همشهری آنلاین - سیده کلثوم موسوی: خانوادهدوست و مردمدار بود، از محل کار که برمیگشت تمام کوچه را با عطر قدمهایش نوازش میداد. اهل خانه میگفتند وقتی میآید حس خاصی را با خود میآورد، چون قدمهایش سالیان سال بود که متبرک به آب و گل منزل پیر فرزانه شده بود. برق چشمهایش حکایت دلداگی او را لو میداد وقتی از پیر مرادش حرف می زد، جانانه سینه سپر میکرد و میگفت: جانم فدای آقا. حمید حافظی را میگویم که در ۶۰ سالگی به آرزویش رسید. بعد از ۲۰سال خادمی در بیت رهبری، ۹ اسفند ۱۴۰۴ با زبان روزه در رکاب آقایش حضرت آیتالله خامنهای به شهادت رسید. در این گزارش ناهید حافظی، خواهر شهید، از سبک زندگی شهید حمید حافظی برایمان میگوید.
حلال مشکلات بود
از کودکی با مجلس وعظ خو گرفت و در دستگاه اهل بیت قد کشید و حقش بود که عاقبت بخیر شود. ناهید حافظی ۶۱ سال دارد و خاطراتی از برادر بیان میکند: «برادرم سال ۱۳۷۰ ازدواج کرد و خدا به او ۳ فرزند داد؛ دو دختر و یک پسر. به مدت ۱۶ سال در خانه پدرم زندگی کرد، همیشه پدر و مادر را به طور ویژهای احترام میکرد. حلال مشکلات بود، نه تنها مشکلات خانواده بلکه برای دیگران هم پیشقدم میشد تا گرهای از مشکل مردم باز کند. هر زمان که مهمان میآمد برای پذیرایی پیشقدم میشد. حتی گاه چون عاشق آشپزی بود خودش غذا درست میکرد. هر کسی او را می شناخت در بسیاری از مسائل از او مشورت میگرفت. حمید به هر طریقی می خواست دل مردم را شاد کند و دست رد به سینه کسی نمیزد.» ناهید حافظی برادر را کوه محکمی میداند که بعد از شهادت هم حضورش را احساس می کند: «حمید از کودکی در مجلس عزای امام حسین (ع) و مساجد رشد کرد و من هم با وجود یک سال فاصله سنی مثل دو قلو بودیم. بیشتر به حمید وابسته بودم و میخواستم در تمام مجالس وعظ همراهش باشم. همیشه در کلامش نام اهل بیت بود و عشق به آنها. اعتقادش این بود که در دستگاه اهل بیت (ع) باید خادمی کرد.»
شب قبل از شهادت او را دیدم
حاجیه خانم حافظی، جای رفیق شفیق ۶۰ سالهاش را خالی را می بیند و میگوید: « او را شب قبل از شهادتش در منزل پدرم دیدم. به نظرم آمد خیلی جوان شده بود و صورتش شادابی خاصی داشت. رنگ چهرهاش روشن شده بود. کنار پدرم نشست و شروع به صحبت با پدرکرد. از وقتی که مادرمان به رحمت خدا رفت برای اینکه پدر شبها تنها نباشد هر شب یکی از ما خانه پدر میخوابیدیم. آن شب من بدون اطلاع بقیه خانه پدر رفتم که دیدم حمید هم آنجاست. همیشه وقتی میدید کسی شب پیش پدر هست خیالش راحت بود و زود میرفت. ولی آن شب حدود نیم ساعتی نشست و شروع کرد به شوخی کردن و سر به سر گذاشتن ما و کلی با هم گفتیم و خندیدیم. وقتی خواست برود ته دلم احساس بدی داشتم؛ احساس ناامنی. نمیتوانم توصیفش کنم. فقط نمیخواستم برادرم آن شب از پیش ما برود. دوست داشتم تا دم در بروم و تا زمانی که تمام مسیر کوچه را طی میکند بمانم فقط نگاهش کنم، اما پدر را هم نمیتوانستم تنها بگذارم. بیتاب برادر بودم که نهایتا به او زنگ زدم. همین که گفت به خانه رسیده خیالم راحت شد.»
عبادتهایش در خفا بود
خدمت به اولاد حضرت زهرا(س) عاقبت بخیرش کرد. در کنار پیر فرزانه پر کشید و به آرزویش رسید. بانو ناهید حافظی برادر را اینگونه میشناخت: «یک عمر به برکت همنشینی و خادمی رهبر شهیدمان زندگی آبرومندانهای داشت. هر وقت که میآمد منزل چشم به دهانش میدوختیم تا برایمان از آقا بگوید. با هر کلامش فضای خانه را معطر میکرد. سرانجام نهم رمضان ۱۴۰۴ به آرزویش رسید و در حمله موشکی آمریکا و اسرائیل به بیت رهبری، شهادت را در آغوش گرفت. معمولا عبادتهایش در خفا بود. اگر مسئلهای پیش میآمد و کسی ناراحتش می کرد، چیزی نمیگفت و گذشت میکرد. شهید زندگی کرد و عاقبت هم شهید شد. میگفت: مرگ خوب شهادت است، دعا کنید شهید شوم.»
از خودگذشته بود
بانو ناهید حافظی میگوید: «یادم میآید سال ۱۳۶۷ همسرم ۶ ماه برای مأموریت کاری رفت و حمید ۶ ماه کنار ما بود و به بچههایم رسیدگی میکرد. او آنقدر از خودگذشتگی داشت که حتی محبتهایش را هم دوست داشت پنهان بماند. برای منزلش یخچال خریده بود، ولی وقتی متوجه شد یکی به یخچال احتیاج دارد آن را به او داد و به منزل نیاورد. یک قرآن توی داشبورد ماشینش داشت که پشت چراغ قرمز آن را باز و تا چراغ سبز شود چند آیه تلاوت میکرد. هرسال عید قربان گوسفندی قربانی میکرد و برای کسانی که از نظر مالی زندگی خوبی نداشتند گوشت بیشتری در نظر میگرفت.»