی ۲۲ روزه و دیگر اعضای خانواده‌اش هم در همین گلزار و کنار شهدایی آرمیده‌اند که پایان هر هفته را در کنار آن‌ها و خدمت به می‌همانان‌شان می‌گذراندند: «حسین شجاعی و سیدامیرعباس امام رئوف که از بچه‌های کلاس هستند، در تعطیلات عید همراه خانواده های‌شان به سر مزار محمدحسن رفته‌اند. من به باقی بچه‌ها قول داده‌ام وقتی در جنگ پیروز شدیم و آرامش برقرار شد، همه با هم برای دیدن مزار محمدحسن به قزوین برویم. »

درددل‌های کودکانه

آقا معلم در کلاس آنلاین از شاگردانش خواسته حرف‌های دل‌شان را به محمدحسن بگویند و پیام‌های صوتی‌ای که برایش فرستاده‌اند دلتنگی آن‌ها برای همکلاسی‌شان را خوب نشان می‌دهد: «سلام محمدحسن خوش به حالت که رفتی پیش امام و شهدا. سلام ما را به امام و شهدا برسون... سلام کیال‌ها. خوبی؟ من دلم واست تنگ شده. توی بهشت برامون دعا کن. ما انتقام تو و داداشتو از اسرائیل و آمریکا می‌گیریم.... سلام محمدحسن. این امن فیلم تشییع تو رو توی تلویزیون دیدم. خوشحالم که اسمم مثل تویه... سلام محمدحسن، اون بالا بهت خوش می‌گذره، پیش آقاسیدعلی، امام حسن و امام حسین؟ من وقتی بزرگ شدم. می‌ خوام موشک بسازم. اسم یکی را هم حتمأ می‌ذارم شهید محمدحسن کیال‌ها. دعا کن ما هم شهید بشیم. خیلی دوست دارم و همیشه به یادتم... دوست شهیدم خیلی دوستت دارم. می‌دونم که تو توی آسمونا پیش خدا و توی بهشتی. سلام منو به خدای مهربونم و آقای شهیدم برسون... »

صبر جمیل

این روزها تصاویر صبوری قهرمانانه مادربزرگ محمدحسن در فضای مجازی می‌چرخد که بردباری زینبی او در اربا اربا رفتن ۸ عضو خانواده‌اش، شکست ناپذیر بودن مادران ایران زمین را گواه می‌دهد. مادربزرگ که پسرش دکتر مهدی رستمی، دخترش فاطمه که مادر محمدحسن و محمدعلی است، عروسش و ۵ نوه‌اش را در جنگ رمضان پیشکش وطن کرده، در روز تشییع پیکر آن‌ها لبخند بر لب به استقبال‌شان آمده و وقتی راز این آرامشش را پرسیدند جواب داد: « اسلام با قربانی نجات پیدا می‌کند. این دعای من بود که من و خانواده‌ام شهید راه اسلام شویم، اما اسم من خط خورد و اسم این بچه‌ها در لیست قربانیان اسلام باقی ماند. » او پرچم بر دوش عزیزانش را تشییع کرده است: «پرچم انقلاب را نمی‌شود زمین گذاشت. این بچه‌ها با همین پرچم به این‌جا رسیده‌اند. به قول سردار موسوی، میدان با رزمندگان است و کف خیابان با ملت. خدا را هزاران شکر، خیالمان راحت است. از مسئولان می‌خواهیم کم نیاورند و پای انقلاب بایستند. »، اما وقتی حرف از شهادت محمدعلی ۲۲ روزه به میان می‌آید، او با همه صبوری‌اش حریف بغض مادرانه‌اش نمی‌شود: «به من گفتن این بچه کوچولوی ما پرت شده سردر خت. از پریروز هر درختی را می‌بینم می‌گم چقدر تو شرف داشتی درخت! آفرین درخت نذاشتی این بچه ۲۲ روزه ۳ کیلویی بخورد زمین. می‌خورد زمین، استخوان هاش می‌شکست. به من نشانش ندادند. من فهمیدم برای چی نشانش نداند.... »

بیشتر بخوانید:گفت‌وگوی همشهری با پسر رجزخوان زیر موشک‌باران ماهشهر | این رجزخوانی یک وصیت برای فرزندم بود + فیلم

منبع: روزنامه همشهری