همشهری آنلاین - گروه سیاسی: ویلیام مکریون، دریاسالار بازنشسته نیروی دریایی آمریکا، در مقالهای در دوماهنامه فارن افرز استدلال میکند که جنگ با ایران بار دیگر شکاف میان برتری نظامی آمریکا و توانایی این کشور برای دستیابی به اهداف سیاسی را آشکار کرده است. او با مرور تجربه جنگهای گذشته هشدار میدهد که قدرت نظامی، بدون مشروعیت اخلاقی، ائتلاف بینالمللی، اهداف روشن و رهبری باتجربه، لزوما به پیروزی منجر نمیشود.
متن کامل این مقاله تفصیلی را میخوانید:
جنگ ایران نخستین موردی نیست که سیاستگذاران آمریکایی در ارزیابی محدودیتهای قدرت ایالات متحده دچار اشتباه میشوند. با این حال، استفاده دولت ترامپ از نیروی نظامی علیه جمهوری اسلامی از ۲۸ فوریه (۹ اسفند) به این سو، نمونهای بهویژه آشکار از خطایی است که در دهههای اخیر بارها در راهبرد آمریکا تکرار شده است.
این جنگ بدون توجیهی روشن آغاز شد و اهداف آن پیوسته تغییر کرد؛ از تغییر نظام سیاسی در تهران و مهار جاهطلبیهای هستهای ایران گرفته تا هدفی که در هفتههای اخیر در کانون توجه قرار گرفته است: بازگشایی تنگه هرمز؛ تنگهای که تا پیش از آغاز جنگ بسته نشده بود.
نتایج این جنگ، چنانکه انتظار میرفت، هم برای منافع آمریکا و هم برای خاورمیانه نامطلوب بوده است.
با این حال، تمرکز صرف بر خطاهای آمریکا در جنگ ایران، به معنای نادیده گرفتن مشکلی عمیقتر در سیاست خارجی ایالات متحده است؛ مشکلی که پیش از ریاستجمهوری دونالد ترامپ وجود داشته و پس از پایان آن نیز ادامه خواهد یافت. اگرچه اشتباهات مشخص آمریکا در ایران ممکن است ریشه در کاستیهای این رئیسجمهور و تیم پیرامون او داشته باشد، بزرگنمایی توان بالقوه نیروی نظامی دستکم از پایان جنگ جهانی دوم به یکی از ویژگیهای فزاینده راهبرد آمریکا تبدیل شده است.
تمایل به نادیده گرفتن محدودیتهای قدرت، زمینهساز برخی از بزرگترین خطاهای آمریکا در عرصه سیاستورزی و حکمرانی بینالمللی در دوران جنگ سرد بود که جنگ ویتنام روشنترین و پیامدبارترین نمونه آن به شمار میرود. با این حال، با وجود تعهد ظاهری آمریکا به درونی کردن درسهای ناشی از این زیادهرویها، این توهم آمریکایی ــ یعنی باور بیش از حد به توان قدرت نظامی برای دستیابی به پیروزی و در نتیجه تحقق اهداف بنیادین سیاسی ــ نهتنها کاهش نیافته، بلکه تشدید شده است؛ بهویژه در ۲۵ سال گذشته.
متاسفانه دلایل موجهی نیز وجود دارد که نگران باشیم این توهم در سالهای آینده عمیقتر شود. قدرت ریاستجمهوری هرچه بیشتر شخصیسازی میشود و محدودیتهای اعمالشده بر آن پیوسته رنگ میبازند. سیاسی شدن ارتش، در کنار دستگاه دیپلماسی و نهادهای اطلاعاتی، احتمال دریافت بهترین توصیهها از سوی سیاستگذاران را کاهش میدهد؛ از جمله هشدارهای صریح درباره خطرات و هزینهها. افزون بر این، ظهور هوش مصنوعی و فناوریهای تسلیحاتی جدید، این تصور را تقویت میکند که میتوان از آگاهی کامل نسبت به میدان نبرد برخوردار بود و بر آن تسلط یافت؛ تصوری که به غرور و خودبزرگبینی یک ابرقدرت دامن میزند.
خطر زیادهروی در استفاده از قدرت، اکنون بیش از هر زمان دیگری است؛ آن هم در شرایطی که جبران خسارتهای ناشی از چنین زیادهرویهایی روزبهروز دشوارتر میشود.
پیروزی در همه نبردها
در آوریل ۱۹۷۵، سرهنگ هری سامرز، عضو هیئت آمریکایی رسیدگیکننده به مسائل پس از جنگ ویتنام، در هانوی با همتای ویتنامی شمالی خود، سرهنگ تو، دیدار میکرد. سامرز در این دیدار گفت: «میدانید، شما هرگز در میدان نبرد ما را شکست ندادید.»
تو در پاسخ گفت: «شاید اینطور باشد، اما این موضوع هم بیارتباط است.»
سامرز بعدها کتابی تاثیرگذار درباره جنگ ویتنام نوشت با عنوان درباره راهبرد: تحلیلی انتقادی از جنگ ویتنام. نتیجهگیری اصلی او ساده بود: محدودیتهایی در قدرت آمریکا وجود دارد که نادیده گرفتن آنها هزینههای سنگینی به بار میآورد.
جنگ همواره عرصه رویارویی ارادههای انسانی بوده است؛ رویاروییای که قهرمانی و بزدلی، ترس و شور و هیجان، شانس و عدم قطعیت آن را شکل میدهند. از این رو، حتی برتری چشمگیر یک نیروی نظامی نیز پیروزی راهبردی را تضمین نمیکند.
این کتاب به یکی از منابع مطالعاتی اجباری بسیاری از افسران نظامی، از جمله خود من، تبدیل شد. من ۲ سال پیش از دیدار سامرز و تو، به یگان آموزش افسران ذخیره نیروی دریایی (ROTC) در دانشگاه تگزاس پیوسته بودم. خدمت اجباری سربازی بهتازگی پایان یافته بود و سقوط سایگون هنوز رخ نداده بود، اما بحث درباره ویتنام در میان ما به موضوعی محوری تبدیل شده بود. هنگامی که شکست آمریکا را مطالعه میکردم، به این نتیجه رسیدم که یکی از نقاط قوت بزرگ این کشور به عاملی برای شکست مرگبار آن تبدیل شده بود: اعتقاد راسخ ما به اینکه ایالات متحده آمریکا باید پیروز شود و در نتیجه، پیروز هم خواهد شد. ما در جنگ جهانی اول پیروز شده بودیم، در جنگ جهانی دوم نیز پیروز شده بودیم و دستکم در کره توانسته بودیم با متوقف کردن پیشروی کره شمالی و چین، جنگ را به نوعی تساوی بکشانیم. بنابراین، به هر قیمتی که شده بود، باید در ویتنام هم پیروز میشدیم.
باور به امکان پیروزی اهمیت دارد. این باور به نیروهای نظامی انگیزه میدهد و افکار عمومی را با جنگ همراه نگه میدارد. اما وقتی عزم پیروزی با قضاوت سنجیده در عرصه سیاست همراه نباشد، وقتی اصول جنگ با این تصور نادرست نادیده گرفته شوند که فناوری یا قدرت آتش میتواند بر اصطکاکها و دشواریهای ذاتی نبرد غلبه کند، وقتی موفقیتهای تاکتیکی مسیری تضمینشده به سوی پیروزی راهبردی تلقی شوند و وقتی هزینههای جانی و مالی پیوسته افزایش یابند، در حالی که هرگونه ادعای حقانیت فرو میریزد، بازنگری در مسیر ضروری است.
در ویتنام، پاسخ به افزایش تلفات و خسارات، صرفا یک کلمه بود: «بیشتر»؛ نیروی انسانی بیشتر، بمبهای بیشتر و پول بیشتر. شکست در جنگ با تمام آنچه آمریکا نمایندهاش بود، در تضاد تلقی میشد؛ بنابراین، با وجود آشکارتر شدن روزافزون محدودیتهای قدرت آمریکا، جنگ را ادامه میدادیم. سرانجام، هنگامی که در سال ۱۹۷۵ خروج شتابزده نیروهای آمریکایی از سایگون به پایان جنگ انجامید، بسیاری از رهبران نظامی و سیاسی همچنان نمیتوانستند درک کنند که چگونه ایالات متحده تقریبا در تمام درگیریها، نبردها و رویاروییهای نظامی پیروز شده بود، اما در جنگ شکست خورده بود.
نیروی نظامیای که من در سال ۱۹۷۷ به آن پیوستم، هنوز با پیامدهای جنگ ویتنام دستوپنجه نرم میکرد. آنچه «سود صلح» نامیده میشد، به کاهش چشمگیر نیروی انسانی و بودجه نظامی انجامیده بود. آمادگی رزمی در تمام شاخههای نیروهای مسلح به پایینترین سطح خود رسیده بود؛ شمار نیروهای جذبشده در ارتش ۶۰ هزار نفر کاهش یافته بود و تعداد کشتیهای نیروی دریایی از حدود ۶۵۰ فروند به اندکی بیش از ۵۰۰ فروند رسیده بود.
در همین حال، گذار به ارتشی متشکل از نیروهای داوطلب نیز دشواریهای زیادی به همراه داشت: سوءمصرف مواد مخدر و تنشهای نژادی در سطح بالایی قرار داشت، روحیه فرماندهان ارشد و نیروهای جوان هر دو پایین بود و نیروهای تازهوارد حتی از مهارتهای پایه نیز برخوردار نبودند.
هنگامی که رونالد ریگان در سال ۱۹۸۱ به ریاستجمهوری رسید، بزرگترین برنامه گسترش نیروهای نظامی آمریکا در دوران صلح از زمان جنگ کره را آغاز کرد. او طی ۸ سال، هزینههای دفاعی را ۳۵ درصد افزایش داد. مجموعهای از خریدهای عمده تسلیحاتی نیز در دستور کار قرار گرفت: تانک ام۱ آبرامز، خودروی رزمی بردلی، بالگردهای آپاچی و بلکهاوک، جنگندههای اف۱۵ و اف۱۶، بمبافکن بی۱ و هواپیمای آواکس ای۳ سنتری.
نیروی دریایی نیز بار دیگر در مسیر افزایش شمار ناوگان خود به ۶۰۰ فروند قرار گرفت؛ ناوگانی که قرار بود ۱۵ ناو هواپیمابر، ۱۰۰ زیردریایی تهاجمی و رزمناوها و ناوشکنهای مجهز به سامانه رزمی پیشرفته و تحولآفرین «ایجیس» را در بر بگیرد. حقوق نظامیان افزایش یافت، اهداف جذب نیرو محقق شد و استانداردهای نظامی احیا شدند.
به همان اندازه مهم، کنگره در سال ۱۹۸۶ قانون گلدواتر ـ نیکولز را تصویب کرد. این قانون ساختار نیروهای مسلح را بهطور بنیادین تغییر داد: نقش رئیس ستاد مشترک ارتش تقویت شد، فرماندهان رزمی منطقهای بهعنوان مسئولان اصلی هدایت عملیات جنگی تثبیت شدند، یکپارچگی نیروهای مشترک تضمین شد، برنامهریزی و تدارکات مشترک بهبود یافت و زمینه تاسیس فرماندهی عملیات ویژه ایالات متحده فراهم آمد.
تا سال ۱۹۹۰، نیروی نظامیای که در دهه ۱۹۷۰ به آن پیوسته بودم، دستخوش تحولی اساسی شده بود. نیروهای ما آموزشدیده، مجهز، بسیار باانگیزه و مهمتر از همه، برخوردار از فرماندهی کارآمد بودند.
در ژوئیه ۱۹۹۰، برای یک ماموریت معمول ۶ماهه در غرب اقیانوس آرام، سندیگو را ترک کردم. فرمانده یک یگان عملیاتی سیل بودم که به اسکادران پنجم آبیـخاکی نیروی دریایی و سیزدهمین یگان اعزامی تفنگداران دریایی اختصاص داشت. آن زمان نمیدانستم که این نیروی نظامی احیاشده و رهبران غیرنظامی کشور بهزودی در معرض آزمونی جدی قرار خواهند گرفت؛ آزمونی که این پرسش را مطرح میکرد: آیا ایالات متحده از ویتنام و دیگر ماموریتهای ناموفق سالهای گذشته چیزی آموخته بود؟
آیا ارزشش را دارد؟
در ۲ آگوست ۱۹۹۰، صدام حسین، رئیسجمهور عراق، دستور ورود ارتش این کشور به کویت را صادر کرد. تنها چند ساعت پس از تهاجم، شورای امنیت ملی آمریکا تشکیل جلسه داد و گزینههای اقدام ایالات متحده به رئیسجمهور ارائه شد.
لارنس ایگلبرگر، معاون وزیر امور خارجه آمریکا، بر اهمیت این رویداد تاکید کرد و گفت: «این نخستین آزمون نظام پس از جنگ است؛ اکنون که نظم دوقطبی جهان در حال تعدیل است، چنین فرصتی فراهم میشود. اگر [صدام] موفق شود، دیگران نیز ممکن است همین راه را در پیش بگیرند.»
خوشبختانه، رهبری آمریکا در آن مقطع از تجربه و توانمندی کمنظیری برخوردار بود؛ و رهبری، بهویژه در زمان جنگ، اهمیت تعیینکنندهای دارد.
جرج اچ. دبلیو. بوش، رئیسجمهور وقت آمریکا، در جوانی خلبان نیروی دریایی بود. هواپیمای او در نزدیکی جزیره ایووجیما هدف قرار گرفت و سرنگون شد و سرانجام یک زیردریایی آمریکایی او را نجات داد. بوش جنگ را میشناخت. او بعدها سفیر آمریکا در سازمان ملل، نماینده عملی این کشور در چین، رئیس سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) و معاون رئیسجمهور شده بود. در تاریخ آمریکا، هیچ رئیسجمهوری با چنین تجربه گستردهای در حوزه امنیت ملی وارد کاخ سفید نشده بود.
با این همه، بوش گروهی از برجستهترین دیپلماتها، افسران نظامی، متخصصان اطلاعاتی و متفکران راهبردی زمان خود را در کنار خود گرد آورد: برنت اسکوکرافت، مشاور امنیت ملی؛ جیمز بیکر، وزیر امور خارجه؛ دیک چنی، وزیر دفاع؛ کالین پاول، رئیس ستاد مشترک ارتش و بسیاری دیگر.
فرماندهی مرکزی ایالات متحده، که قرار بود هدایت عملیات نظامی علیه صدام را بر عهده بگیرد، تحت فرماندهی ژنرال نورمن شوارتسکف بود. شوارتسکف از کهنهسربازان جنگ ویتنام بود که به پاس شجاعت خود ۳ نشان ستاره نقرهای و به دلیل جراحات ناشی از نبرد، ۲ نشان قلب ارغوانی دریافت کرده بود.
شوارتسکف پس از بازگشت از ویتنام، درباره جنگ چنین اندیشیده بود: «هیچکس به اندازه انسانی خردمند که جنگ را از نزدیک تجربه کرده است، ضد جنگ نیست... و وقتی بخواهند بار دیگر مرا به جنگ بفرستند، ناچارم مکث کنم و از خودم بپرسم: آیا ارزشش را دارد؟ وقتی ارتش یک کشور در آستانه اعزام به جنگ میایستد و چنین پرسشی مطرح میکند، کشور در موقعیتی بسیار خطرناک قرار گرفته است.»
رویارویی صادقانه با این پرسش ــ «آیا ارزشش را دارد؟» ــ لازمه رهبری شایسته است. بوش هزینهها و خطرات مقابله با صدام را با دقت سنجید و به این نتیجه رسید که جنگیدن ارزشش را دارد. رهبران سیاسی و نظامی آمریکا در کنار یکدیگر راهبردی با اهداف و مقاصد روشن تدوین کردند و حمایت افکار عمومی و جامعه بینالمللی را برای عملیات پیش رو به دست آوردند.
این تصمیم به یکی از موفقترین نمونههای بهکارگیری قدرت سیاسی و نظامی در تاریخ معاصر آمریکا انجامید؛ از همین رو، بررسی دقیق دلایل این موفقیت اهمیت دارد.
موفقیت جنگ خلیج فارس بر چند اصل بنیادین استوار بود که در قلب راهبرد آمریکا قرار داشتند. نخستین اصل این بود که ایالات متحده باید کار را با قرار گرفتن در موضع برتر اخلاقی آغاز کند.
«موضع برتر» در معنای نظامی، به این معناست که در مواجهه با دشمن، از موقعیتی مسلط برخوردار باشید. اما برخورداری از موضع برتر اخلاقی نشان میدهد که جنگیدن ارزشش را دارد. چنین جایگاهی به رهبران امکان میدهد به نیروهای نظامی انگیزه ببخشند، افکار عمومی را بسیج کنند و متحدان را با خود همراه سازند.
بلافاصله پس از حمله صدام به کویت، بوش دستور اعزام نیروهای نظامی آمریکا به منطقه را صادر کرد و با عربستان سعودی برای ایجاد زیرساخت و حضور نظامی در این کشور همکاری کرد تا در صورت ضرورت اقدام نظامی، مقدمات لازم فراهم باشد. بوش همچنان امیدوار بود از درگیری نظامی جلوگیری کند، اما میان وضعیت خلیج فارس و شرایط منطقه راینلند در دهه ۱۹۳۰ شباهتی میدید؛ زمانی که هیتلر پیمان ورسای را آشکارا زیر پا گذاشت و نیروهای خود را وارد این منطقه کرد.
با این حال، بوش میدانست که باید جامعه بینالمللی و مردم آمریکا را متقاعد کند که هرگونه اقدام احتمالی واشنگتن، از نظر اخلاقی موجه و مشروع است و با منافع ایالات متحده و متحدانش همخوانی دارد.
بوش و تیم او تلاش دیپلماتیک گستردهای را برای جلب حمایت کشورهای عربی منطقه، متحدان اروپایی و همچنین مسکو و پکن آغاز کردند. اگرچه بوش نسبت به سازمان ملل متحد بدبین بود، با این حال برای تصویب مجموعهای از قطعنامهها در این سازمان تلاش کرد؛ قطعنامههایی که تهاجم عراق را محکوم میکردند، تحریمهای اقتصادی گستردهای علیه این کشور اعمال میکردند و در صورت ضرورت، مجوز استفاده از نیروی نظامی را صادر میکردند.
همزمان، او برای مردم آمریکا نیز دلایل اقدام دولتش را تشریح کرد؛ مردمی که در نهایت، اکثریتی بزرگ از نحوه مدیریت این بحران از سوی او حمایت کردند. بوش با وجود آنکه معتقد بود بهعنوان فرمانده کل قوا اختیار دارد بدون تایید کنگره نیروهای نظامی را وارد عملیات کند، حمایت کنگره را نیز درخواست کرد و به دست آورد.
دوم، بوش و دولت او به اهمیت تشکیل ائتلافی بینالمللی پی برده بودند؛ حتی اگر ایالات متحده از نظر صرفا نظامی، قدرت آتش کافی برای اقدام یکجانبه را در اختیار داشت. این رویکرد تا حدی به کسب مشروعیت مربوط میشد و تا حدی به فرصتی که برای ارسال پیامی روشن فراهم میکرد. حمله صدام فرصتی در اختیار آمریکا قرار داده بود تا نظمی را شکل دهد که برخی اعضای دولت از آن با عنوان «نظم نوین جهانی» یاد میکردند؛ نظمی که در آن، تجاوز با اقدام جمعی پاسخ داده میشد، قدرتهای بزرگ با وجود اختلافات ایدئولوژیک در کنار یکدیگر قرار میگرفتند و سازمان ملل متحد و حقوق بینالملل نقشی محوری ایفا میکردند، نه اینکه نادیده گرفته شوند.
بوش از روابط شخصی مستحکمی که طی سالهای طولانی فعالیت در عرصه خدمات عمومی ایجاد کرده بود، بهره گرفت و حمایت طیف گستردهای از رهبران جهان را به دست آورد؛ از هلموت کهل، صدراعظم آلمان، و فرانسوا میتران، رئیسجمهور فرانسه، گرفته تا ملک فهد، پادشاه عربستان سعودی، حسنی مبارک، رئیسجمهور مصر، و میخائیل گورباچف، رهبر اتحاد جماهیر شوروی. جیمز بیکر، وزیر امور خارجه آمریکا نیز کارزاری از دیپلماسی رفتوبرگشتی را آغاز کرد که او را به نقاط مختلف جهان کشاند و به گسترش ائتلاف کمک کرد.
در نهایت، ایالات متحده صرفا حمایت جامعه بینالمللی را به دست نیاورد؛ بخش عمده هزینههای درگیری نیز بر دوش دیگر کشورها قرار گرفت. ائتلافی که در نهایت شکل گرفت، با ۷۵۰ هزار نیروی نظامی از ۳۶ کشور، از جمله ۵۴۰ هزار آمریکایی، بزرگترین نیروی ائتلافی از زمان جنگ جهانی دوم بود. یکی از مهمترین اجزای این ائتلاف، ائتلاف کشورهای عربی بود که نیروهایی از عربستان سعودی، کویت، مصر، سوریه، قطر، امارات متحده عربی، عمان و بحرین را در بر میگرفت.
مدیریت این ائتلاف دشواریهای خاص خود را داشت. وینستون چرچیل، نخستوزیر بریتانیا، زمانی به طنز گفته بود: «تنها چیزی که از جنگیدن در کنار متحدان بدتر است، جنگیدن بدون آنهاست.» اما بوش درک میکرد که حمایت بینالمللی به عملیات نظامی مشروعیت میبخشد و به ثبات منطقهای کمک میکند. این ائتلاف پیامی روشن برای صدام و کل جهان داشت.
سوم، بوش و مشاورانش مصمم بودند اهداف و مقاصدی روشن تعیین کنند و میان ابعاد سیاسی و نظامی آنها هماهنگی برقرار سازند. از نظر سیاسی، هدف دفاع از حقوق بینالملل و برقراری دوباره صلح در منطقه بود. اهداف نظامی نیز در خدمت تحقق همین مقاصد سیاسی قرار داشتند: نیروهای ائتلاف باید ارتش عراق را از کویت بیرون میراندند. با این حال، عملیات باید بهگونهای پیش میرفت که تلفات نیروهای خودی به حداقل برسد، انسجام ائتلاف حفظ شود و مدت جنگ محدود بماند.
رهبران آمریکا از همان ابتدا موضع روشنی داشتند: قرار نبود نیروهای ائتلاف به سوی بغداد پیشروی کنند یا وارد یک درگیری طولانیمدت با ارتش عراق شوند.
با وجود محدود بودن این اهداف، نه رهبران غیرنظامی و نه فرماندهان نظامی دچار این توهم نبودند که دستیابی به موفقیت آسان خواهد بود یا هزینهای در پی نخواهد داشت. بیرون راندن دشمنی مصمم که زمین نبرد را در اختیار دارد، مستلزم بهکارگیری قدرت آتش برتر و آمادگی برای انجام عملیات زمینی است.
دفاع از حمله قدرتمندتر است
کارل فون کلاوزویتس در کتاب درباره جنگ تاکید میکند که دفاع از حمله قدرتمندتر است؛ زیرا نیروی مدافع تنها باید مواضع خود را حفظ و از آنها محافظت کند، در حالی که نیروی مهاجم باید اراده خود را بر دشمن تحمیل کند. از نظر او، تنها راه غلبه بر قدرت ذاتی موضع دفاعی، استفاده از قدرت آتش برتر و قاطع است.
عراقیها آماده بودند از سرزمینی که در کویت تصرف کرده بودند دفاع کنند. آنها زمین را در اختیار داشتند، جغرافیای منطقه به سودشان بود و پس از ۸ سال جنگ با ایران، از نیرویی رزمی و باتجربه برخوردار بودند. اما چنی، پاول و شوارتسکف اصول جنگ را بهخوبی میشناختند. آنها هدفی کاملا مشخص داشتند، قدرت آتش آمریکا را در مهمترین مناطق متمرکز کردند، در مناطق کماهمیتتر ریسک را پذیرفتند و آمادگی داشتند با مانورهای نظامی علیه دشمن اقدام کنند. همچنین مصمم بودند بهمحض دستیابی به اهداف تعیینشده، نیروهای خود را خارج کنند و اجازه ندهند جنگ بیش از حد طولانی شود.
تحقق این اهداف مستلزم اعزام نیرو به زمین بود؛ آن هم شمار زیادی از نیروها. رهبران نظامی و غیرنظامی آمریکا میدانستند که شکست دادن ارتش عراق تنها با اتکا به قدرت هوایی امکانپذیر نیست.
چنی در همان مراحل اولیه گفته بود: «تجربه تاریخی کارزارهای هوایی نشان میدهد که این عملیاتها چندان موفقیتآمیز نیستند.»
پاول نیز با این ارزیابی موافق بود و گفت: «برای بازداشتن بیشتر عراق از اقدام علیه عربستان سعودی، به استقرار نیروهای آمریکایی در زمین نیاز بود... این کار به معنای رویارویی گستردهای بود که مستلزم حفظ حضور بخش عمده نیروهای آمریکا برای مدتی طولانیتر از یکی دو روز میشد.»
اگر در بیش از ۴ دهه خدمت نظامی یک درس مهم آموخته باشم، این است که برای شکست دادن دشمن، باید در سرزمینی که برای او اهمیت حیاتی دارد حضور یافت و کنترل آن را به دست گرفت. به همین دلیل بود که اسکندر به ایران حمله کرد، ویلیام فاتح از کانال مانش گذشت و به انگلستان لشکر کشید، چنگیزخان به چین یورش برد، شرمن به سوی آتلانتا پیشروی کرد، نیروهای متفقین در نرماندی پیاده شدند و ایالات متحده وارد کویت شد. (به همین دلیل است که امروز اسرائیلیها در غزه و لبنان حضور دارند و روسها نیز تا زمانی که کییف را در اختیار نگیرند، هرگز پیروز نخواهند شد.)
اما چنی هشدار داده بود: «باید این کار را تنها زمانی آغاز کنیم که آماده باشیم آن را تا پایان ادامه دهیم... مشکل اینجاست که مردم آمریکا ممکن است تحمل چندانی برای جنگ نداشته باشند.»
عملیات «توفان صحرا» در ساعت ۲:۳۸ بامداد به وقت بغداد، در ۱۷ ژانویه ۱۹۹۱، با حملات هوایی آغاز شد. پس از ۴۳ روز عملیات هوایی و ۱۰۰ ساعت عملیات زمینی، اهداف سیاسی و نظامی واشنگتن محقق شده بود. ارتش عراق از کویت بیرون رانده شد و اندکی بعد، بیشتر نیروهای آمریکایی در مسیر بازگشت به کشورشان قرار گرفتند.
بوش در دفتر خاطراتش نوشت: «ما داریم کار شایستهای انجام میدهیم و کاری که درست است. ویتنام بهزودی به گذشته تعلق خواهد داشت.»
درسهایی که آموخته نشدند
عملیات توفان صحرا فرصتی برای بازنگری و آغاز دوباره بود، اما نه به شکلی که باید میبود. این عملیات فرصتی فراهم کرد تا درسهای مربوط به چگونگی استفاده موثر از نیروی نظامی و حدود تواناییهای قدرت نظامی در دستیابی به اهداف مختلف، بهدرستی درک و درونی شوند. اما در عوض، موجی از پیروزیطلبی و غرور ملی به راه افتاد.
هنگامی که از توفان صحرا بازگشتم؛ عملیاتی که در آن فرماندهی یک یگان ویژه عملیات را بر عهده داشتم، سرخوشی ناشی از پیروزی همهجا محسوس بود: ما بار دیگر پیروز شده بودیم. این پیروزی چنان مستکننده بود که ما را دوباره به سوی این باور نادرست سوق داد که قدرت آمریکا تقریبا قادر است هر چیزی را در جهان مطابق میل ما شکل دهد.
فناوریهایی که در جریان عملیات علیه عراق به نمایش گذاشته شده بودند، بر این سرخوشی میافزودند. مهمات هدایتشونده دقیق میتوانستند از ارتفاع ۲۰ هزار پایی، بمبی ۵۰۰ پوندی را به هدفی متحرک اصابت دهند. موشکهای کروز تاماهاوک را میشد از کشتیها و زیردریاییهایی در فاصله صدها مایلی شلیک کرد. یک ماهواره سامانه موقعیتیاب جهانی (GPS) میتوانست یک گردان پیادهنظام را در تاریکی شب از میان بیابانی هموار هدایت کند و دقیقا به مقصد مورد نظر برساند. سامانه راداری مشترک مراقبت و حمله به اهداف (JSTARS) نیز امکان رصد ارتش عراق را هنگام جابهجایی و مانور فراهم میکرد.
سامانههای دیجیتال فرماندهی و کنترل، امکان صدور رایانهای دستورهای ماموریتهای هوایی، برقراری ارتباطات امن ماهوارهای و استفاده از ابزارهای دیجیتال برنامهریزی را فراهم کرده بودند. در تاریخ جنگها، هیچ نیروی نظامیای تا آن زمان نتوانسته بود مانند ما در عملیات توفان صحرا، میدان نبرد را با چنین دقتی مدیریت و کنترل کند.
منطقی بود که برای پیشبرد این موفقیت، انقلابی در امور نظامی شکل بگیرد تا شیوه جنگیدن ایالات متحده بهبود یابد. اما این تجربه همزمان به باوری گسترده دامن زد که فناوری میتواند بر اصطکاکها، هزینهها و خطرات ذاتی جنگ غلبه کند.
در دهه ۱۹۹۰، ماموریتهای نظامی آمریکا، متناسب با اعتمادبهنفسی که پس از توفان صحرا شکل گرفته بود و امیدهایی که در دوران پس از جنگ سرد پدید آمده بودند، بر حمایت از هنجارهای بینالمللی و مهار پیامدهای انسانی بحرانها متمرکز شدند. برخی از این ماموریتها موفق بودند، مانند بوسنی و کوزوو، و برخی دیگر موفقیت کمتری داشتند، مانند سومالی.
اما پس از حملات ۱۱ سپتامبر بود که ناتوانی آمریکا در آموختن درسهای درست از جنگ خلیج فارس بهروشنی آشکار شد؛ بهویژه در قالب درکی نادرست و پایدار از محدودیتهای قدرت آمریکا و آنچه نیروهای نظامی میتوانند یا نمیتوانند به آن دست یابند.
جنگ افغانستان با نیتهای درستی آغاز شد، اما بهتدریج به درگیریای طولانیمدت تبدیل شد که اهداف آن پیوسته تغییر میکرد، میان اهداف نظامی و سیاسی آن هماهنگی وجود نداشت و نیروی مصمم طالبان در سرزمین خود میجنگید. حتی پس از عملیات نیروهای ویژه که به کشته شدن اسامه بنلادن، رهبر القاعده، انجامید، اهداف و مقاصد آمریکا در افغانستان همچنان تغییر میکردند.
مانند همیشه، بزرگترین نقطه قوت ارتش ما نیروهای انسانی آن بودند: سربازانی شجاع، منضبط و آشنا با فناوریهای پیشرفته. ما مرتکب اشتباه شدیم، اما نه از روحیه جنگندگی کم داشتیم و نه از موفقیتهای تاکتیکی. حمایت افکار عمومی نیز در بخش عمدهای از این جنگ همچنان قوی باقی ماند.
با این حال، ما زمانی دچار لغزش شدیم که تصور کردیم پیروزی سریع اولیه میتواند به موفقیت در ماموریت پیچیده مقابله با شورش، اجرای عملیات ضدتروریستی و ملتسازی منجر شود. برای آنکه در نقد راهبرد آمریکا بیش از حد حقبهجانب به نظر نرسم، باید صریح بگویم: من نیز در مقام فرمانده رزمی در افغانستان، گرفتار همین دام شدم و باور کردم که با اعزام نیروهای بیشتر، سلاحهای بیشتر و اختصاص پول بیشتر میتوان برخی از دشوارترین و ریشهدارترین مشکلات را حل کرد. اما چنین چیزی ممکن نبود.
جنگ عراق نیز که از همان ابتدا بر پایه استدلالهایی بسیار سستتر آغاز شده بود، به ماموریتی برای مقابله با شورش و مبارزه با تروریسم تبدیل شد؛ آن هم با نیروهایی ناکافی، ائتلافی محدود و جدول زمانیای که پیوسته تغییر میکرد.
بار دیگر، نیروهای نظامی ما همان چیزی بودند که مردم آمریکا میتوانستند از آنها انتظار داشته باشند؛ اما رهبران کشور بارها اصول بنیادین جنگ را نادیده گرفتند. ادعای ما مبنی بر برخورداری از موضع برتر اخلاقی، بر اطلاعاتی نادرست استوار بود؛ حمایت بینالمللی از ما محدود بود و اهداف جنگ از برکناری صدام به تلاش برای ایجاد دموکراسیای به سبک غربی تغییر کرد.
شاید با نیتهای والا وارد عراق و افغانستان شده باشیم و شاید بذرهای آزادیای که تلاش کردیم در این کشورها بکاریم، در بلندمدت ریشه بدوانند. اما تا امروز، دستاوردهای ناچیز این جنگها در برابر هزینههای هنگفتی که بر ارتش و نیروهای نظامی ما، جامعه آمریکا و اعتبار بینالمللی کشور تحمیل شدهاند، ناچیز بودهاند.
تقریبا شکستناپذیر
با این حال، حتی تجربههای اخیر نیز ــ تجربههایی که چند تن از اعضای کلیدی دولت ترامپ در دوران خدمت نظامی خود از نزدیک شاهد آن بودند ــ نتوانستند در اوایل سال جاری، هنگام تصمیمگیری درباره ایران، احتیاط چندانی در آنها ایجاد کنند.
برای روشن شدن موضوع باید گفت که حکومت ایران نفرتانگیز (موضعگیری خصمانه نویسنده در ارائه تحلیل) است. این حکومت مسئول مرگ صدها نظامی آمریکایی بوده، همسایگان خود را تهدید میکند، از نیروهای نیابتی برای حمله به متحدان ما بهره میگیرد و دهها هزار نفر از مردم خود را کشته است (نویسنده در این بخش از مقاله از جایگاه تحلیل فاصله میگیرد). با توجه به سقوط دولت اسد در سوریه، نابودی قدرت حماس در غزه، تضعیف شدید حزبالله در لبنان و تضعیف رهبر جمهوری اسلامی در داخل ایران، میتوان بهراحتی درک کرد که چرا تلاش برای تغییر حکومت ایران تا این اندازه وسوسهانگیز به نظر میرسید.
افزون بر این، پس از عملیات چشمگیر بازداشت نیکلاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا، که در آن ارتش آمریکا با سرعت، قدرت کشندگی و شجاعتی قابلتوجه بر یک سامانه دفاعی بسیار پیشرفته غلبه کرد، سیاستگذاران آمریکایی بهسادگی بار دیگر به این نتیجه رسیدند که فناوری قدرتمند ما و شجاعت و تجربه سربازانمان، ما را تقریبا شکستناپذیر میکند.
اما دلیلی وجود دارد که از سال ۱۹۷۹ تاکنون هیچ رئیسجمهور آمریکا برای تغییر حکومت ایران اقدام نکرده است؛ دلیلی که ارتباط چندانی با عزم یا اراده سیاسی ندارد. چالشهای مربوط به مشروعیت، تشکیل ائتلاف و جغرافیا، اراده دشمن و این واقعیت که تحقق چنین هدف بلندپروازانهای مستلزم اعزام نیروهای زمینی آمریکا به ایران بود، همگی علیه چنین اقدامی استدلال میکردند.
به دبستان حمله شد
از همان آغاز جنگ ایران، هیچ تلاشی برای ایجاد مشروعیت بینالمللی صورت نگرفت. جنگ در ۲۸ فوریه (۹ اسفند) با حمله مشترک آمریکا و اسرائیل آغاز شد. بدتر آنکه، یکی از حملات هوایی اولیه از مسیر خود منحرف شد و به یک دبستان در ایران اصابت کرد؛ حملهای که به کشته شدن ۱۲۰ دانشآموز انجامید. اشتباه در جنگ اجتنابناپذیر است، اما نپذیرفتن خطای خود، بر احساس نامشروع بودن و انتقامجویانه بودن این جنگ افزود و هرگونه موضع برتر اخلاقی را که شاید در اختیار داشتیم، از میان برد.
دولت ترامپ حتی متحدان آمریکا را نیز از حمله قریبالوقوع مطلع نکرد؛ بهویژه کشورهای عربی همسایه را. این اقدام از همان ابتدا به بیاعتمادی منطقهای دامن زد. بعدها، هنگامی که رئیسجمهور آمریکا برای بازگشایی تنگه هرمز خواستار حمایت متحدان شد، با سردی جامعه بینالمللی روبهرو شد. این امتناع تعجبآور نبود؛ ترامپ مدتها بود که با رهبران اروپایی برخوردهایی بهشدت تند و تحقیرآمیز داشت.
از ابتدا نیز درک روشنی از اهداف جنگ وجود نداشت. دولت آمریکا در آغاز اعلام کرد که خواهان «تغییر رژیم» است، اما ترامپ بعدها به خبرنگاران گفت که اساسا هرگز تغییر رژیم برایش اهمیتی نداشته است. دولت ادعا میکرد که جلوگیری از دستیابی قریبالوقوع ایران به سلاح هستهای ضرورتی فوری دارد. اما ترامپ وقتی در این باره تحت فشار قرار گرفت، بعدتر این نگرانیها را بیاهمیت جلوه داد و گفت از ایران چیزی جز «غبار هستهای» باقی نمانده است.
پس از آنکه ایران تنگه هرمز را بست و بازگشایی آن به روی کشتیرانی به محور اصلی راهبرد نظامی و دیپلماسی تبدیل شد، ترامپ به جهان گفت که این مسئله اهمیت چندانی ندارد، زیرا آمریکا به نفت این منطقه نیاز ندارد. به نظر میرسید اهداف جنگ هر روز تغییر میکنند.
تردیدی ندارم که برنامهریزان نظامی آمریکا محدودیتهای قدرت هوایی را در دستیابی به اهداف واشنگتن در ایران درک میکردند. همین مسئله باید به کاخ سفید نشان میداد که اگر ارتش برای حمله زمینی و اشغال ایران برنامهای ندارد، پیروزی بعید خواهد بود.
جغرافیا از همان ابتدا عاملی محدودکننده بود. در نزدیک به ۴۰ سال خدمت نظامیام که بخش زیادی از آن در خاورمیانه گذشت، هرگز ندیدم ژنرال یا دریاسالاری درباره ایران صحبت کند، بیآنکه نام تنگه هرمز را به میان آورد. این تنگه سلاح کشتار جمعی ایران، سنگر دفاعی آن در برابر تهاجم و برگ برندهاش در هر شرایطی بود.
افزون بر این، رهبران ایران در موقعیت مدافعان قرار داشتند؛ برای پیروزی کافی بود از خود محافظت کنند و موقعیتشان را حفظ کنند. و همین کار را نیز کردهاند. در شرایط کنونی، بسیار بعید است که ارتش آمریکا بتواند روزی در سرزمینی که ایرانیان آن را متعلق به خود میدانند مستقر شود و آن را از آن خود کند.
جنگ آمریکا همچنین با محدودیت اراده دشمن روبهرو بود. ایران و عراق از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ جنگی بیرحمانه را تجربه کردند که جان صدها هزار ایرانی را گرفت. از همان آغاز جنگ کنونی باید روشن میبود که ایرانیان مقاومت خواهند کرد و این مقاومت سخت و سرسختانه خواهد بود. تندروهای ایران روایت مسلط را در اختیار دارند و برای بقای خود میجنگند.
محدودیتهای قدرت
ناتوانی جدی در شناخت و درک محدودیتهای قدرت، نه در تاریخ آمریکا پدیدهای تازه است و نه در تاریخ نظامی جهان. با هر انقلاب در فناوری نظامی ــ از سوارهنظام تا یگانهای موتوری، از تفنگهای فتیلهای تکتیر تا مسلسل گاتلینگ و از هواپیماهای ملخی تا جتها ــ رهبران بهشدت تمایل داشتهاند باور کنند که میتوانند ماهیت بنیادین جنگ را نادیده بگیرند و از پیامدهای آن بگریزند.
هرچه توانایی ما برای اعمال قدرت در سراسر جهان بیشتر و چشمگیرتر میشود، بیشتر میخواهیم باور کنیم که جغرافیا دیگر اهمیت چندانی ندارد. هرچه رسانههای جدید امکان مشاهده خشم عمومی در جامعه دشمن را فراهم میکنند، بیشتر میخواهیم باور کنیم که میتوانیم بدون پذیرش خطر یا تعهدی جدی، تغییر ایجاد کنیم. و هرچه هوش مصنوعی تصمیمگیری تاکتیکی را سرعت میبخشد، بیشتر وسوسه میشویم که درسهای حاصل از تجربه نظامی را نادیده بگیریم. همه این باورها توهماند.
با این حال، نگرانکنندهتر آن است که چند روند ساختاری در ایالات متحده نشان میدهند این مشکل احتمالا بدتر خواهد شد، نه بهتر؛ حتی اگر درسهای جنگ ایران در حال حاضر بسیار روشن به نظر برسند.
نخستین روند، حرکت به سوی ریاستجمهوری شخصمحورتر است؛ وضعیتی که در آن وفاداری به رهبر از وفاداری به نهادها مهمتر میشود. هنگامی که نهادهایی که برای ارائه بهترین مشاوره نظامی، دیپلماتیک، اقتصادی یا اطلاعاتی به رئیسجمهور ایجاد شدهاند، به دست افراد وفادار به او اداره میشوند، این خطر وجود دارد که توصیهها، آگاهانه یا ناآگاهانه، بهگونهای ارائه شوند که با خواستههای رئیسجمهور همخوانی داشته باشند. این مسیری فاجعهبار است.
یک رهبر باید حقیقت را بیپرده بشنود و فارغ از موضع شخصی خود درباره یک موضوع، بهترین مشاوره ممکن را دریافت کند. تمرکز فزاینده قدرت در قوه مجریه طی چندین دولت متوالی رخ داده است و با وجود اعتراضهای گاهوبیگاه کنگره، نشانه چندانی از تغییر این روند دیده نمیشود. در این زمینه نیز ترامپ ممکن است نمونهای بهویژه آشکار باشد، اما بعید است آخرین رئیسجمهوری باشد که تسلیم چنین وسوسههایی میشود و با محدودیتهای اندکی در برابر خود عمل میکند.
خطرات ناشی از ریاستجمهوری شخصمحور، با سیاسیتر شدن رهبری ارتش بهشدت افزایش مییابد. پاکسازی مستمر فرماندهان نظامی از سوی پیت هگست، وزیر دفاع، برای سالهای آینده به روابط غیرنظامیان و نظامیان آسیب خواهد زد.
ترامپ و هگست افسران ارشد را در تقریبا تمام شاخههای نیروهای مسلح کنار گذاشتهاند؛ از جمله رئیس ستاد مشترک ارتش، رئیس عملیات نیروی دریایی و رئیس ستاد ارتش. هگست به شیوههایی بیسابقه در روند ارتقای شغلی مداخله کرده و شخصا دهها افسر را از فهرست نامزدهای ترفیع حذف کرده است؛ آن هم اغلب بدون ارائه هیچ توضیحی. با این حال، به نظر میرسد شمار نامتناسبی از این افسران برای فرماندهانی کار کردهاند که مانعی در برابر اهداف سیاسی داخلی ترامپ تلقی میشدند.
هرچند فرماندهان نظامی باقیمانده عمدتا همچنان متعهد خواهند بود که با شرافت خدمت کنند و بهترین مشاوره خود را در اختیار رهبران غیرنظامی در پنتاگون و کاخ سفید قرار دهند، این پاکسازی ناگزیر اثر بازدارندهای بر تمایل و توانایی افسران ارشد برای ارائه مشاوره صریح خواهد داشت؛ بهویژه هنگامی که بحث بر سر هزینهها و محدودیتهای دستاوردهای نیروی نظامی باشد.
و در نهایت، ورود سریع فناوریهای جدید، از هوش مصنوعی و وسایل نقلیه بدون سرنشین گرفته تا رباتیک و سامانههای سایبری و فضایی، بار دیگر این وسوسه را تقویت خواهد کرد که اصول بنیادین جنگ را نادیده بگیریم.
فناوری همواره عاملی مهم در چگونگی جنگیدن خواهد بود و هر ارتشی باید برای افزایش قدرت کشندگی، بقاپذیری و آگاهی محیطی خود تلاش کند. اما این قابلیتها، هرچند ضروریاند، برای غلبه بر اصول بنیادین جنگ کافی نیستند. رهبران باید فناوری را همانگونه که هست درک کنند: ابزاری توانمندساز. فناوری میتواند کاربرد قدرت نظامی را بهبود بخشد، اما نمیتواند سیاستهای نادرستی را جبران کند که اساسا ما را به ورطه درگیری میکشانند.
تمام قدرت جهان
ارتش امروز آمریکا بهترین و حرفهایترین نیروی مسلح در تاریخ جهان است؛ بله، در تمام تاریخ جهان. اما این به آن معنا نیست که میتوانیم محدودیتهای قدرت خود را نادیده بگیریم.
۱- قدرت ما با تردیدهای اخلاقی محدود خواهد شد. اگر دلایل آغاز یک درگیری نظامی مشکوک یا بدتر از آن باشد، تشکیل ائتلاف، ایجاد انگیزه در نیروهای نظامی، حفظ حمایت غیرنظامیان و تضعیف اراده دشمن دشوار خواهد شد. همین ناکامیها توضیح میدهند که چرا یونانیان در نبرد سالامیس ایرانیان را شکست دادند، انگلیسیها در نبرد گراولین اسپانیاییها را مغلوب کردند، جرج واشنگتن بر بریتانیاییها پیروز شد، روسها آلمانیها را در استالینگراد شکست دادند، ویتنامیها فرانسویها و آمریکاییها را شکست دادند و اوکراینیها امروز در برابر روسیه در حال پیروزی هستند.
اگرچه برخورداری از موضع برتر اخلاقی پیروزی نظامی را تضمین نمیکند، این جایگاه یکی از پایههایی است که موفقیت بر آن استوار میشود.
۲- قدرت ما با جغرافیا نیز محدود خواهد شد. صرفنظر از پیشرفتهای فناوری، جغرافیا همواره عاملی تعیینکننده در نتیجه هر درگیری نظامی خواهد بود. هر فرمانده نظامی میداند که عوارض زمین تعیین میکنند دشمن چگونه خواهد جنگید، نیروهایش را در کجا مستقر خواهد کرد و چگونه تدارکات مورد نیاز آنها را تامین خواهد کرد. اقیانوسها و رودخانهها موانع طبیعی در برابر نیروی پیشرویکننده ایجاد میکنند و عوارض زمین و آبراهها نیز توانایی نیروی مهاجم را برای مانور، حفظ مواضع، تامین مجدد نیروها و اعمال قدرت محدود میکنند. تنگه هرمز و تنگه بابالمندب همان چالشهایی را پیش روی نیروهای نظامی قرار میدهند که کانال مانش، رود راین یا رود ولگا ایجاد میکنند.
۳- قدرت ما با اراده دشمن نیز محدود خواهد شد. در هر جامعهای، «غول خفتهای» وجود دارد که سرانجام از خواب برمیخیزد و با انگیزهای برخاسته از احساس حقانیت، میل به بقا یا هر دوی آنها، سخت میجنگد. مهاجمان، متجاوزان و کسانی که نخستین ضربه را وارد میکنند، واکنشی غریزی و شدید در مردمی برمیانگیزند که میکوشند آنها را به تسلیم وادار کنند. هرگز اراده دشمن برای جنگیدن را دستکم نگیرید؛ اشتباهی که بارها مرتکب شدهایم.
۴- قدرت ما با تردید در اعزام نیروهای زمینی نیز محدود خواهد شد. هیچ آمریکایی نمیخواهد مردان و زنان جوان کشورش را در میدانهای نبرد خارجی از دست بدهد، اما گاهی برای دستیابی به هدفی بزرگتر، چنین اقدامی ضروری است. در جنگ جهانی اول، بیش از ۲ میلیون سرباز جوان آمریکایی به اروپا اعزام شدند. در جنگ جهانی دوم، بیش از ۵ میلیون نظامی آمریکایی با نازیها جنگیدند و با پیشروی جزیرهبهجزیره، راه خود را به سوی ژاپن گشودند. در هر دو جنگ، فداکاری آنها به سود بشریت تمام شد.
البته اگر درباره برخورداری از موضع برتر اخلاقی تردیدی وجود داشته باشد، رهبران در تعهد کامل به جنگ مردد خواهند شد. همین تردید به شکست میانجامد.
۵- قدرت ما با زمان نیز محدود خواهد شد. این محدودیت مختص آمریکا نیست، اما به نظر میرسد بیش از بسیاری از کشورها از آن رنج میبریم. گفتهاند روسها پیش از تسلیم شدن، حاضرند علف بخورند. اما شهرت آمریکا این است که دیر یا زود از ادامه جنگ خسته میشود و میدان را ترک میکند.
بخش زیادی از این شهرت از واقعیتی سرچشمه میگیرد: دموکراسی ما برای تداوم یک درگیری طولانیمدت، به حمایت عمومی نیاز دارد. حتی اگر دلیل قانعکنندهای برای اعزام مردان و زنان جوان خود به میدان نبرد داشته باشیم، هزینههای جانی و مالی جنگ ممکن است خیلی زود از درک جمعی ما از ضرورت ادامه آن فراتر برود.
۶- و در نهایت، قدرت ما با کیفیت رهبری سیاسی و نظامیمان محدود خواهد شد. بدون رهبران باتجربهای که ضرورت ایجاد مشروعیت، تشکیل ائتلاف، تعیین اهداف روشن و دستیافتنی، تعهد به انجام ماموریت و محدود کردن مدت جنگ به اندازه ضروری را درک کنند، تمام قدرت جهان نیز بیفایده خواهد بود.