روی شناسنامه تاریخ تولد ۱۲۹۴ شمسی درج شده بود؛ اما به گفته دخترش سن مادر بیش از صد سال است؛ چیزی حدود ۱۰۷ سال. ننه هاجر با تأیید این موضوع در ادامه حرف دخترش می گوید: «مادربزرگم که پزشک بود ۱۲۰ سال عمر کرد، امیدوارم اگر قرار باشد این‌قدر عمر کنم توان جسمی‌اش را هم داشته باشم.»

همشهری آنلاین- بهاره خسروی‌: اگر به ۱۰۷ سالگی برسید چه کار می‌کنید!؟ تا به حال فکرش را کرده‌اید. در این سن و سال چقدر توانایی ذهنی و جسمی خواهید داشت که حواستان به همه چیز از حفظ سلامتی خود گرفته تا توجه به بچه‌ها، نوه‌ها و همه امور زندگی حتی مهمان خانه‌تان باشد. چقدر می‌توانید سرزنده و شاداب باشید و این شور و نشاط را به دیگران هم انتقال دهید!؟ شخصیت گزارش ما «هاجر دودله» از اهالی قدیمی محله سلیمانی و تیموری است. مادری ۱۰۷ ساله با ۴۷ نوه و نتیجه که هرچند سالخورده شده اما هنوز هم هوای همه را دارد. به‌طوری که وقتی پای صحبت از فرزندانشان به میان می‌آید یک دوجین کاغذ را که روی هرکدامشان یک شماره تلفن با اعداد لاتین نوشته شده از کیف دستی‌اش بیرون می‌آورد و می‌گوید: «سواد لاتینی دارم و به همه‌شان مرتب زنگ می‌زنم.»این گزارش گریزی کوتاه بر زندگی وی در این یک قرن و تغییرات اوضاع اجتماعی و فرهنگی منطقه‌مان است.  

قصه‌های خواندنی تهران را اینجا دنبال کنید


قرار ما برای دیدار با هاجر دودله که در میان همه اهل محل و فامیل به ننه معروف است؛ در یک عصر خنک بهاری و در یکی از روزهای اردیبهشت ماه قطعی شد. پس برای این دیدار عازم خانه‌اش شدم. نگاهم به اسم تابلو کوچه‌ها و شماره پلاک‌های خانه‌ها بود تا مسیر را پیدا کنم، که در میانه راه مرحمت خانم (دختر هاجر دودله) را دیدم و خواستم آدرس را بپرسم که در پاسخ گفت شما مهمان ما هستید بفرمایید! وارد خانه که شدم گوشه اتاق یک صندوقچه قدیمی دیده می‌شد که روی آن یک چراغ سه فیتیله قدیمی آبی رنگ و قابلمه مسی، یک ساعت شماته‌دار نقره‌ای رنگ و یک سماورقدیمی زغالی به‌صورت تزیینی وجود داشت. درست روبه‌روی در ورودی روی یک خانمی لاغر اندام وریز نقش که یک روسری مشکی با گل‌های درشت قرمز بر سر و یک پیراهن گلدار آبی رنگ بر تن داشت مشغول استراحت بود که با دیدن مهمان تازه وارد به رسم ادب از جا برخاست. نکته قابل توجه ننه هاجر در برخورد اولیه تمیزی و حواس در مواجهه با یک غربیه بود. مرحمت خانم با صدای کمی بلند ماجرا را برای مادرش تعریف کرد و گفت: «قدرت شنوایی‌اش کم شده اما حافظه خوبی دارد. البته گاهی اوقات بعضی چیزها را فراموش می‌کند اما نه به آن صورت که چیزی از یادش برود. خوشبختانه هنوز ننه هاجر حواسش به همه چیز هست.» 
حرف زدن کمی برای پیر زن مشکل بود. به زبان آذری راحت‌تر صحبت می‌کرد. وقتی از سن و سالش پرسیدم به دخترش اشاره کرد که شناسنامه‌اش را بیاورد. در این فاصله به عکس پسرش که بر دیوار نصب کرده بود اشاره کرد و اشک ریخت. مرحمت خانم با دیدن چهره غمگین مادرش اضافه کرد: «عکس برادر بزرگم است. متأسفانه ۳۰ سالی است بر اثر تصادف دچار ضایعه مغزی شده، مادرم همیشه برایش ناراحت است.»

همه در کنار هم باید جمع می‌شدند!  


این روزها جمع کردن یک خانواده حداقل سه یا چهار نفره در کنار هم کار ساده و آسانی نیست چه برسد به اینکه بخواهیم یک خانواده ۴۷ نفره را که هرکدام از آنها در گوشه‌ای از این شهر به کار خویش مشغولند یک جا جمع کنیم. هدف ما این بود که با همه خانواده دودله مصاحبه داشته باشیم اما میسر نشد. مرحمت خانم یکی از دخترهای هاجر دودله در این‌باره گفت: «از وقتی که خبر دادید قرار است از مادرم مصاحبه بگیرید خیلی سعی کردم برنامه‌ای بچینم که همه دور هم جمع شویم اما متأسفانه نشد، هرکدام از خواهر و برادرهایم‌کاری داشتند؛ بیماری، امتحان بچه‌ها و همه و همه باعث شد نتوانیم یک جا در کنار هم جمع شویم.»
 

تکنولوژی وارد زندگی مردم شد


ظهور پدیده‌های نوظهور همواره در ابتدای راه با فراز و نشیب‌های فروانی همراه است که برای برخی خوشایند و برخی نا خوشایند است. مرحمت دودله در ادامه صحبت‌هایش گریزی می‌زند به بخشی از خاطرات کودکی و ظهور تلویزیون و در این‌باره می‌گوید: «تلویزیون که از راه رسید همه قهوه‌خانه‌ها در ازای نشان دادن برنامه‌ها نفری ۲‌زار می‌گرفتند و هرکسی هم که پول نداشت از بیرون تماشا می‌کرد. سر چهارراه رضایی هم یک قهوه‌خانه بود که این کار را انجام می‌داد. کم‌کم برای اینکه کسی مجانی فیلم تماشا نکند تلویزیون‌ها را پشت به شیشه می‌کردند. البته زن‌ها اجازه نداشتند که به قهوه‌خانه بروند، اما مادرم همیشه به من و خواهر و برادرهایم برای تماشای تلویزیون مبلغی می‌داد.» 
ننه در ادامه گفته‌های دخترش با اشاره به تغییراتی که در زندگی بعد از ورود تکنولوژی ایجاد شد به چراغ آبی رنگی که روی صندوقچه بود اشاره کرد و گفت: «روی این چراغ سه فیتیله خورشت می‌پختم و روی پریموس برنج دم می‌کردم. یک چراغ گردسوز هم داشتم که روی یک پایه می‌گذاشتم و آشپزی می‌کردم. کمی بعد هم روغن نباتی آمد و حسابی کار ما را در آشپزی راحت کرد.»
وی همچنین از گذر اتوبوس‌های دو طبقه از خیابان قزوین و اشتیاق مردم به‌ویژه بچه‌ها برای تماشای آن حرف زد که چه تفریح جالبی برای همه مردم بود.  

کوچ همسرم!  


ننه هاجر که کاملاً به حرف‌های دخترش گوش می‌داد گفت: از شوهرم بگو و دوباره بغض کرد: «از وقتی که شوهرم رفته خیلی تنها شدم. من همه حرف‌های دلم را به شوهرم می‌گفتم. وقتی به ایران برگشتیم کار توزیع تخم‌مرغ را انجام می‌داد و همیشه خانه‌مان شلوغ بود و پر رفت و آمد. اما متأسفانه او در سال ۵۴ فوت کرد، بعد از فوت شوهرم مسئولیت نگهداری از ۶ فرزندم را بر عهده گرفتم. مدتی در بیمارستان کار می‌کردم تا اینکه بچه‌ها بزرگ شدند و خودشان گوشه‌ای از این زندگی را گرفتند و حالا هم همه سوی خودشان هستند.»
بعد به دخترش اشاره کرد تا کیف دستی‌اش را بیاورد و از داخل آن کلی شماره تلفن که با حروف لاتین نوشته شده بود بیرون آورد و گفت: «هر وقت نگران بچه‌هایم شوم خودم زنگ می‌زنم و حالشان را می‌پرسم. من سواد دارم و می‌توانم شماره تلفن بگیرم. دوست ندارم مزاحم کسی بشوم و بیشتر دوست دارم در خانه‌ام باشم.»

با مهاجرت راه ما آغاز شد


قصه زندگی هرکسی از جایی شروع می‌شود و قصه زندگی هاجر دودله از مهاجرت پدر و مادرش به کشور شوروی آغاز شد. در همانجا صاحب فرزندانی می‌شوندو هاجر هم یکی از این فرزندان بود که در ۲۰ سالگی با همسرش اسماعیل دودله ایرانی ازدواج می‌کند، اما بعد از مدتی بنا به قانون کشور شوروی مهاجران باید به کشور خود باز می‌گشتند و خانم و آقای دودله مجبور می‌شوند کار و زندگی‌شان را که زرگری بود رها کنند و به کشور خودشان برگردند و زندگی جدیدی را شروع کنند.  

مادرم به همه چیز مسلط است


مرحمت دودله در پایان با اشاره به ویژگی‌های خوب مادرش گفت: «خوشبختانه مادرم تنها مشکلی که در حال حاضر دارد کهولت سن است وگرنه از بسیاری جهات حسابی حواسش جمع و مراقب خودش است که این برای ما خیلی خوب است به‌ویژه در زمینه تغذیه و کنترل وعده‌های غذایی‌اش خوب می‌داند که چه کند، همیشه صبحانه‌اش را کامل می‌خورد و بیشتر از یک وعده غذا نمی‌خورد. از لحاظ روحیه هم بسیار شاداب و سر زنده است. حتی تا ۲ سال پیش خودش همه کارها را انجام می‌داد امادر حال حاضر مدتی است که از ترس اینکه مبادا خرابکاری کند، ‌کاری انجام نمی‌دهد. سحر خیزی، توجه و احترام به مهمان یکی از خصلت‌های بارز مادرم است که با وجود کهولت سن هنوز به آن پایبند است.»

بازگشت به وطن


سال ۱۳۳۰، تهران، چهارراه رضایی، نواب فعلی نقطه آغاز و شروع زندگی در وطن خانم و آقای دو دله است. زندگی در گذشته بنا به گفته ننه و دخترش خیلی سخت بود. ننه در خلال صحبت‌هایش همزمان حواسش به پذیرایی از مهمان هم است. با اشاره می‌گوید که پذیرایی کامل باشد و همه چیز برای مهمان مهیا کن و چیزی کم نذار!  
مرحمت، دخترش، کسی است که  ازدواج  نکرده تا از مادرش مراقبت کند. در ادامه تعریف‌ها هرجا که حافظه مادر یاری نمی‌کرد یا احساس خستگی می‌کرد، مرحمت خانم ادامه می‌داد: «وقتی که ما آمدیم در این محله همه فامیل بودیم. در میان تمام اهل محل و کوچه غریبه‌ای بین ما نبود. آن قدیم‌ها مثل امروز امکانات نبود. این حوالی بیشتر باغ بود و بوستان. آب لوله‌کشی نداشتیم. در زیر زمین‌ها بخشی به‌عنوان آب انبار بود که آب را آنجا جمع می‌کردند و به شیوه رایج آن زمان در خانه‌ها تصفیه می‌کردیم. سال ۳۷ خانه‌ای خریدیم که از کنارش نهری می‌گذشت به نام نهر فیروزآباد.  
بعد از مدتی دولت شیرهایی را با عنوان فشاری سر چهارراه‌ها نصب کرد که یکی از آنها سر چهارراه رضایی بود که همیشه شلوغ بود و پر ماجرا. البته بعضی‌ها هم تمکن مالی خوبی داشتند از افراد دوره‌گردی که آب‌های تصفیه شده می‌فروختند آب خریداری می‌کردند.»


_______________________________________________________________

پینوشت: بانو هاجر دودله در  سال ۱۳۹۸، در ۱۱۲ سالگی دنیای فانی وداع کرد.

* منتشر شده‌ همشهری محله منطقه ۱۰ به تاریخ ۱۳۹۳/۰۲/۱۶