شهیدان «زینب تیموریان»، «حسین مرادی»،«فاطمه مرادی» ۶ ساله و«مجتبی مرادی» یک سال و سه ماهه در دومین روز جنگ تحمیلی سوم بر اثر حمله اسرائیلی- صهیونسیتی در خانه مسکونی‌شان در محله مجیدیه به شهادت رسیدند.

همشهری آنلاین- زکیه سعیدی : بانو زینب تیموریان تنها دختر حجت‌السلام «محمد مرادی» امام جماعت مسجد بزرگ قنات آباد محله سنگلج بود. حاج آقا تیموریان صبوری و سعه‌صدر دخترش در همه امور زندگی را از مهم ترین ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری او می‌داند و می‌گوید: «زینب خانم از همان دوران کودکی دختری صبور و مقید به انجام امور دینی بود. همیشه با صبر و حوصله هر کاری انجام می داد و با لحن و صدای خوش قرآن را تلاوت می کرد. در زندگی اهل زرق و برق و توجه به تجملات نبود. حتی برای مراسم عروسی‌اش در کمال سادگی بدون گرفتن مراسم خاص و تالار برگزار کرد. تأکید داشت زیبایی هر چیزی در سادگی است.»

فعال در ترویج فرهنگ دینی

بانو شریفانی مادر شهید زینب تیموریان هم در تکمیل حرف‌های همسرش به خلق خوش و حوصله دخترش برای ترویج فرهنگ دینی به ویژه آموزش قرآن در مدارس و مسجد اشاره می کند و توضیح می‌دهد: «دخترم لیسانس فلسفه از دانشگاه الزهرا داشت. او برای آموزش قرآن و فعالیت‌های دینی در بسیج حسابی فعال بود. همیشه با روی خوش و خنده بر لب سعی می کرد در میان نسل جوان به ویژه دختران جوان برای قدم گذاشتن در مسیر تربیت شیعی و فرهنگ دینی اثرگذار باشد. بسیاری از دوستان و نزدیکان همیشه به روحیه آرامی که در برابر مشکلات زندگی داشت تأکید می کنند.»به گفته این مادر شهید، زینب به پرداخت خمس اموالش توجه و تأکید فراوانی داشت. سال مالی پرداخت آن را همیشه از شهریور ماه در نظر می گرفت و سر موقع این دین را اجرا می کرد.

مقید به امر به معروف و نهی از منکر

حاج آقا تیموریان از سجایای اخلاقی اینگونه تعریف می کند: «حسین آقا را از دوران ۱۰ یا ۱۲ سالگی می‌شناختم. از بچه‌های فعال مسجد و پای ثابت نماز جماعت و برنامه‌های فرهنگی مجموعه فرهنگی مسجد بودند. همیشه در مراسم اعتکاف شرکت می کردند و حتی مدتی هم درس طلبگی می‌خواند. نسبت به رعایت احکام دینی امر به معروف و نهی از منکر به ویژه حجاب حساسیت فراوانی داشت و این موضوع را در زندگی و رفتارهای اجتماعی سعی می کردند که رعایت کند.»

عکس یادگاری شهادت

«حسین عاشق شهادت بود. همیشه می گفت دعا کنید من شهید شوم.» احمد مرادی پدر شهید حسین مرادی با این مطلب از آرزوی پسرش تعریف می‌کند: «سه هفته قبل از شهادتش به خانه ما آمد. آن روز پایم درد می کرد، کمی پماد ضد درد به پایم زد و بعد کف پایم را بوسید، گفت: دعا کن شهید شوم. گفتم الان زوده باید یار امام زمان بشی، بعد شهید شوی راضی نمی شوم. اما ته دلم دلشوره عجیبی برای حسین داشتم.»

مرادی در بخش دیگر صحبت‌هایش از گرفتن عکس یادگاری برای شهادت یاد می‌کند: «دوستی داشت که در کنارش عکس‌های یادگاری زیادی می‌گرفت و هر دو به شهادت علاقه داشتند. چند روزی از شهادت تا خاکسپاری پسرم زمان برد. در معراج شهدا که اسم پسرم را برده بودند، همسر همین دوست پسرم کنار ما آمد و گفت همیشه این دو دوست باهم عکس یادگاری شهادت می گرفتند و حالا هردو با هم شهید شدند و به آرزویشان رسیدند. پسرم زودتر شهید شده بود، اما چون پیکرش قطعه قطعه شده بود، برای تحویل و خاکسپاری چند روزی زمان برد، این بانو می‌گفت صبر کردند تا هر دو با هم راهی شوند.»

«یکی از آرزوهای پسرم، شهادت همراه اعضای خانواده‌اش بود. این موضوع را زیاد عنوان می کرد.» احمد مرادی با تعریف این ماجرا صدایش بغض‌آلود می‌شود و می‌گوید: «روز حمله وقتی موشک اول را می زنند پسرم می توانست برای نجات جانش فرار کند اما زن و بچه اش داخل خانه بودند. برای نجات آنها می رود که همگی باهم به شهادت رسیدند. همه زندگی پسرم رفت و تنها چیزی که از او باقی ماند دو کفن بود که از کربلا برای خودش و همسرش آورده ودر خودرویش بود.»

شهادت عزیزانم دردناک تر از شهادت رهبری نیست

روز دوم جنگ قرار بود خانوادگی برای حضور در اجتماعات مردمی راهی میدان انقلاب شوند. دختر خانواده دیر کرد. کمی نگران شدند. به خانه‌اش زنگ زدند همیشه تلفن را زود جواب می‌داد به ویژه داماد خانواده، اما این بار کسی پاسخگو نبود. بانو شریفانی مادر زینب تیموریان از لحظه رسیدن خبر شهادتش دختر و دامادش می‌گوید: «به پسرم تأکید کردم تا دوباره تماس بگیرد. اما به جوابی نمی رسیدیم. تا اینکه متوجه شدیم خانه شان بمباران شده. همه چیز بهم ریخته بود نمی دانستم چطور خبر شهادت بچه ها را به حاج آقا بگویم. البته بعدا متوجه شدم حاج آقا در محل کار خبر را شنیده بودند. وقتی به خانه آمدند و متوجه پنهان‌کاری ما شدند گفت: این خبر که دردتاک تر از شهادت رهبری نیست. قسمت عزیزانم شهادت بود.»

عاشقی در مکتب امام حسین(ع)

«وقتی پسرم شهید شد، خیلی ناراحت شدم. یکی از عزیزان گفت: خودت مقصری! از همان دوران کودکی شب‌ها همیشه پای منبرهای سخنرانی و مداحی حاج منصور و آقای قاسمی می‌بردی و از همان دوران کودکی عشق به اباعبدالله را در دلش پروراندی.» «احمد مرادی» پدر شهید حسین مرادی با بیان این مطلب می‌گوید: «روحیه ایثار و شهادت‌طلبی از همان دوران کودکی در دل پسرم ریشه دوانده بود. خاطرم است یک بار وقتی کوچک بود و مدرسه می رفت کاپشنش را به همکلاسی‌اش بخشیده بود. به مادرش گفته بود دوستم کاپشن نداشت، اما یک کاپشن کهنه دارم همان را می پوشم. او عاشق امام حسین ع و شهادت بود. اهل دروغ گفتن نبود. راهش راه حسینی بود و ازهمان ۹ سالگی رفت بسیج و عشق به امام حسین در همه ابعاد زندگیش گسترش داد. هر وقت کربلا می رفت، قبلش به حرم امام رضا ع می‌رفت. از همان کودکی علاقه به آموزش و تدریس داشت و فعالیت‌های آموزشی انجام می‌داد. همیشه دست بخیر و کار راه‌انداز بود و روحیه بخشنده‌ای داشتمدتی مسئول امور مجلس بود، می گفت روزی ۸۰۰ نامه به دستم می رسید که همه آن ها به ویژه شکایت ها را با دقت می خواند و مسائل و مشکلات مردم را به نمایندگان و مسئولان ارجاع می داد.»

دست و دلبازی برای جذب مخاطب و توجه به نکته‌سنجی برای دعوت نسل جدید به دین از ویژگی های شهید حسین مرادی بود که مادر همسرش از آن یاد می‌کند: «حسین آقا برای تبلیغ دین و ایجاد علاقه به شئونات اسلامی میان نوجوانان تلاش می کرد. همیشه هر جا می رفت چه مسجد و چه میهمانی دست پر می رفت و این خصیصه را به فرزندانش هم یاد داده بود. بیشتر درآمدش را صرف خرید هدیه برای بچه‌های کلاس‌های قرآن و بسیج می کرد. با خلق و روی خوش همه را به حضور در برنامه های فرهنگی مسجد دعوت می کرد و حتی در میان اهالی شهرک محل زندگی‌شان به حسن خلق و فعالیت های اثر گذارش در حوزه فرهنگ دینی شهره بود.»

نوه‌های شیرین زبان

بانو شریفانی از شیرین‌زبانی نوه‌های دلبندش به ویژه فاطمه خانم تعریف می‌کند و می‌گوید: «فاطمه عاشق حفظ کردن شعر بود. با وجود اینکه سن کمی داشت اما شعرهای حماسی زیادی را در وصف شهید و شهادت از حفظ می‌خواند. یک روز از دخترم پرسیدم: این شعرهای بلند و طولانی که فاطمه جان می‌خواند در پیش دبستانی یادش می دهند؟ در پاسخ گفت: نه همه این اشعار را پدرش در خانه آموزش می‌دهد و فاطمه با علاقه حفظ می‌کند و پدرش هم بابت آن اغلب برایش روسری یا مقنعه می‌خرد و کلی فاطمه جانم ذوق می کرد. البته فاطمه علاوه بر اینکه خوب شعر می‌خواند دختر دست و دلبازی هم بود. مانند پدرش همیشه یک پاکت با مبلغی پول همراه داشت و هر جا می رفت آن را به عنوان هدیه می داد و مادرش هم تشویقش می کرد.»

هدیه برای تشویق به فعالیت‌های دینی

دست و دلبازی برای جذب مخاطب و توجه به نکته‌سنجی برای دعوت نسل جدید به فرهنگ دین‌پذیری از ویژگی های شهید حسین مرادی بود که مادر همسرش از آن یاد می‌کند: «حسین آقا از بسیجی‌های فعالی بود که برای تبلیغ دین و ایجاد علاقه به دین میان نوجوانان تلاش می کرد. همیشه هر جا می رفت چه به مسجد، چه به میهمانی همه جا دست پر می رفت و این خصیصه را به فرزندانش هم یاد داده بود. بیشتر درآمدش صرف خرید هدیه برای بچه‌های کلاس‌های قرآن و بسیج می کرد. با خلق و روی خوش همه را به حضور در برنامه های فرهنگی بسیج دعوت می کرد و حتی در میان اهالی شهرک محل زندگی‌شان به حسن خلق و فعالیت های اثر گذارش در حوزه فرهنگ دینی شهرت پیدا کرده بود.»

نامی که رهبر برای فرزندش انتخاب کرد

این پدر شهید از علاقه و عشق پسرش به رهبر شهید و از ماجرای نامگذاری نوه‌اش تعریف می کند: «وقتی پسرش دنیا آمد برای نامگذاری فرزندش با بیت رهبری در ارتباط بود و آقا اسامی خودش و همسرش را پرسیده بودند و گفته بودند نامش را مجتبی بگذارند. کلی خوشحال شد و زنگ زد به من که آقا نام پسرش را انتخاب کرده است. علاقه زیادی به رهبر داشت و وقتی خبر شهادت را شنید تا صبح نماز خواند و کلی ناراحت بود که روز دوم جنگ به رهبر شهیدش پیوست.»