همشهری آنلاین: شهید علیرضا محمودی پارسا در دوران حضور در جبهه یک‌بار به شدت مجروح شد و پس از بهبودی مجددا به جبهه بازگشت. وی ۲۷ بهمن سال 1367 مجددا بر اثر اصابت خمپاره و گلوله از ناحیه شکم و سینه به شدت مجروح شد و پس از تحمل دو روز درد شدید در نیمه شب جمعه ۲۹ بهمن سال ۶۱ در حالتی که حضور مقدس ابا عبدالله را بربالین خود احساس می‌کرد و بر ایشان سلام می‌داد جان خود را تقدیم جانان کرد.

عکس زیر متعلق به شهید علیرضا محمودی پارسا؛ نوجوان ۱۳ ساله کرجی است که چند روز قبل از شهادتش گرفته شده است.

چند فرازی از توبه‌نامه شهید علیرضا محمودی پارسا:

بار خدایا از کارهایی که کرده‌ام به تو پناه می‌برم از جمله:

از این که حسد کردم...

  • از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...
  • از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
  • از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
  • از این که مرگ را فراموش کردم....
  • از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
  • از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
  • از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
  • از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
  • از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....
  • از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم....
  • از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم....
  • از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم....
  • از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم....
  • از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید.
  • از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند....
  • از این که ایمانم به بنده‌ات بیشتر از ایمانم به تو بود....
  • از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری.....
  • از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم....
  • از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند....
  • از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم....
  • از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....
  • از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم....
  • از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم....
  • از این که " خدا می بیند " را در همه کارهایم دخالت ندادم....
  • از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم....
منبع: همشهری آنلاین

برچسب‌ها