همشهری آنلاین-لیلا شریف: ۳۰ روز از حمله آمریکایی-صهیونی به ایران گذشته است اما بعضی صداها هنوز برای این شهر عادی نشدهاند. صدای جنگنده، کوبیده شدن ناگهانی در، یا حتی افتادن چیزی در سکوت خانه. شهر تمام تلاشش را میکند تا خود را سرپا نگه دارد، خیابانها نسبت به روزهای اول جنگ، کم جان گرفتهاند، کم نیستند مغازههایی که کرکرههایشان را بالا دادهاند، خیابانها هنوز وعده قرارهای شبانه با پرچم ایران را به جای میآورند اما هنوز هم در هر قدم زدنی، گوشها تیز میشوند تا مبادا حواسها از صدایی که ندای جنگ دارد، پرت شود.
صبح روز اول جنگ برای خیلیها معمولی شروع شد، اما چند ساعت بعد، شهر وارد وضعیتی شد که ریتم زندگی را متوقف کرد. حالا، یک ماه بعد، آن شوک اولیه جای خودش را به نوعی زندگی همراه با احتیاط و البته وطن دوستی داده است.
زندگی در کنار ترس و امید
مردم، بیشتر از آنکه بر ترس غلبه کنند، یاد گرفتهاند با آن زندگی کنند. در خیابانها قدم میزنند، خرید میکنند، سر کار میروند، اما نوعی گوشبهزنگ بودن دائمی همراهشان است. محمد که در روزهای جنگ مشغول کار بود، میگوید: «دیگه نمیترسیم مثل روزهای اول، ولی هنوز هر صدایی که میاد، یه لحظه مکث میکنیم.» این مکث کوتاه، حالا به بخشی از رفتار روزمره تبدیل شده است.
مریم اما از هراس عادی شدن جنگ حرف میزند:«امثال من که تمام جنگ را تهران موندن، کنترل بیشتری نسبت به صداها و اتفاقات دارند، این روزها شاهد صحنههای تلخی بودم اما شبیه روزهای اول نمیترسم، اینکه این شرایط برام عادی بشه، حالم رو بد میکنه. بیشتر وقتی به تجمعات شبانه میرم، حالم بهتر میشه و یادم میاد که ما ایرانیها چه صلابتی داریم.»
یک پیامک تکراری: «خوبی؟»
اگر یک تغییر مشترک میان بسیاری از مردم باشد، همین واکنش ساده است؛ با هر صدای غیرمنتظره، تلفنها برداشته میشوند و یک جمله کوتاه رد و بدل میشود: «خوبی؟»
پیامی که شاید ساده به نظر برسد، اما حالا تبدیل به نشانهای از مراقبت جمعی شده؛ تلاشی برای مطمئن شدن از اینکه همه هنوز هستند و از این طریق کمی از شدت اضطراب کم شود.
شبهایی که شهر تنها نمیماند
در هفتههای گذشته، حضور مردم در خیابانها در ساعات شب بیشتر از قبل به چشم آمده است. این کنار هم بودن تبدیل به یک ابزار مقاومت شده است و هر کسی براساس توان خود در این شبها اتحاد ایران را به رخ میکشد.محمدمهدی که تمام شبها در میان خیابان و همراه با سایر وطن دوستان بود، میگوید:«خونه موندن سختتره. وقتی میای بیرون و میبینی بقیه هم هستن، یه حس بهتری داری. مخصوصا وقتی متوجه میشی که این حضور، یک تو دهنی خوب به دشمنه.»
قهرمانان بیادعا
در میان روایتهای این روزها، نام امدادگران زیاد شنیده میشود؛ بهویژه نیروهای جمعیت هلال احمر، آتش نشان، جهادی که از همان روزهای ابتدایی بحران، در صحنه حاضر بودند.
برای بسیاری از مردم، آنها حالا فقط یک نهاد امدادی و خدمت رسان نیستند، بلکه نمادی از کمکرسانی در لحظات سخت شدهاند؛ کسانی که بیوقفه در صحنه ماندند و تصویرشان در ذهن شهر ثبت شد.
بزن که خوب میزنی
در میان همه تلخیها، بعضی عبارتها هم مسیر خودشان را در زبان مردم باز کردهاند. جمله «بزن که خوب میزنی»، جمله طلایی از رجزخوانی مهدی رسولی است که این روزها تبدیل به تکه کلام بسیاری از ایرانیها شده است و بسیاری در تأیید حملات موشکی ایران، ابیات این رجزخوانی را زمزمه میکنند.
بازگشت؛ تصمیمی برای ادامه زندگی
در روزهای اول، برخی ترجیح دادند به شکل موقتی، پایتخت را ترک کنند. اما حالا، روایتها از بازگشت تدریجی آنها خبر میدهد. بسیاری معتقدند که باید به زندگی برگشت.
مصطفی که از همان روز اول جنگ، تهران را ترک کرده بود، حالا بعد از ۳۰ به شهر بازگشته است. مصطفی که این روزها تنها نیست و افراد زیادی مانند او مسیر بازگشت به خانه را پیش گرفتهاند. او میگوید:«هیچ جا خونه خود آدم نمیشه. ترس هست، ولی زندگی هم هست. دیگه باید به کار و زندگیمون برگردیم. ما هم مثل همه مردم.»
نقطهای که شهر را ساکت میکند
در میان همه نقاط شهری مانند تهران، نام یک مکان بیشتر از بقیه با اندوه گره خورده است؛ قطعه ۴۲ بهشت زهرا. حالا برای بسیاری، اینجا فقط یک قطعه برای دفن درگذشتگان نیست؛ قطعه ۴۲ به یکی از غمانگیزترین نقاط شهر تبدیل شده، جایی که روایتهای شخصی، سوگ و سکوت در هم تنیدهاند.
قدم گذاشتن در میان قبرهایی که ساکنانش تا همین چند روز پیش در میان خیابانهای شهر نفس میکشیدند، شجاعت میخواهد، نگاه کردن به چشمان بازماندگانی که یک موشک میان آنها و عزیزشان برای همیشه فاصله انداخت، همان واقعیت تلخی است که امکان گریز ندارد.
شهر ادامه میدهد
یک ماه زمان زیادی نیست، اما برای یک شهر، میتواند مرز میان «قبل» و «بعد» باشد. مرزی که شاید در ظاهر کمرنگ شده، اما در ذهن مردم هنوز پررنگ است.
زندگی ادامه دارد؛ در رفتوآمدها، در چراغهای روشن، در مغازههایی که دوباره باز شدهاند. اما همزمان، نوعی حافظه جمعی هم شکل گرفته که با هر صدای ناگهانی به خود یادآوری میکند که هنوز جنگ ادامه دارد، هنوز جنگ طلبان، جنازههای ما را انکار میکنند و هنوز دستها برای پیروزی رو به آسمان بلند است.