همشهری آنلاین -رابعه تیموری: شب از نیمه گذشته بود. در تاریکی راهرو، روشنایی مختصری از اتاق مجید و سعید به بیرون میتابید. فرخ خانم پشت در اتاق پا نگه داشت و لحظهای بیصدا ایستاد.
ـ داداش دلم میخواهد هر دوتایمان دکتر شویم و توی همین محل مطب بزنیم. با ۲ تا تابلوی بزرگ که از آن سر کوچه خوانده شود: دکتر مجید برکم، دکتر حمید برکم...
قصههای خواندنی تهران را اینجا دنبال کنید
قند توی دل فرخ خانم آب شد. ضربه آرامی به در زد و به اتاق آمد: «انشاءالله مادر. خدا از دهانت بشنود.» مجید قرآنی را که توی دستش بود، کنار سجاده گذاشت و جلوی پای مادر بلند شد. حمید سر جایش نیمخیز شد و با خنده گفت: «معذور کنید حاج خانم. من پیرمرد نای بلند شدن ندارم!» فرخ خانم خندید و کنار رختخواب حمید نشست. دستی به سر او کشید و گفت: «خوب برادرها نصف شبی خلوت کردید. در گوش هم چی میگفتید؟» حمید جواب داد: «داشتیم فکر میکردیم مطبمان را کجای محله بزنیم که خوب جلو چشم باشد. . البته تابلوی مطب من! به گمانم داداش تابلویش را آنقدر ریز بنویسد که با ذره بین هم کسی نتواند اسمش را بخواند!» فرخ خانم گفت: «خدا کند دانشگاهها زودتر باز شوند. از شانس بد ما امسال که مجید دیپلم گرفت، دانشگاهها را تعطیل کردند.» مجید گفت: «باز میشود انشاالله. برای همیشه که بسته نشده. امام فرمودهاند همه چیز دانشگاهها از اساسنامه تا کتاب درسی دانشجوها باید حال و هوای اسلام و انقلاب داشته باشد.»
ـ حالا تا آن موقع میخواهی چکار کنی؟
ـ میروم سربازی.
ـ سربازی؟ هنوز که وقت سربازیت نرسیده.
ـ نمیتوانم بیکار بنشینم و انتظار بکشم. میروم خدمت، هر وقت دانشگاه باز شد، برمیگردم و کنکور شرکت میکنم.
فرخ خانم احساس کرد قلبش آشوب شده. با کلافگی قرآن را برداشت و به طرف مجید گرفت: «بخوان مادر. قرآن خواندن تو آرامم میکند.» حمید گفت: «دیگر داداش قاری قرآن محله شده. هر جا میخواهند آبروداری کنند، سراغ داداش میآیند.» فرخ خانم سری تکان داد و با لذت چشم دوخت به دهان مجید: «ماشاء الله!»
ـ «فلما اتاهما صالحأ...»
احساس سبکی دلچسبی در رگ و پی مادر دوید: «خدایا شکرت...»
آقای دکتر
مجید جلوی چادر نشسته بود و با نایلونی که به روغن آغشته بود، رویه چغر پوتینش را برق میانداخت. صدای نزدیک شدن موتورسیکلتی که با شتاب به طرف آنها میآمد، به گوش میرسید. صادق دستش را روی پیشانیش گرفت و چشمش را به جاده دوخت. در میان گرد و خاک جاده هیکل ترکهای حبیب به سختی قابل تشخیص بود: «بچهها پستچی رسید!» حبیب به دیدن بچهها که به طرف او میدویدند، سرعت موتورسیکلت را کم کرد و نرسیده به آنها ایستاد: «بابا راضی به زحمت نبودم! لازم نبود برایم طاق نصرت بزنید!» صادق جلو رفت و بند کیفی را که به گردن حبیب آویخته بود، آرام کشید: «بیا برادر. بیا که بد جوری دل بچهها برای بوی خانه تنگ شده.»
حبیب در کیف را باز کرد و بسته نامهها را بیرون کشید. سرهای بچهها با چرخش چشمهای او به این طرف و آن طرف کشیده میشد: «مسلم بخشی... ناصر کدخدا... مجید برکم...» مجید به شنیدن اسمش پوتین را رها کرد و به طرف بچهها دوید. پاکت را گرفت و با عجله آن را باز کرد: «نورچشم عزیزتر از جانم سلام! ... مجید جان بالاخره نتایج کنکور اعلام شد...»
ـ خدایا شکر!
صادق پرسید: «خبری شده مجید؟» مجید ذوق زده جواب داد: «دانشگاه قبول شدم. رشته توانبخشی دانشگاه علوم پزشکی ایران.» صادق با خوشحالی صدایش را بلند کرد: «بچهها بوی شیرینی میآید... بدوید که دیگر آقای دکتر را این طرفها نمیتوانیم پیدا کنیم...» مجید برای قبولی در دانشگاه یک ماه روزه و پیشکشی یک گوسفند به حرم امام رضا(ع) را نذر کرده بود.
مرخصی اجباری
ـ آقا مجید از جبهه میآیی؟
مجید سرش را که بلند کرد، سینه به سینه آقا سید ماند: «سلام. بله. تهران مأموریت داشتم، گفتم سری هم به خانه بزنم.» آقا سید سعی میکرد با سنگینی هیکلش نگاه مجید را پر کند: «بیا خانه ما خستگی درکن. بعداً برو خانه خودتان.» مجید خندید و گفت: «سلامتباشی آقا سید. بماند برای بعد. نمیتوانم زیاد تهران بمانم.» آقا سید چند بار این پا و آن پا کرد و حرفش را توی دهانش چرخاند: «راستش...» باز هم نتوانست بگوید: «آمدهای مأموریت؟»
ـ بله. تازه از مرخصی برگشته بودم که فرمانده گفت دوباره برو مرخصی. من راضی نشدم. گفتم حق بچههای دیگر ضایع میشود. نمیدانم چه حکمتی در کارش بود که من را با کلک و نقشه فرستاد تهران. موتور برق خراب قرارگاه را داد دستم و گفت ببر درستش کن، به خانهات هم سر بزن.
آقا سید دست برد طرف پارچ آب یخی که روی سکوی کنار خانهاش بود: «بیا بابا گلویی تازه کن.» کلافگی آقا سید، مجید را نگران کرده بود. لیوان آب را از او گرفت و یک نفس سر کشید. لیوان را که از جلوی صورتش پایین آورد، چشمش به حجلهای افتاد که پشت قد و قامت بلند آقا سید گم شده بود. پشت عرق کردهاش یخ زد و پایش سست شد. بیتوجه به حرفهای آقا سید جلو و جلوتر رفت. نمیتوانست باور کند. هوای دمدار و گرفته مرداد ماه روی سینهاش سنگینی میکرد و پاهایش به سختی روی زمین کشیده میشدند. آقا سید با دستپاچگی خودش را به او رساند: «طفلک با همکلاسیهایش رفته اردو که توی آب دریا غرق شده...» حمید با همان صورت معصوم و لبخند همیشگیاش به استقبال مجید آمده بود. اما دیگر ساکت و آرام بود. بدون هیچ شر و شور و شیطنتی...
تکلیف
مرد دست برد و با یک ضرب کشو را بیرون کشید. صدای حرکت ریلهای آهنی کشو توی سر فرخ خانم پیچید: «الهی دورت بگردم مادر، مجید من است!» فرخ خانم فرو ریخت و به آرامی روی زمین نشست. صورت کبود و یخ زده مجید را در آغوش گرفت و صورت تبدارش را بهگونههای او چسباند. بند بند تن مادر یخ زد: «تو اینجا بودی مجید جان؟ دورت بگردم. کجایت تیر خورده؟»
دستش را روی پیکر مجید سراند. سنگریزهها لای دلمههای خون فرو رفته بودند: «چه خونی از بدنت رفته! از کی اینجایی مادر؟ ۳۶ روز است دنبالت میگردم. میدانستم تو هم رفتهای. میدانستم. همان روزی که خداحافظی کردی، به دلم برات شد دیگر نمیبینمت...» چشمهای فرخ خانم سیاهی رفت و کمرش با صدای خشکی تا شد. هنوز هم صدای مجید توی گوشش زنگ میخورد: «مثل حضرت زینب صبور باش... میدانم تنها میمانی. ولی من از دفتر امام کسب تکلیف کردم. گفتند الان مملکت در خطر است. باید بروید و بجنگید.»
شهید مجید برکم
نام پدر: عباس تولد: ۱۳۴۲/۲/۱۹ تهران
شهادت:۱۳۶۷/۵/۱۱ـ شلمچه
مزار: قطعه ۲۱ بهشت زهرا(س)
____________________________________________________
1393/4/24منتشر شده در همشهری محله منطقه ۱۱ در تاریخ*