بابک فعال: موضوع ستیز با ذات و یا پیشینه شخص، یکی از پرکارترین نمونه‌ها و دستمایه‌های سینماگران مولف به حساب می‌‌آید

 از سرگئی آیزنشتاین تا لوئیس بونوئل و از آندره تارکوفسکی تا کریشتف کیشلوفسکی، بسیاری از کارگردان های مولف ، روایت خود وجودی انسان در فیلم هایشان را مهمترین دغدغه سینمایی شان قرار دادند و در این فاصله همواره بودند فیلمسازانی که اگرچه به این وادی مشکل ورود کردند اما ساخته هایشان به دلیل معرفت کم مایه‌شان نسبت به شناخت انسان و فلسفه آفرینش او باعث شد که فیلمشان بی‌هیچ سرانجامی یا نیمه راه رها شود و یا اینکه در صورت کامل شدن نیز ، اثری بی‌ارزش و یا منتذل جلوه گری نماید.

در این میان مارتین اسکورسیزی آنچه که حداقل در این چند ساله رو کرده عمدتا درونمایه‌های شناخت معرفت هستی بخش و آدمی را در خود نهفته داشته است.

این بار اما اسکورسیزی با روایتی بسی پیچیده تر از ذات انسانی روبرو بوده. چراکه عناصر داستان هم در کتاب و به تبع آن در فیلم شاترآیلند فقط مربوط به مختصات فیزیکی با عناصری قابل درک و لمس نیستند و روح آدمی و خیال اواست که در این میان نقش آفرینی می‌کند.ضمن اینکه نوول شاتر آیلند در جا یک اثر فانتزی هم می‌ تواند معرفی شود اما بار معمایی‌اش بر هر آیتم دیگری می‌چربد. [سخت‌ترین فیلم دوران حرفه‌ای‌ام را ساختم] ژانر معمایی طرح سئوال می‌کند و در پاسخ باید با نهایت دقت رفتار کرد. چراکه تماشاگر روبروی پرده بزرگ نقره ای نشسته و جواب بی ربط را برنمی تابد. برای سینماگر مولف و معتبر و خوشنامی مثل مارتین اسکورسیزی که دیگر او را با نام استاد خطاب می‌کنند و به نوعی دیگر رسما جایگزین استنلی کویریک فقید نام گرفته ،این روند دردسر سازتر است . چرا که باید هم به گونه ای طرح سئوال و جواب کند که تماشاگر عادی بفهمد و سینماروی شاخص نیز راضی شود. روندی که به بهترین وجهی توسط او انجام می گیرد. 

فیلم داستان شاتر آیلند را می‌توان در چندپرده ی  بلند خلاصه کردکه در تمامی آنها دو آیتم جزو عناصر اصلی فیلم داستان هستند : یکی فرار از خویشتن خویش و دیگری بازگشت به خود .

فرار از حقیقت درون

تدی دانیلز مارشال افسانه‌ای و کار کشته‌ای که تجربه جنگ جهانی را نیز با خود یدک می‌کشد در قامت یک مارشال خوشنام بطور داوطلبانه مسئولیت پیگیری یک پرونده خطرناک مربوط به یک زندانی زن فراری را در حالی بعهده می‌گیرد که در این سفر پر ماجرا مارشال چاک همکار وفادارش نیز او را همراهی می‌کند. مقصد آنها شاترآیلند در شمالی ترین نقطه بوستون است.

جزیره‌ای زیبا و سرسبز با ساختمانهای قدیمی ، حصارهای الکتریکی، درب ها و پستهای نگهبانی متعدد، فانوس کهنه دریایی، غارها و صخره‌های صعب‌العبور و همچنین نگهبانان خشن .چراکه شاتر آیلند اکنون یک بیمارستان و محل نگهداری و درمان مجرمان روانی است.

دکتر کاولی روانپزشک اصلی شاتر آیلند می‌باشد او از یکسو پذیرای خطرناکترین بیماران روانی است و از سوی دیگر سر و سری با سناتورها نیز دارد و حتی گفته می شود مورد اعتماد سرویسهای جاسوسی آمریکایی نیز هست. او که اعتقادی به روشهای قدیمی برخورد با بیماران روانی را ندارد برای تد که با چهره‌ای در هم مشغول تماشای تصاویر قاب گرفته بر روی دیوار است توضیح می‌دهد که در گذشته بیماران را مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند اما او اکنون این بیماران را از طریق روش‌های جدید درمان می‌کند و حتی اگر در این راه شکست بخورد.

این در حالی است که تد بدلیل از دست دادن همسر خود در یک آتش‌افروزی توسط یک بیمار روانی، عمدتا بیماران روانی را جنایتکار می‌پندارد و راضی به زندگی آرام برای آنها نیست.

دکتر کاولی در باره ماجرای ناپدید شدن و خصوصیات رفتاری بیمار خود (راشل سولاندو) و در پاسخ به سوال مارشال تد اینگونه توضیح می‌دهد که این زن خطرناک است و هر سه فرزند خود را در دریاچه پشت خانه‌اش خفه کرده .آنها در بررسی اتاق راشل یادداشتی عجیبی را از زیر کفپوش پیدا می‌کنند که به خط راشل بر روی آن نوشته شده بود  "قانون چهارم - بیمار 67 کیست؟"

تد که آرام و قرار از چهره‌اش رخت بسته است با چهره‌ای درهم و کاملاً‌ جدی بر روی صخره‌های جزیره به همراه چاک و مک فرسون بدنبال سر نخی از راشل می‌گردد.یادداشت برداری می‌کند، سوال و جواب می‌کند و از بی‌تفاوتی و عدم تمایل به همکاری افراد مستقر در شاترآیلند بی‌خبر است.

در این گیرودار تد در اوهام و خیالات خود غرق است.و مدام همسرش را روبروی خود میبیند. در صحنه بازجویی‌ از بیماران در حالی که با پاسخهای یکسان روبرو می‌شود متوجه میشود که راشل سولاندو نه تنها چندان مورد توجه بیماران نیست بلکه در بعضی از موارد بخاطر قتل فرزندانش مورد تنفر نیز می‌باشد ضمناً‌ در همین بازجویی‌ها او به دنبال ردی از اندرو لیدیس نیز می‌باشد.

در سکانس گورستان شاترآیلند تد با چاک از رازهای سر به مهرش می گوید . بر این مبنی که پس از نا پدید شده لیدیس تحقیقاتی را درباره اینجا شروع کرده و متوجه شده که مردم از پاسخگویی درباره آن هراس دارند و اینکه متوجه شده که بودجه اینجا توسط کمیته‌های فعالیت‌های آمریکا تامین می‌شود، او درباره یک دانشجوی فلسفه به نام جورج نویس می‌گوید که بر روی او آزمایش‌های انجام داده اند و او را دیوانه کرده‌اند، تد می‌گوید در اینجا آزمایشهای داروی و روانشناسی بر روی آدمها انجام ‌میشود و بر روی مغز انسانها کار می‌کنند و از آنها جنایتکارانی بی‌اختیار می‌سازند و من بدنبال مدرک هستم و بعدش پرده برداشتن از راز این جنایتها.

در سکانسی  نفسگیر ، تدی در توهمی دیگر همسر خود را می‌بیند که با لباسهای خیس وارد اتاق شده و با حالتی ناراحت به تد می‌گوید که لیدیس اینجاست و تو باید اون رو پیدا کنی و بکشی و باز هم از خواب بیدار می‌شود و چاک را بالای سر خود می‌بیند و متوجه می‌شود که بعلت خرابی  ژنراتورها و طوفان تمام سیستم های امنیتی از کار افتاده و بهترین فرصت برای گشتن و رفتن به ساختمان c می‌باشد تا شاید اندرو لیدیس را پیدا کنند. آنها به ساختمان c می‌روند و در آنجا تد برغم هشدار یک نگهبان با یک از زندانی ها درگیر می‌شود و در ادامه مسیر با تنها منبع روشنایی خود یعنی با شعله لرزان کبریت به دنبال لیدیس می‌گردد ولی جرج نویس را پیدا می‌کند و متوجه می‌شود که درگیریش با نویس بوده و او را زخمی کرده است.اینجا است که ضربه های اساسی برای کشف هویت تدی از هر سو به او زده می شود و اولین شک و تردید های تماشاگر نسبت به تدی دنیلز شکل می گیرد.

بازگشت به خویشتن

در قانوس دریایی اولین نشانه های دریافت حقیقت از سوی تدی رونمایی می شود.دکتر به او می‌گوید که تو یک داستان ساختی که در آن قاتل نیستی در این داستان تو یک مارشال قهرمان هستی و برای تحقیق در باره یک پرونده به اشکیلف آمده‌ای و توطئه ای را کشف کرده‌ای و هرچیزی را که ما به تو می‌گوییم که کی هستی و چیکار کردی دروغ فرض می‌‌کنی.

تد در این لحظه دوباره به سکانس اول برمی‌گردد و خود را دانیلز تد معرفی می‌کند (در این سکانس چندین بار با این قضیه مواجه می‌شویم) دکتر کاولی به لیدیس می‌گوید که این داستان را دو سال است که می‌شنود و همه جزئیاتش را بلد است (بیمار 76 - طوفان - همکار گم شده‌است- کابوسهای شبانه) کاولی ادامه می‌دهد که تو در داچاو بوده‌ای ولی هیچکس را نکشته‌ای.او می‌گوید دوست داشتم تو را در دنیای خیالیت باقی می‌گذاشتم و در آن زندگی می‌کردی اما تو خشن و خطرناک هستی، تو خطرناکترین بیمار اینجا هستی تو به نگهبانها و بیماران دیگر صدمه زده ای، جورج نویس را به دلیل اینکه به تو گفته لیدیس مجروح کرده‌ای. تو هر کاری را می‌کنی که لیدیس نباشی.مسئولین انجا تصمیم‌شان را گرفته اند با اینحال ما می‌توانیم تو را درمان کنیم و مطمئن شویم که به دیگران آسیبی نمی‌رسانی آنها قسمتی از مغز تو در می‌آورند. لیدیس به دکتر می‌گوید که حرفهای او را می‌فهمد ولی اگر از بازی آنها موفق بیرون نیاید چه؟ آن وقت دکتر نرینگ او را تبدیل به یک روح می‌کند.

لیدیس دوباره به شخصیت تدی  برمی‌گردد و می‌گوید که اگر مارشال بودن هم توهم است پس همکارم کجاست؟ در این لحظه چاک وفادار  صحیح و سالم وارد می‌شود. لیدیس که حسابی گیج شده است از او می‌خواهد که بگوید کی هست و چاک خود را این گونه معرفی می‌کند من دکتر شیهان هستم. دکتر مسئول تو و باید دائما مراقب تو می‌بودم.لحظه ای که آه از نهاد تدی بر میخیزد.

در این گیرودارتدی  باز همسر و دخترش را می‌بیند .دلورس با غمی از اعماق وجود به او می‌گوید عزیزم من به تو گفتم به اینجا نیا، اینجا آخر خط است و در حالی که دخترش دستش را به سوی او دراز می‌کند و در فلاش بکی به روز حادثه به یاد می‌آورد که در بازگشت از یک ماموریت پس از نوشیدن مقداری مشروب در حالی که حکایت از یک مامورت سخت داشت می‌گوید که حالا می‌تواند یک هفته‌ای استراحت کند، او به یاد می‌آورد که پس از چند بار صدا کردن همسرش دید که او بر روی تاب کنار دریاچه با خود نجوا می‌کند او که رنجور و ناراحت به نظر می‌آمد به سمت لیدیس می‌رود،‌ لیدیس از او می‌پرسد که چرا لباسهایش خیس است و دلورس او را در آغوش می‌گیرد و می‌گوید که دلش برایش تنگ شده و می‌خواهد به خانه برگردد. لیدیس به دلورس  می‌گوید که او الان در خانه است و لیدیس درحالی که با چشمانی نگران اطراف را می‌نگرد سراغ بچه ها را می‌گیرد  (در این صحنه ها دوربین در حالی که به دور این دو می‌گردد که حاکی از به هم ریختگی اوضاع و گیج و مبهوت شدن لیدیس و دلورس است) لیدیس با نگرانی هر چه تمام تر باز سراغ بچه ها را می‌گیرد که دلورس پاسخ می‌دهد که به مدرسه رفته اند. لیدیس در حالی که کمابیش متوجه حادثه‌ای در دورو برش رخ داده می‌شود به دلورس می‌گوید امروز مدرسه تعطیل است و او در پاسخ می‌گوید مدرسه من باز است.

لیدیس پریشان تر از همیشه دلورس را رها می‌کند نگاهش به دریاچه می‌افتد و بچه ها را در آنجا می‌بیند، باور نمی‌کند - امیدوار است دیر نشده باشد - خدا را فریاد می‌زند هراسان به سمت آنها می‌دود زمان به کندی می‌گذرد دلورس سر بر ستون آلاچیق نهاده لیدیس خود را به راشل می‌رساند خدا را صدا می‌زند او را در آغوش می‌گیرد به او تنفس می‌دهد اما دیر شده است فریادی از سر درد از اعماق وجود می‌کشد به سراغ فرزندان دیگرش می‌رود ، از خدا کمک می‌خواهد فریاد می‌کشد نمی‌خواهد باور کند آنها را به بیرون می‌برد مات و مبهوت آنها در در آغوش می‌گیرد .لیدیس با نگاهی که نفرت و عشق را با هم درآمیخته بود به دلورس می گوید که سکوت کند و حرفی نزند. دلورس ملتمسانه می‌گوید که دوستش دارد و از لیدیس می‌خواهد که راحتش کند. لیدیس اشک می‌ریزد و او را عزیزم خطاب می‌کند . هر دو گریه می‌کنند و ابراز عشق می‌کنند و در حالی که با عشق می‌گوید که دوستت دارم به پهلوی او شلیک می‌کند و بر او گریه می‌کند و پس از این یادآوری دردناک او از حال می‌رود و غش می‌کند.

این سکانس به بهترین وجهی تدی دنیلز و اندرو لیدیس را به تماشاگر معرفی می کند. اما باید اسکورسیزی تیر خلاص را رها کند و اقرار تدی در این رابطه می تواند راهگشا باشد. اقراری که اصلا با همذات پنداری تماشاگر با کاراکتر تدی در تضاد است:

 وقتی تدی به هوش می‌آید دخترش راشل را صدا می‌زند. دکتر کاولی که انگار او را بازجویی می‌کند و قصد اعتراف‌گیری دارد از او می‌پرسد که برای چه در اینجاست؟ لیدیس که حقیقت را باور کرده اعتراف می‌کند که چون همسرش بچه هایش را کشته و از او خواسته بود که او را راحت کند او را کشته است.

دکتر شیهان از دانیلز تد می‌پرسد؟ لیدیس در حالی که ناراحت است و از سر درد رنج می‌برد به این بازجویی‌ها و اعتراف گیری تن می‌دهد و می‌گوید که چنین کسی وجود ندارد راشل سولاندو نیز ساختگی است.

دلورس داستان زندگی خود را اینگونه اعتراف می‌کند که همسرش بعد از اولین اقدام به خودکشی به او گفته که احساس می‌کند حشره‌ای داخل مغز اوست که او را آزار می‌دهد و اعصابش را تحریک می‌کند ولی من به او توجهی نکردم، من خیلی دوستش داشتم و چون نمی‌توانستم قبول کنم که دلورس بچه‌هایم رو کشته این اسامی را ساختم و در واقع من اونها را کشتم چون نتوانستم به همسرم کمک کنم.

دکتر کاولی به او می‌گوید که من می‌ترسم، یکبار دیگر (نه ماه پیش) این اتفاق افتاده و دوباره مریضیت برگشت و تو مثل یک نوار دائم تکرار می‌شوی و ما امیدوار بودیم که دیگر این اتفاق نیفتد. لیدیس قبول می‌کند که دکتر کاولی قصد کمک به او را داشته درحالی که هیچکس نمی‌خواسته به او کمک کند او اعتراف می‌کند که اندرو لیدیس است و همسرش را در بهار 1952 کشته است.

در صحنه‌ی پایانی لیدیس بر روی پله ها نشسته است و به اطراف نگاه می‌کند،  دکتر شیهان ( همان مارشال چاک ) در کنار او می‌نشیند و احوال او را می‌پرسد .  در این زمان لیدیس به دکتر شیهان می‌گوید که قدم بعدی چیست و شیهان از او می‌خواهد که خودش بگوید لیدیس شیهان را چاک خطاب می‌کند و به او می‌گوید که من از این جزیره می‌روم در این لحظه دکتر شیهان با علامت سر به دکتر کاولی می‌فهماند که لیدیس دوباره بیماریش بازگشته و تکرار شده است.

در حالی که زندانبان اشاره می‌کند یکی از خدمه ها به سمت او می‌آید تد به چاک می‌گوید اینجا من رو به فکر فرو می‌برد، چاک می‌پرسد چه فکری رئیس؟ و تد در جواب می‌گوید: اینکه کدام بدتر است؟ زندگی کردن مثل یک هیولا یا مردن مثل یک مرد خوب ؟

تد این را می‌گوید به همراه خدمه بیمارستان می‌رود و این برج فانوس دریایی است که در نمای آخر با پرواز پرندگان  نمایش داده می‌شود و این سوال که در آن برج چه می‌گذرد و آیا تد برای عمل برروی مغزش به آنجا می‌رود بی پاسخ می‌ماند.