تاریخ انتشار: ۱۲ دی ۱۳۸۷ - ۱۰:۴۷

جواد محدثی: عاشورا، سقّای تشنه‏کامان عزّت بود، با مشکی پُراز اشک، بر دوش آزادگی!...و... کربلا، «تکیه»گاه سینه‏زنان حق و «حسینیّة» ذاکران عدل بود.

روز عاشورا، امام حسین (ع) پشت خیمه‏های شهادت، خندقی کند تا امویان نتوانند به حریم امامت نزدیک شوند.

آن روز، تیری که از کمان «حرمله» رها شد، نازکترین حنجرة «اصغر» تاریخ را درید و تیغی که از پشت دیوار کمین فرود آمد، عَلَمِ دستهای عباس را قلم کرد و اشکِ مشک راجاری ساخت.

آن روز، «حبیب»، محبوب دلها شد، زهیر، چون زهره‏ای درخشید، و جانِ «جون»، فدای امام گشت.

سهمی از شهد شهادت، قسمت «قاسم» شد و کام تشنه «شبه پیغمبر» از دست جدّش سیراب گشت.

در کوفة بی‏وفایی، کمی آن سوتر از «فرات بیداری» نان حسین (ع) خوردن و «زاد یزید» بردن، سبب شد که کسانی نمک‌گیر آل‏ امیّه شدند و بر صاحبان اصلی «ولایت»، تهمت «خروج» زدند و صاحبخانه را «خارجی» گفتند و خون جاری در رگهای دین را «هدر» دانستند، و «شریح»ها به مباح بودن خون حسین فتوا دادند و کنار خوان خائنانة یزید، «هل من مزید» گویان، نعش حریت را زیر سم اسبهای قدرت و ریاست لگدکوب کردند.

ولی ما...

از روزی که در نهر جانمان فرات سوز و علقمة عطش جاری شد، از شبی که در پیالة دلمان شربت گوارای ولایت ریختند، ازوقتی که حسین بن علی، در «دستة» دینداران، «شور» انداخت و شریعت را با «شریعه» جاری ساخت، آری.... از آن روز، دلمان یک حسینیّة پرشور است و خانه‏هایمان «تلّ زینبیه»، و در هر چشمی یک‌ «فرات ماتم» و «دجلة درد» جاری است.

در حسینیه دلمان، مرغهای محبت سینه می‏زنند و اشکهای یتیم در خرابة چشم، بیقراری می‏کنند.

سینة ما تکیه‏ای قدیمی است، سیاهپوش با کتیبه‏های درد و داغ درب آن با کلید «یا حسین» بازمی‏شود و زمین آن با اشک و مژگان، آب و جارو می‏شود.

ما دلهای شکستة خود را وقف اباعبدالله کرده‏ایم و اشک خود را نذر کربلا، و این «وقفنامه» به امضای حسین رسیده است.

این است که زیارت، ترجیع‌بند ایام سال ماست و ذوالجناح سوگواری، «الظلیمة الظلیمه» گویان، فاصلة «قتلگاه» تا «خیمه‏گاه» رادر موج اشک شنا می‏کند.

زمان، دریای خون است، و.... زمین، زبان حال و آینده را به «گریه» ترجمه می‏کند.

صبحها وقتی سفرة دعا و عزا گشوده می‏شود، دل روحمان گرسنة عاطفه و تشنة عشق می‏شود.

ابتدا چند مشت «آب بیداری» به صورت جان می‏زنیم، تا «خواب غفلت» رابشکنیم.

 زیارتنامه را که می‏بینیم، چشممان آب می‏افتد و ... «السلام علیک» را که می‏شنویم، بوی خوش کربلا به مشاممان می‏رسد. توده‏های بغض، در گلویمان متراکم می‏گردد و هوای دلمان ابری می‏شود و آسمان دیدگانمان بارانی!

سر سفرة ذکر مصیبت، قندان‏ دهانمان را پر از حبّه قند «یا حسین» می‏کنیم و نمکدان چشممان دانه دانه اشک بر صورتمان می‏پاشد. به دهان که می‏رسد، قند و نمک در کاممان می‏آمیزد و این محلول شور و شیرین، درمان عشق ماست و نمک‏گیر سفرة حسین می‏شویم. این است که تا آخر عمر، دست و دل از حسین بر نمی‏داریم.

آنگاه جرعه‏جرعه زیارت عاشورا می‏نوشیم و سر سفرة توسّل، «ولایت» را لقمه‏لقمه در دهان کودکانمان می‏گذاریم.

غذای ما از عطای حسین است. الحمدلله... در این خشکسالی دل و قحطی عشق، نم‏نم باران اشک، غنیمتی است که رواق آینه‏کاری شدة چشمان ما را شستشو می‏دهد.

خدایا! ما را به چشمة کربلا و نهر علقمه تشنه‏تر کن و معمار اشک را برای آبادی دلهایمان بفرست.

امروز بر سر دلهای ما پرچمی نصب شده که بر آن نوشته است:         

«السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین »

 روح تشنگی

خسرو احتشامی:

ای بسته بر زیارت قدّ تو،  قامت آب
شرمندة مروّت تو تا قیامت، آب
در ظهر عشق،  عکس تو لغزید در فرات
شد چشمة حماسه ز جوش شهامت،  آب
دستت به موج،  داغ حباب طلب گذاشت
اوج گذشت دید و کمال کرامت،  آب
بر دفتر زلالی شط،  خطّ لا کشید
لعلی که خورده بود ز جام امامت،  آب
ترجیع درد را ـ ز گریزی که از تو داشت
سرمی‏زند هنوز به سنگ ندامت،  آب
سوگ ‌تو را ز صخره چکد،  قطره قطره رود
ین بیشتر سزاست به اشک غرامت،  آب
از ساغر سقایت فضلت،  قلم چشید
گسترد تا حریم تغزّل،  زعامت آب
زینب،  حسین را به گل سرخ خون شناخت
بر تربت تو بود نشان و علامت،  آب
از جوهر شفاعت تیغت،  بعید نیست
گر بگذرد ز آتش دوزخ،  سلامت آب!
آمد به آستان تو،  گریان و عذرخواه
با عزم پای‏بوسی و قصد اقامت آب
می‏خوانمت به نام ابوالفضل و شوق را
در دیدگان منتظم بسته قامت آب!

 فرشته وحی

مرتضی امیری اسفندقه:

چشمه چشمه می جوشد خون اطهرت اینجا
کور می کند شب را زخم خنجرت اینجا
چشمه چشمه می جوشد از دل زمین هر شب
خون اصغرت آن جا،  خون اکبرت اینجا
می‏رسد به گوشم گرم بانگ خطبه‏ای پرشور
خطبه‏‏ای که بعد از تو خوانده خواهرت اینجا
از فرات می‏جوشد موج و می‏زند بوسه
بر کرانة خشکِ حلق و حنجرت اینجا
کربلا چه پیوندی با فدک مگر دارد؟
غصب می‏شود از تو سهم مادرت اینجا
یک نهال بارآور غَرس می‏شود در خاک
قطع می‏شود دستی از برادرت اینجا
این فرشتة وحی است وحی تازه آیا چیست؟
روی نیزه می‏خواند آیه‏ای سرت اینجا
این ضریح شش گوشه،  حج پاکبازان است
آب می‏شوم از شرم در برابرت اینجا

 نی‏ نامه

قیصر امین‏پور

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندنخ
خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمۀ فریاد کردن
خوشا از نی، خوشا از سر سرودن
خوشا نی‏نامه‏ای دیگر سرودن
نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است
نوای نی، نوای بی‏نوایی است
هوای ناله‏هایش، نینوایی است
نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل، بیماری سنگ
قلم، تصویر جانکاهی است از نی
عَلَم، تمثیل کوتاهی است از نی
خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خطّ نی رقم زد
دل نی، ناله‏ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پُرسوز
چه رفت آن روز در اندیشۀ نی
که اینسان شد پریشان بیشۀ نی؟
سری سرمست شور و بی‏قراری
چو مجنون در هوای نی‏سواری
پر از عشق نیستان سینۀ او
غم غربت، غم دیرینۀ او
غم نی، بندبند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست
دلش را با غریبی، آشنایی است
به‏هم اعضای او وصل از جدایی است
سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید ، گه دال
ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد
سری بر نیزه‏ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل
چگونه پا ز گِل بردارد اُشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟
گران‏باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی
چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی نوای عشق سر داد
به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شِکّرفشانی
اگر نی پرده‏ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می‏کشاند
سزد گر چشم‏ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند
شگفتا بی‏سر و سامانی عشق
به روی نیزه سرگردانی عشق
ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه‏ها زیر سر اوست

پیکر خورشید

سعید بیابانکی

دشت می‏بلعید کم‏کم پیکر خورشید را
بر فراز نیزه می‏دیدم سر خورشید را
 آسمان گو تا بشوید با گلاب اشکها
 گیسوان خفته در خاکستر خورشید را
 بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند
 پیکر از بوریا عریان‏تر خورشید را
چشمهای خفته در خون شفق را وا کنید
تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را
 نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود
کاروان می‏برد نیم دیگر خورشید را!
کاروان بود و گلوی زخمی زنگوله‏ها
ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را
آه اشترها چه غمگین و پریشان می‏روند
بر فراز نیزه می‏بینم سر خورشید را

تنها زنِ مردِ تاریخ

شیما تقیانپور

بر دوش من می‏نشیند، یک کهکشان عشق بی‏سر
زخمی‏ترین شانه هستم در روز میلاد خنجر
حتی برای تهاجم، این سنگ‏ها جان گرفتند
رحمی ندارد زمینت، وقتی نداری برادر
رفتند با بال آتش، پروانه‏های تبسم
من مانده‏ام با غریبی، با این‏همه یاس پرپر
بر روی دست تو مولا! قنداقه در خون شناور
بر روی دستان تنها، طرح پرِ یک کبوتر
وقتی که دستان عبّاس، در علقمه سبز رویید
هرشاخه از این درختان، بر شانه‏ام گشت خنجر
اینک منم ای حسین این، تنها زنِ مردِ تاریخ
تنها کسی که به دوشش، نعش غریبی‏ست بی سر

بغض بی‏تمام تو

فریبا جاودان

سنگین سنگین
به بغض
نشسته‏ای
و دلتنگی‏هایت را
بی‏هیچ شکوه
به تحمل
درد ریشه‏دارتر از آن
که در حضور پنجره‏ها
 ببارد
صبر بر شانه‏های ستبرت سر گذاشت
و تو
او را
به گستره ابدیت
در خویش فشردی
و تو
بی‏هیچ پروا
چون کوه استوار
در خود نشسته‏ای
پلک بر هم گذار!
و باز کن
زمین
در بغض ناتمام تو ....
غرق  
خواهد شد

شب عاشورا

 حبیب‏الله چایچیان «حسان»

امشب شهادت‏نامة عشاق امضا می‏شود
فردا ز خون عاشقان،  این دشت،  دریا می‏شود
امشب کنار یکدگر،  بنشسته آل‏مصطفی
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می‏شود
امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان،  زین دشت برپا می‏شود
امشب کنار مادرش،  لب‏تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش،  آغوش صحرا می‏شود
امشب که جمع کودکان،  در خواب ناز آسوده‏اند
فردا به زیر خارها، گم‏گشته پیدا می‏شود
امشب رقیه حلقة زرّین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار، از گوش او وا می‏شود
امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه، بی‏دست، سقّا می‏شود
امشب بُوَد جای علی، آغوش گرم مادرش
فردا چو گلها پیکرش، پامال اعدا می‏شود
امشب گرفته در میان، اصحاب، ثارالله را
فردا عزیز فاطمه، بی‏یار و تنها می‏شود
امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان، این حلقه، یغما می‏شود
امشب سَر سِرّ خدا، بر دامن زینب بُوَد
فردا انیس خولی و دِیر نصاری می‏شود
ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد «حسان»
فردا اسارت‏نامة زینب چو اجرا می‏شود

خونخواهی آب

ابوالقاسم حسینجانی

جاده و اسب، مهیاست، بیا تا برویم
کربلا،  منتظر ماست،  بیا تا برویم
ایستاده ا‏ست، به تفسیر قیامت، زینب
آن سوی واقعه، پیداست، بیا تا برویم
خاک ـ در خون خدا ـ می‏شکفد،  می بالد
آسمان،  غرق تماشاست،  بیا تا برویم
تیغ ـ در معرکه ـ می‏افتد و بر می‏خیزد
رقص شمشیر،  چه زیباست،  بیا تا برویم
از سراشیبی تردید، بیا برگردیم
عرش زیر قدم ماست،  بیا تا برویم
دست عباس،  به خونخواهی آب آمده است
آتش معرکه،  برپاست،  بیا تا برویم
زره از موج بپوشیم و ردا از طوفان
راه ما از دل دریاست،  بیا تا برویم
کاش،  ای کاش! که دنیای عطش می‏فهمید
آب مهریة زهراست،  بیا تا برویم
چیزی از راه نماندست،  چرا برگردیم؟!
آخر راه همین‏جاست،  بیا تا برویم
فرصتی باشد اگر ـ باز درین آمد و رفت ـ
تا همین امشب و فرداست بیا تا برویم

اندوه شیرین

سید مهدی حسینی

که بود این موج؟ این دریا؟ که خواب از چشم دریا برد
َ شب را از سراشیب سکون تا اوج فردا،  برد
کدامین آفتاب از کهکشان خود،  فرود آمد؟
که این‏گونه زمین را تا عمیق آسمانها برد؟
صدای پای رودی بود و در قعر زمان پیچید
و بُهت تشنگی را از عطشناک دل ما برد
کسی آمد،  کسی آنسان که دیروز توهّم را
به سمت مشرق آبی‏ترین فردای فردا برد
کسی که در نگاهش شعلة آیینه می‏رویید
و تا آنسوی حیرت،  تا خدا،  تا عشق ما را برد
به خاک افکند ذلّت را،  شرف را از زمین برداشت
و او را تا بلندای شکوه نیزه بالا برد
دوباره شادی‏ام آشفت،  با اندوه شیرینش
مرا تا بیکران آرزو،  تا مرز رویا برد
بگو با من،  بگو ای عشق،  گرچه خوب می‏دانم
که بود این موج،  این طوفان که خواب از چشم دریا برد؟

پیر میدان

حسین دارند

یک عَلَم بی‏صاحب افتاده‏ست، چشمش اما رو به صحراهاست
گفت : اینک می‏رسد مردی، کاین عَلَم بر دوش او زیباست
شانه‏های حیرتش لرزید، اشکِ خود را در عَلَم پیچید
گفت با خود: کیست او کاینجا، نیست اما مثل ما با ماست
آسمان، دستی تکان می‏داد، ماه، چیزی را نشان می‏داد
ناگهان فریاد زد ای عشق! گَرد مردی از کران پیداست
گفت: می‏آید ولی بی‏سر، برنشسته آهنین پیکر
گفت: آری، کار عشق است این، او سرش از پیش‏تر اینجاست
گفت: در چشمم نه یک مرد است، آسمان انگار گل کرده‏ست
کهکشان در کهکشان موج است، مثل خورشید آسمان‏پیماست
وقتی آمد، عطر گندم داشت، کوفه کوفه زخم مردم داشت
عشق، زیر لب به سرخی گفت: آری، آری! او «حبیب» ماست
شیهة اسبی ترنّم شد، در غباری ناگهان گم شد
یک صدا از پشت سر می‏گفت: «گَرد او آیینه فرداست»

در تن‏پوشی از شمشیر

کریم رجب‏زاده

به میدان می‏برم از شوقِ سربازی سر خود را
تو هم آماده کن ـ ای عشق! ـ  کم‏کم خنجر خود را
مرا گر آرزویی هست باور کن به جز این نیست
که در تن‏پوشی از شمشیر بینم پیکر خود را
هوای پر زدن از عالم خاکی به سر دارم
خوشا روزی که بینم بی‏قفس بال و پر خود را
ز دل تاریکی باد خزان تا پرده بردارم
به روی دست می‏گیرم گل نیلوفر خود را
من ازایمان خود یک ذرّه حتی برنمی‏گردم
تلاوت می‏کنم در گوشِ نی هم باور خود را

در معبد آزادگی

جعفر رسول‏زاده (آشفته)

قد بر افرازید! یک عالم شقاوت پیش روست
پرده بردارید! صد آیینه حیرت پیش روست
ای حسینی مشربان! در معبد آزادگی
تا نماز آرید،  محراب عبادت پیش روست
عشق می‏نالد: حریفان،  تیغ در خون شسته‏اند
عشق می‏غرد:نظرگاه شهادت پیش روست
عقل می‏گوید که: بال خسته را پرواز نیست
عشق می‏بالد که: اوجی بی‏نهایت پیش روست
دوستی را پاس می‏دارم که در هُرم عطش
سایه‏ساری در گذرگاه محبّت پیش روست
سبز می‏مانم که در حال و هوای رُستنم
تشنه می‏رویم،  که باران طراوت پیش روست
ای تمام مهربانی در نگاهت یاحسین!
با تو باید آشنا بودن که غربت پیش روست

ماه بنی‏هاشم

اسماعیل سکاک

وقتی صدای شوم دشمن را در لحظه‏‏های جنگ حس می‏کرد
سنگینی بغض نرفتن را بر سینه‏اش چون سنگ حس می‏کرد
با آنکه مشتاق شهادت بود ـ در آن زمین پرخطر ـ اما
یک گام دوری از برادر را انگار صد فرسنگ حس می‏کرد
یک دشت سرشار از شجاعت بود اما خجالت می‏کشید از خود
وقتی غریبی برادر را در آن زمان تنگ حس می‏کرد
اهل حرم وقتی که سقا را،  ماه بنی‏هاشم صدا کردند
خورشید در چشمان او خود را کوچکتر و بی‏رنگ حس می‏کرد
در اوج جانبازی دلش می‏خواست صد جان دیگر هم فدا می‏کرد
یک جان به راه دوست دادن را در جان‏نثاری ننگ حس می‏کرد
دور از حسین تشنه‏لب هرچند در خاک و خون افتاده بود اما
آواز هل من ناصرش را با غمگین‏ترین آهنگ حس می‏کرد

آشوب لحظه‏ها

حشمت سید موسوی

می‏آید از نهایت تنهایی، یال بلند اسبِ رها در باد
این سرخ،  یالِ اسبِ پریشان است،  یا لحظه‏های خون و خدا در باد؟
می‏آید و هراس من از این است،  کاین قامت‏بلند چه خواهد شد
آن صبر باشکوه خدا،  زینب،  آیا هنوز مانده به جا در باد؟
این چشم‏های ابری پا در زای،  طوفان عنقریبِ شگفتی را
در ‍ژرفنای پستی قومی تلخ،  خواهد نمود سخت به پا در باد
آشوب لحظه‏هاست که می‏بارد،  از خطبه‏های شعله‏ور  سرکش
اینک که مانده است‏به جا آری،  تنها صدا،  صداست صدا در باد
می‏آید و اگرچه نمی‏دانم سنگینی غرامت این غم را
می‏آید و درست نمی‏دانم درد از کجاست تا به کجا در باد...

ذبح عظیم

محمدحسین شهریار

شیعیان! دیگر هوای نینوا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
از حریم کعبة جدش به اشکی شست چشم
مروه پشت سر نهاد،  اما صفا دارد حسین
می‏برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
پیش از اینها،  حرمت کوی منا دارد حسین....
بس‏که محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی‏داند عروسی یا عزا دارد حسین!
رخت دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسن
بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب
ورنه این بی‏حرمتیها کی روا دارد حسین؟
سروران،  پروانگان شمع رخسارش،  ولی
چون سحر،  روشن،  که سر از تن جدا دارد حسین
سر به قاچ زین نهاده راه‏پیمای عراق
می‏نماید خود،  که عهدی با خدا دارد حسین
او،  وفای عهد را با سر کند سودا،  ولی
خون به دل از کوفیان بی‏وفا دارد حسین
دشمنانش بی‏امان و دوستانش بی‏وفا
با کدامین سرکند؟ مشکل دوتا دارد حسین
سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت‏نما دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می‏کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب می‏بندد به روی اهل‏بیت
داوری بین با چه قومی بی‏حیا دارد حسین
ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان،  زخمه‌ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
دست آخر کز همه بیگانه شد،  دیدم هنوز
با دم خنجر،  نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید: گوش کردم تا چه خواهد از خدای
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم «شهریار»
کاندر این گوشه،  عزایی بی‏ریا دارد حسین

چشمه فریاد

قادر طهماسبی (فرید)

سر نی در نینوا می‏ماند اگر زینب نبود
کربلا در کربلا می‏ماند اگر زینب نبود
چهرة سرخ حقیقت بعد از آن طوفان رنگ
پشت ابری از ریا می‏ماند اگر زینب نبود
چشمة فریاد مظلومیّت لب‏تشنگان
در کویر تفته جا می‏ماند اگر زینب نبود
زخمة زخمی‏ترین فریاد، در چنگ سکوت
از طراز نغمه وامی‏ماند اگر زینب نبود
ذوالجناح دادخواهی، بی‏سوار و بی‏لگام
در بیابان‏ها رها می‏ماند اگر زینب نبود
در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب
پشت کوه فتنه‏ها می‏ماند اگر زینب نبود

اگر بگذارند

محمدجواد غفورزاده

عشق، سر در قدم ماست اگر بگذارند
عاشقان را سر سوداست اگر بگذارند
ما و این کشتی طوفان‏زدة موج بلا
ساحل ما دل دریاست اگر بگذارند
دشت از هُرم عطش سوخته و سایة غم
سایبان گل زهراست اگر بگذارند
آب بر آتش لبهای عطشناک زدن
آرزوی من و سقاست اگر بگذارند
دوش در گلشن ما بلبل شیدا می‏گفت
باغ گل،  وقف تماشاست اگر بگذارند
هرچه گل بود، ز تاراج خزان پرپر شد
وقت دلجویی گلهاست اگر بگذارند
طفل شش ماهة من زینت آغوش من است
جای این غنچه همین‏جاست اگر بگذارند
این به خون خفته که عالم ز غمش مجنون است
تشنة بوسة لیلاست اگر بگذارند
چهره‏اش آینة حُسن رسول‏الله است
آری این آینه زیباست اگر بگذارند
این گل سرخ که از گلبُن توحیدشکفت
آبروی چمن ماست اگر بگذارند
در عقیق لب من موج زند دریایی
که شفابخش مسیحاست اگر بگذارند
یوسف مصر وجودم من و این پیراهن
جامة روز مباداست اگر بگذارند
ریشه در خون و شرف نهضت ما دارد و بس
سند روشن فرداست اگر بگذارند

آنک پایان من

علیرضا قزوه

شور به پا می‏کند خون تو در هر مقام
می‌شکنم بی‌صدا در خود هر صبح و شام
باده به دست تو کیست؟ طفل جوان جنون
پیرغلام تو کیست ؟ عشق علیه السلام
در رگ عطشانتان،  شهد شهادت به جوش
می‌شکند تیغ را خندة خون در نیام
ساقی بی‏دست شد خاک ز می مست شد
میکده آتش گرفت سوخت می و سوخت جام
بر سر نی می‏برند ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان،  کوفه مرامان شام
از خود بیرون زدم،  در طلب خون تو
بندة حرّ توام،  اذن بده یا امام
عشق به پایان رسید،  خون تو پایان نداشت
آنک پایان من در غزلی ناتمام

اسبی که تنهای تنهاست

محمدعلی مجاهدی (پروانه)

می‏آید از سمتِ مغرب، اسبی که تنهای تنهاست 
تصویر مردی که رفته‏ست، در چشمهایش هویداست
یالش که همزاد موج است، دارد فراز و فرودی
اما فرازی که بشکوه، اما فرودی که زیباست
در عمق یادش نهفته‏ست خشمی که پایان ندارد
در زیر خاکستر او، گلهای آتش شکوفاست
در جان او ریشه کرده‏ست، عشقی که زخمی‏ترین است
زخمی که از جنس گودال، اما به ژرفای دریاست
داغی که از جنس لاله‏ست در چشم اشکش شکفته‏ست
با سرکشی‏های آتش، در آب و آیینه پیداست 
هم زین او واژگون‏ست، هم یال او غرق خونست
جایی که باید بیفتد از پای زینب همین جاست!
دارد زبان نگاهش، با خود سلام وپیامی
گویی سلامش که زینب اما پیامش به دنیاست
از پا سوار من افتاد، تا آنکه مردی بتازد
در صحنه‏هایی که امروز، درعرصه‏هایی که فرداست
این اسب بی‏صاحب انگار، در انتظار سواری‏ست
تاکاروان را براند در امتدادی که پیداست

شمشیر شهادت

محمدرضا محمدی نیکو

 اى که پیچید شبى‌ در دل این کوچه صدایت!
یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت
تا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست
ای شب تار عدم،  شام غریبان عزایت!
عطش و آتش و تنهایى و شمشیر و شهادت
خبری مختصر از خاطرة کرب و بلایت
همرهانت صفى از آینه بودند و خوش آن روز
که درخشید خدا در همة ‌آینه‏هایت
کاش بودیم و سر و دیده و دستى چو ابالفضل
مى‏فشاندیم سبک‏تر ز کفى ‌آب به پایت
از فراسوى ازل تا ابد ـ اى ‌حلق بریده!
می‏رود دایره در دایره پژواک صدایت

سرباز کوچک

رضا معتمد

پوشید سرباز کوچک،  قنداقه،  یعنی کفن را
پیمود یاس سپیدی راه شقایق شدن را
نالید یعنی مرا هم در کاروانت نصیبی است
یعنی که در پیشگاهت آورده‏ام جان و تن را
بگذار تا روی دستت،  قدری عطش را بگریم
بگذار تا خون ببارد بر پیکرم پیرهن را
دری بنوشان مرا از اشک غریبانۀ خویش
تا حس کنم در نگاهت،  لب‏تشنه پرپر زدن را
تا چند اینجا بمانم،  وقتی در این ظهر غربت
می‏بینی افتاده بر خاک،  یاران شمشیرزن را
یک سینه داری پر از داغ،  دست تو بگذارد ای کاش
بر شانۀ کوچک من این داغ قامت‏شکن را
ناگاه در دست مولا یک چشمه جوشید از خون
بوسید تیری گلویِ آن شاخۀ نسترن را
گهواره خالی خدایا! تنها دلی ماند و داغی
داغی که از من گرفته است پروای دل سوختن را

دور عاشقان آمد

یوسفعلی میرشکاک

خیز و جامه نیلی کن! روزگار ماتم شد
دور عاشقان آمد نوبت محرم شد
نبض جاده بیدار از بوی خون خورشید است
کوفه رفتن مُسلم،  گوئیا مسلّم شد
ماه خون گواه آمد،  جوش اشک و آه آمد
رایت سپاه آمد،  کربلا مجسّم شد
پای خون دل واکن،  دست موج پیدا کن
رو به سوی دریا کن،  ساحلی فراهم شد
گریه کن گلاب افشان! گل به خاک می‏افتد
باد مهرگان آمد،  قامت علی خم شد
قاسم و تپیدن‏ها،  لاله و دمیدن‏ها
مجتبی و چیدن‏ها،  گُل دوباره خرّم شد!
تشنه،  اضطراب آورد،  آب می‏شود عباس
گو فرات،  خیبر شو! مرتضی مصمّم شد
خادم برادر بود از ره پرستاری
در قدم مؤخّر بود،  از وفا مقدّم شد
نوبت حسین آمد،  کآورد به میدان رو
ُه فلک به جوش آمد،  منقلب دو عالم شد
چرخ در خروش آمد،  خاک،  شعله‏پوش آمد
آسمان به جوش آمد،  کشته اسم اعظم شد
بر سر از غم زهرا خاک می‏کند مریم
با مصیبت خاتم،  تازه داغ عالم شد
گرچه عقدة دل بود،  آبروی بیدل بود
کز هجوم فرصت‏ها این فغان فراهم شد