همشهری آنلاین - حوادث: حدود ده روز قبل، گزارش یک درگیری خونین در یکی از خیابانهای جنوب تهران به پلیس اعلام شد. در جریان این نزاع، پسر جوانی که با چاقو زخمی شده بود، برای درمان به بیمارستان انتقال یافت، اما تلاش برای نجات او نتیجه نداد و ساعتی بعد جان باخت. با مرگ این جوان، پرونده قتل تشکیل شد و کارآگاهان تحقیقات خود را برای باز کردن گره این پرونده آغاز کردند.
بررسیهای میدانی نشان میداد مقتول که جوانی ۲۵ ساله بود، هنگام عبور از پیاده رو با جوانی روبهرو شده که کنار موتورش ایستاده بود. آن دو با هم بحث کرده و سپس گلاویز شده بودند. شاهدان، شروع ماجرا را ندیده بودند و از علت اختلاف خبر نداشتند. آنها فقط صدای درگیری را شنیده و سپس دیدند که یکی از دو جوان با چاقو ضربهای به دیگری زد، سوار موتورش شد و فرار کرد.
آنچه برای ماموران روشن نبود، انگیزه این درگیری بود. تنها سرنخی که میتوانست ماموران را به متهم فراری برساند، موتور او بود.
فرار
ماموران با بررسی پلاک موتور، هویت جوان فراری را به دست آوردند. او جوانی ۲۷ ساله به نام سهیل بود که چند سال قبل به جرم شرکت در نزاع دسته جمعی دستگیر و مدتی زندان شده بود. با این سرنخ، ماموران برای دستگیری سهیل وارد عمل شدند اما او پس از درگیری، وسایلش را با عجله جمع کرده و متواری شده بود.
دستگیری
در این شرایط، ردیابی ها برای شناسایی مخفیگاه متهم و دستگیری او آغاز شد تا اینکه
سرانجام رد او در یکی از مناطق حاشیه تهران به دست آمد. ماموران سهیل را در خانه یکی از بستگانش، جایی که مخفی شده بود، دستگیر کردند. هرچند او در ابتدا منکر جنایت بود اما با توجه به مدارک و شواهد موجود، مانند اظهارات شاهدان و بررسی دوربین های مداربسته که لحظه جنایت را ثبت کرده بودند، ناچار شد قفل سکوت را بشکند و به قتل اقرار کند. او برای انجام تحقیقات بیشتر در اختیار ماموران پلیس آگاهی قرار گرفته است.
یک لحظه عصبانیت
متهم به قتل که جوانی ۲۷ ساله است، می گوید که مقتول را نمی شناخته و تا به حال او را ندیده بود اما یک لحظه عصبانیت، سرنوشت او را برای همیشه تغییر داد و ناخواسته تبدیل به قاتل شد.
انگیزه ات از قتلی که مرتکب شدی، چه بود؟
من اصلا او را نمی شناختمش.
حتی قبل از آن روز هم او را ندیده بودم. کنار موتورم ایستاده بودم که از پیادهرو رد شد و همین موجب شد تا مسیر زندگی هردوی ما عوض شود.
از روز حادثه بگو. چه اتفاقی آن روز رخ داد که موجب شد تا سرنوشت شما عوض شود؟
چشممان به هم افتاد. به نظرم بد نگاهم کرد. از او پرسیدم: چرا اینطوری نگاه میکنی؟ او هم با لحن تندی جواب داد که من با او چشم در چشم شدهام. همین چند جمله به ظاهر ساده و جزیی باعث شد با هم بحث کنیم.
و چطور شد که بحث شما به قتل منجر شد؟
آن لحظه عصبانی شده بودم و به این فکر نمیکردم که بحث چقدر میتواند جلو برود. باور می کنید، فقط به خاطر یک چشم در چشم شدن، دعوا شروع و به فاجعه ختم شد. چون حالا که مرورش میکنم، میبینم موضوعی نبود که اصلا ارزش دعوا داشته باشد.
بعد که بحثمان بالا گرفت و گلاویز شدیم. او مرا هل داد. من هم چاقویی را که همراهم بود بیرون آوردم و یک ضربه زدم. همهچیز خیلی سریع و در عرض چند دقیقه اتفاق افتاد.
چرا چاقو همراهت بود؟
یکی از دوستانم آن را برای تولدم هدیه داده بود. آن روز چاقو همراهم بود. کاش اصلا همراهم نبود؛ کاش همان موقع از آنجا دور میشدم.
بعد از ضربه چه کردی؟
سوار موتور شدم و رفتم. ترسیده بودم. بعد وسایلم را با عجله جمع کردم و به خانه یکی از بستگانم رفتم. آنجا ماندم تا اینکه ماموران پیدایم کردند.
میدانستی آن جوان جان باخته است؟
متاسفانه همان روز از طریق دوستانم متوجه شدم اما من نمی خواستم او بمیرد. فقط یک ضربه زده بودم، اما از بخت بد من و او، همان یک ضربه جانش را گرفت. مدام با خودم فکر میکنم که اگر آن روز خشم خود را کنترل می کردم، اگر چاقو همراهم نبود، اگر از بحث کنار میکشیدم، شاید امروز او زنده بود.
پرونده ات نشان می دهد که قبلا هم درگیر نزاع شده بودی؟
یک بار در یک نزاع دستهجمعی و آن هم به خاطر رفاقت، شرکت کرده بودم، اما هیچوقت فکر نمیکردم روزی به اتهام قتل دستگیر شوم.