منزلش در حوالی سرای محله راه‌آهن است. آپارتمانی ۴۰ متری در طبقه سوم مجتمعی نه چندان نوساز، با پذیرایی کوچک و ۴ گوشه‌ای که فقط با چند متر موکت و میز و صندلی ساده آراسته شده و عکس صورت پرنشاط فرزاد تنها تابلو دیوارهایش است.

همشهری آنلاین_رابعه تیموری: وسایل آشپزخانه صدیقه خانم در راهروی باریکی جا گرفته و اتاق خواب نقلی‌اش،ساده است. رقیه خانم چند سال پیش که اینجا را با وام و قسط‌های زیادی خرید، ذوق می‌کرد که بالاخره از بی‌خانمانی نجات پیدا کرده. اما دیگر واحدهای مجتمع اجاره‌ای هستند و معوق ماندن و بی‌نظمی پرداخت هزینه‌های ساختمان ریزترین مشکل این مجتمع است. مشکلاتی که روزهای پر از دلتنگی و تنهایی رقیه خانم را سنگین و سنگین‌تر کرده است. در این آپارتمان کوچک لحظاتی مهمان «رقیه خانم» مهربان و باصفا بودیم و او برایمان قصه زندگی‌اش را تعریف کرد.

غمخوار همیشگی

رقیه خانم وقتی به گیلانغرب رفت و پای درددل زنان شیر دل آنجا نشست، فهمید چه چیزی فرزاد کوچکش را که از به زبان آوردن شنیده‌هایش حجب و حیا داشت، از زمین بازی‌های کودکی به میدان نبرد تن به تن با مردان دشمن کشانده است. رقیه خانم نمی‌داند همان غیرت و نجابتی که پس از تحمل سال‌ها رنج و سختی هنوز در چشمان غمگین او سایه انداخته، پسر نوجوانش را شجاع و نترس بار آورده است... این روزها تنها دلخوشی رقیه خانم مهربانی‌های خواهرزاده‌اش «محمد آقا» است که جای خالی فرزاد را برایش پر می‌کند و قدرشناسی‌ها و احوالپرسی‌های مسئولان سپاه که او را لحظه‌ای تنها نمی‌گذارند. رقیه خانم از سر ناچاری دخترش مریم را به خانواده پدری‌اش در شیراز سپرده و برای اینکه مشکلات ساختمان محل سکونتش کمتر آزارش دهد، اوقات فراغت خود را در سرای محله می‌گذراند.

اگر یک روز او را نبینم...

چشم‌های نجیب مادر پر از غصه است و تا اسم «فرزاد» را می‌شنود، اشک روی پهنای صورت مهربانش می‌ریزد. گرم صحبت که می‌شود، یادش می‌رود سال‌هاست حسرت دیدار روی فرزادش را به دل دارد: «بچه‌ام ماه است، زیبا، خوشگل، قدبلند... بی‌نهایت عاشقش هستم، اگر یک روز کنارم نباشد، دلم برایش تنگ می‌شود...‌» روزهای انقلاب که کوچه و خیابان‌های شیراز یک پارچه آتش می‌شد و جوانان مردم مثل برگ خزان روی زمین می‌افتادند، رقیه خانم و محمد آقا انقلابی‌ها را در خانه پناه می‌دادند و زخمی‌ها را مداوا می‌کردند. فرزاد کوچک هم کنارشان می‌پلکید و مرتب می‌پرسید: «مامان آب بیاورم؟... بابایی پنبه بیاورم؟...‌»

روزهای بهاری

جنگ تحمیلی که شروع شد، فرزاد به مادر نگفت که می‌خواهد به جبهه برود. هیچ‌وقت از جبهه و جنگ هم صحبت نمی‌کرد. فقط گاهی با خنده می‌پرسید: «این شربت شهادت چه مزه‌ای است که همه می‌خورند؟ مثل همین شربت‌های خودمان است!؟ ‌» و مادر جواب می‌داد: «شربت است دیگر! مثل شربت آبلیمو! ‌» فرزاد هم پی بازیش می‌رفت و رقیه خانم خیالش آسوده بود که تنها پسرش هنوز آنقدر بزرگ نشده که هوای رفتن به میدان جبهه و جنگ به سرش بیفتد. آن روزها محمد آقا شوهرش هر صبح با ماشینش توی بازارهای شیراز دوره می‌افتاد تا از خرید و فروش اجناس مختلف، روزی حلال به خانه ببرد و رقیه خانم چشمش به دختر و پسر نوجوانش بود که نرم نرمک در کنار بچه‌های فامیل بزرگ و رشید می‌شدند.

از مدرسه

 فرزاد نخستین نوه خانواده پدری و مادری بود و نورچشمی همه. اما عزیزدردانه نبود و کار و زحمت را عار نمی‌دانست: «بابا صبح تا شب بیرون کار می‌کند و خسته می‌شود. کارهای خانه را بسپارید به من. ناسلامتی یک پا مرد شده‌ام، ببینید...‌» گاهی که محمد آقا به مدرسه فرزاد و مریم سر می‌زد، معلم و مدیر از درس و رفتار بچه‌ها کلی تعریف می‌کردند و خستگی از تن محمد آقا در می‌رفت. او برای بچه‌ها قانون گذاشته بود که سر وقت به مدرسه بروند و به موقع برگردند تا پدر و مادر نگران نشوند. بچه‌ها هم حرف شنو بودند و سربه راه. اما آن روز هرچه رقیه خانم منتظر ماند، از فرزاد خبری نشد. بالاخره به مدرسه رفت و سراغش را از معلم‌ها و همکلاسی‌هایش گرفت. ولی وقتی به او گفتند با ۸ همکلاسی‌اش به جبهه رفته، اصلاً باورش نشد: «این بچه چه می‌داند جبهه کجاست؟»

امتحان‌های بزرگ

رقیه خانم و همسرش به هر جایی که فکر می‌کردند می‌توانند نشانی از پسرشان پیدا کنند، سر زدند. ولی او فقط یک قطره آب شده بود و به زمین فرو رفته بود، نه اسمی، نه نشانی... حتی پسر عمو که در بسیج مسجد محله بود، نمی‌دانست فرزاد به اسم «صادق» در فهرست داوطلبان ثبت‌نام کرده و فقط شنیده بود که فرزاد را برای گذراندن دوره آموزشی اعزام کرده‌اند.

رقیه خانم در کودکی مادرش را از دست داده بود و سختی‌های زندگی او را آبدیده کرده بود. اما امتحان‌هایی که بعد از رفتن فرزاد پس داد، بیش از تاب و تحمل دل صبورش بود و کمرش را شکست. محمد آقا، برادر رقیه خانم هم که برای پیدا کردن گمشده‌اش به جبهه رفته بود، بر اثر انفجار بمب شهید شد و رقیه خانم در روز سوم شهادت برادرش در حالی‌که هنوز امیدوار بود که قد و قامت کشیده و ترکه‌ای فرزاد را دوباره ببیند، پیکر بیجان و یخ زده‌اش را در آغوش کشید. پدر رقیه خانم با شنیدن خبرهای ناگواری که پیاپی به او می‌رسید، سکته کرد و زمینگیر شد و چند سال بعد هم مریم نوجوان بر اثر فشار روحی به بیماری شیزوفرنی دچار شد.

زندگی در غربت

رقیه خانم داغدار و دلشکسته پس از فوت پدرش به همراه مریم راهی تهران شد تا شاید در پایتخت شغلی پیدا کند و بتواند روی پای خود بایستد. در اینجا خداوند «دکتر مطهری» شریف و متدین را برسر راهش قرار داد و چند سالی در منزل او به پرستاری نوه خردسالش مشغول بود. رقیه خانم در ایل بختیاری که زادگاهش بود، خواندن و نوشتن و حساب کردن را خوب آموخته بود و پس از رفتن دکتر به خارج، با سفارش او و به‌عنوان منشی قاضی در دادگستری استخدام شد. اما چند سال بعد برای نگهداری از مریم بیمارش مجبور به استعفا شد و باز هم با درآمد پرستاری از کودکان روزگارش را گذراند ...

------------------------------------------------------------------------------------------------

شهید شاهپور (فرزاد) گل کن حقیقی

نام پدر: محمد

تولد: ۱۳۵۲، شیراز

شهادت: ۱۳۶۶ـ گیلان غرب

مزار: دارالرحمه شیراز

________________________________________________________

*منتشر شده در همشهری محله منطقه ۱۱ در تاریخ۱۳۹۳/۶/۱۹