تاریخ انتشار: ۲۷ مهر ۱۳۸۵ - ۰۷:۲۷

حمیدرضا محبوبی: ارسطو کتابی درباره اخلاق ننوشته است. آنچه که بعد از او دیگران جمع آوری کردند، یعنی اخلاق نیکوماخوسی و اخلاق اودمسی در اصل درس گفتارهای اوست که در حضور جمعی، بویژه جوانان بیان شده است.

درباره ارزش و تاریخ این دو کتاب بحث بسیار است، اما نظر سنتی و رایج، اخلاق نیکوماخوسی متأخر از اخلاق اودمسی است و به همین دلیل آرای پخته تر ارسطو را باید در این کتاب یافت، هرچند برای فهم سیر تحول اندیشه اخلاقی ارسطو، اخلاق اودمسی نیز از اهمیت بسیاری برخوردار است.

به هر روی آنچه بیشتر مورد مطالعه و بررسی متفکران و مفسران فلسفه  ارسطو قرار گرفته، کتاب اخلاق نیکوماخوسی است که امروزه به عنوان یکی از کتاب های اصلی در اخلاق در نظر گرفته می شود، هم از لحاظ تاریخی و هم از نظر فلسفه اخلاق معاصر. آنچه در پی می آید گزارشی است از نظر ارسطو درباره  سعادت در این کتاب.

ارسطو اخلاق نیکوماخوسی را با این گفته می آغازد: هر فنی و هر پژوهشی، هر عملی و هر انتخابی، ظاهرا متوجه خیری است؛ از این رو خیر بحق چنین تعریف شده است: خیر غایت همه  امور است.

ارسطو با یکی گرفتن خیر و غایت، از ناممکن بودن تسلسل غایات سخن می گوید: اگر خیر همان غایت است، باید برترین غایات، یعنی خیرِ اعلی و اصلی در کار باشد تا آرزوهای ما اموری محال و دچارِ تسلسل نباشند .

به این ترتیب اخلاق ارسطو آشکارا غایت انگارانه است. ارسطو با عمل سروکار دارد، آن هم نه عملی که فی نفسه و صرف نظر از هر ملاحظه  دیگری حق و درست است، بلکه با عملی که به خیر انسان رهنمون می شود.

اما اگر به نظر ارسطو خیر اعلایی وجود دارد که برترین غایات تمام رفتارهای انسانی است، آن خیر اعلا در میان خیرهای قابل تحقق برای آدمی(و نه خیرهایی که رسیدن بدان بیرون از دسترس آدمیان است) کدام است؟ به نظر ارسطو، بی گمان خیر اعلی- آن گونه که بسیاری بر آن اذعان دارند- چیزی جز سعادت نیست.

اما این گفتار تا هنگامی که معنای دقیق سعادت را روشن نساخته ایم، هیچ معنایی را روشن نمی سازد؛ زیرا مردمان مختلف از این واژه چیزهای بسیار متفاوتی می فهمند.از این رو ارسطو وظیفه خود می داند به نحو شایسته تری با معنای سعادت درگیر شود و به بیان خود او به تبیینی روشن از آن دست پیدا کند.

بعضی از مردم نیکبختی را با لذت و شادکامی یکی  می گیرند؛برخی دیگر با افتخار و برخی دیگر با فضیلت  اخلاقی . اما شادکامی و لذت به نظر ارسطو، تنها می تواند غایت بردگان باشد و نه انسان های آزاده و اصیل.

افتخار نیز از آنجا که بستگی به دهنده  آن دارند و نه گیرنده  آن، نمی تواند غایت آدمی باشد. پس آیا فضیلت اخلاقی، غایت زندگی و سعادت به معنای راستین است؟ به نظر ارسطو، از آنجا که فضیلت اخلاقی می تواند با عدم فعالیت و بی کنشی همراه باشد، فضیلت اخلاقی را نمی توان نیکبختی دانست؛ چرا که نیکبختی حقیقی باید با فعالیت همراه باشد و تاب بی کنشی را نیاورد.

به این ترتیب اگر نیکبختی، فعالیت و کنش است، باید دید آیا انسان در کلیت خود واجد فعالیت و کارکردی خاص(یعنی کارویژه ای) هست که صرفاً مخصوص به او بوده و وجه تمایز او را از دیگران فراهم بیاورد؟ ارسطو می نویسد: گفتن اینکه نیکبختی بهترین چیزهاست، جز تکرار سخن دیگران نیست.

ما در پیِ گفتاری روشن تر درباره چیستیِ نیکبختی هستیم. شاید بتوانیم با توجه به آنچه آدمی انجام می دهد به این پرسش پاسخی بدهیم. در مورد یک فلوت نواز، مجسمه ساز و یا هر صنعتگری- یا اساساً در مورد هر آنچه کار خاصی را انجام می دهد- نیکی آن چیز در آن کاری قرار دارد که انجام می دهد. در مورد انسان نیز مطلب باید از این قرار باشد. حال آیا آدمی در کلیت خود کارویژه ای دارد؟ .

ارسطو برای یافتن کارویژه  آدمی، میان سه معنای زندگی تفاوت می نهد: نخست زندگی به معنای زندگیِ گیاهی که چیزی جز تغذیه و نمو نیست؛ و دیگری زندگی حیوانی که همان ادراکِ حسی و نه چیزی بیش از آن است.

روشن است که این دو معنا نمی توانند کارویژه  آدمی به شمار آیند؛ چرا که این دو معنا به هیچ وجه خاص آدمی نیستند. به نظر ارسطو آن معنایی از زندگی که تنها آدمی از آن بهره دارد، زندگیِ فعالانه جزء و عنصری است که اصلِ عقلانی دارد، یا به این صورت که بخشی از نفس تابع آن است و یا آنکه بخشی از نفس دارنده و اعمال کننده آن است. مراد ارسطو هم از کارویژه آدمی فعالیت نفس بر طبقِ همین اصلِ عقلانی است.

در ادامه ارسطو این گونه بحث را پیش می برد: اگر یک نوازنده خوب فلوت کارویژه  ای دارد که عبارت از نواختن آن ساز است، در این صورت برتری و امتیاز آن نوازنده در خوب انجام دادن آن کارویژه(یعنی نواختن ساز) است؛ امری که به کارویژه افزوده شده است. 

در این صورت، پس اگر کارویژه آدمی زندگی است که در آن کنش ها و فعالیت های نفس بر حسبِ اصلِ عقلانی است، فضیلت و سعادت هم در درست و شریفانه انجام دادن آن کارویژه است، یعنی همان زندگی عقلانی بر طبق فضیلت، و اگر فضیلت های بسیار باشند، بر طبقِ بهترین و شریف ترین آنها، و این همه نه در یک روز و یا برای مدتی کوتاه(چرا که با یک گل بهار نمی شود) بلکه یکسره و در سرتاسر عمر . در این صورت است که می توان گفت فردی که سرتاسر عمر این گونه و موافق با اصل عقلانی، فعالیت های زندگی خود را راهبری کرده، فضیلت مند و شریف و سعادتمند است.

پس سعادت هیچ یک از آن نظریه های رایجی نیست که آن را در لذت، افتخار، یا فضیلتِ صرف(فضیلتی که با عمل همراه نباشد) جستجو می کند. اینها خود همه خیرهای تابع اند و خیر نهایی و غایی(teleis) همان نیکبختی است.

نیکبختی آن خیر خود بسنده ای (autarkeia) است که زندگی را شایان زیستن می سازد و از هیچ خیر و نیکی بی بهره نیست. از این رو نیکبختی، خیر نهایی و غایی است و نه خیری در میان خیرهای دیگر، بلکه در ورای همه آنها و بی نیاز از هر فزون و کاستی.

ارسطو دو ویژگی را برای نیکبختی برمی شمارد: یکی آنکه نیکبختی کامل ترین است، به این معنا که غایت نهایی و مطلوب بالذات است و تبیین کننده غایی همه افعالی که آدمیان بدان دست می زنند. دیگر آنکه نیکبختی خودبسنده است، به این معنا که نیکبختی از هیچ خیری بی بهره نیست، از این رو برای نیکبخت شدن و دست یافتن به زندگی سعادتمند، نمی توان دست یافتن به خیری دیگر را چشم داشت و یا آرزو کرد؛ چرا که او از همه خیرها برخوردار است و سعادت یعنی همین؛ اینکه والاترین خیر باید خودبسنده و بی نیاز از هر خیری دیگر باشد. به گفته خود ارسطو میراثِ افلاطون در نقدِ نظریه ای است که لذت را خیر فی نفسه می داند.

ارسطو در کتابِ دهم اخلاق نیکوماخوسی می گوید: لذت وقتی که با چیزی دیگر پیوند می یابد، مثلاً  با عملِ عادلانه یا خویشتندارانه، این چیز دیگر را ارجمندتر و خواستنی تر می سازد... این استدلال اخیر نشان می دهد که لذت خیری است در جنب خیرهای دیگر،  نه آنکه بهتر و ارجمندتر از آنها باشد؛ زیرا هر خیر در حال پیوستنِ با خیر دیگر، بهتر و خواستنی تر از آن می شود که در تنهایی بود.

افلاطون نیز با چنین استدلالی ثابت می کند که خیرمطلق،  لذت نیست  و می گوید زندگی لذیذِ توأم با دانایی ، خواستنی تر از زندگیِ لذیذ عاری از دانایی است و چون آمیزه لذت و دانایی بهتر از لذتِ تنهاست،  پس خیرِ مطلق نمی تواند لذت باشد .

ارسطو در تعبیری دیگر از نظر خود درباره  نیکبختی و برای رسیدن به طرحی کلی که هم آرای عمومی و هم نظرات فیلسوفان(یعنی افلاطونیان) را لحاظ کرده باشد، برداشت خاص خود را بر مبنای تقسیم انواع ممکن خیر بیان می کند. به گفته  ارسطو، خیرها بیرون از سه دسته نیستند: خیرهای بیرونی، خیرهای مربوط به نفس و خیرهای مربوط به بدن. آنچه که او درباره نیکبختی اظهار داشته در دسته خیرهای مربوط به نفس می گنجد و از این رو ارسطو نظر خود را با نظر افلاطون در تعارض نمی بیند.

از سوی دیگر برخی نیکبختی را در فضیلت دانسته اند، برخی در تأمل و نظر فلسفی و برخی یکی از این گونه چیزها به همراه لذت و یا نه بدون لذت و برخی حتی کامیابیِ بیرونی را هم افزوده اند. برای ارسطو نیکبختی در عمل فضیلت مندانه است و این عمل هم بنا به طبیعتِ خود، لذتبخش، آن هم لذتی بر خلاف دیگر لذات که در خودِ طبیعتِ چیزها نیستند و از این رو با هم در تعارض و تضاد قرار می گیرند.

در واقع کسی که از عمل فضیلت مندانه خود لذتی نبرد، رفتار فضیلت مندانه ای انجام نداده است؛ چرا که برای ارسطو لذت واقعی به هیچ وجه از طبیعت و ذات این گونه اعمال بیرون نیست. (ارسطو در بخش های دیگری از کتاب خود نیز تأکید می کند که عمل نیک و با فضیلت اگر از روی اکراه و بی میلی انجام گیرد ارزش خود را نخواهد داشت).

این اعمال شریف، خیر، خوشایند و لذتبخش همه در نیکبختی گنجانده شده اند؛ چون نیکبختی خیری در میان خیرها نیست که مثلاً باید لذت بر آن از بیرون افزوده شود. به این ترتیب خیرهای مربوط به بدن نیز در آن و به همراه آن وجود دارند.

همچنین ارسطو کامیابی ها و شرایط ضروری بیرونی را نیز نادیده نمی گیرد. بسیاری از اعمال فضیلت مندانه بدون دوستانی خوب، بدون ثروت کافی، بدون خانوداه خوب و فرزندان نیکو به دست نیامدنی است.

آنکه از این امور بی بهره است طبیعتاً به سعادت و نیکبختی هم نمی رسد و آنکه حتی از گونه بد این امور بهره مند است (مثلاً فرزندانی بد و ناشایست، قیافه ای کریه و دستی از مال و منال تهی دارد) بدا به حالش. از این رو تأثیر به نظر ارسطو بخت و تقدیر را در نیکبختی آدمیان نمی توان نادیده گرفت.

منابع

1- Nicomachean Ethics; translated by W. D. Ross, Electronically Enhanced Text (c) Copyright 1991, World Library, Inc.
۲- Gerard Hughes, Aristotle on Ethics, Routledge Philosophy GuideBooks