جعبههایی با درهای کشویی، بدنههای چوبی سنگین و پایههای مخروطی که نه فقط یک کالای برقی، بلکه گل سرسبد اتاق پذیرایی به شمار میآمدند؛ جایی که همیشه رویش یک تکه رومیزی قلاببافی یا ترمه مادربزرگ پهن بود و بالای آن قاب عکسهای یادگاری خودنمایی میکرد.
۱۱ مهرماه، سالروز روشنشدن نخستین فرستنده تلویزیونی در ایران است؛ روزی در سال ۱۳۳۷ که پای تصاویر متحرک به زندگی روزمره ما باز شد و سبک زندگی شهری را آرامآرام تغییر داد. با این حال، اوج دوران شکوهمند این جعبههای معجزهگر به دهههای ۵۰و ۶۰ گره خورد؛ روزهایی که برنامهها ۲۴ساعته نبود، برفکزدن بخش ثابتی از مناسک تماشا بهحساب میآمد و چرخاندن شاخکهای آنتن روی پشتبام به یک عملیات دونفره تبدیل میشد.
در آن سالها، تلویزیون فقط ابزار سرگرمی نبود، بلکه اعتبار خانه بود. درست به همین دلیل، در آلبومهای خانوادگی دهه شصت، یکی از محبوبترین و پرتکرارترین فیگورها، تکیهدادن به لبه تلویزیون و ژستگرفتن کنار آنتن خرگوشی بود؛ قابی ماندگار از نمایش همزیستی با مدرنیته. بیرون از خانه هم پشت ویترین الکتریکیهای خیابان جمهوری و لالهزار، همیشه حلقهای از رهگذران گرد هم میآمدند تا از دریچه شیشهای مغازهها به تصاویر لرزان چشم بدوزند.
در این گزارش، به بهانه سالگرد ورود تلویزیون به ایران، آلبومهای قدیمی را ورق زدهایم؛ از ویترینهای خاکگرفته دهه ۴۰ تا لبخندهای مغرورانه دهه ۶۰ در جوار جعبه جادو.
کیمیاگرانی به نام تعمیرکار
روشنکردن تلویزیونهای قدیمی خودش یک آیین چندمرحلهای بود. خبری از ریموتکنترل و فشردن یک دکمه نبود؛ باید کلید چرخشی ولوم را میکشیدی یا میچرخاندی و بعد چند دقیقهای صبوری میکردی تا «لامپ تصویر» کمکم گرم شود و نقطه نورانی وسط صفحه، باز شود و تصویر از دل تاریکی بیرون بیاید. تغییر کانال هم با صدای معروف و مکانیکی چرخاندن «تیونر» همراه بود؛ تقتقهای محکمی که حس تغییر یک ابزار واقعی را منتقل میکرد.
در این میان، تعمیرکاران تلویزیون محلهها حکم کیمیاگران شهری را داشتند. وقتی تصویر خطخطی میشد یا بوی داغشدن خازنها از شیارهای پشت بدنه چوبی به مشام میرسید، بازکردن در پشتی دستگاه و تعویض یک لامپ یا ترانس، تمام خانه را غرق در اضطراب و هیجان میکرد؛ لحظهای که با برگشتن تصویر و صدای صاف، تعمیرکار محله دوباره فاتح میدان میشد.
ضربان مشترک شهر
تلویزیون در آن دههها فقط ابزار نمایش تصویر نبود، بلکه ریتم زندگی روزمره را هم تعیین میکرد. پخش برنامهها محدود بود؛ عصرها با تصویر پرچم و صدای سرود ملی آغاز میشد و آخر شب هم با سرود پایان و پخش تصویر برفک بهکار خود خاتمه میداد. همین محدودیت، نوعی انضباط جمعی ایجاد کرده بود؛ ساعاتی خاص از شبانهروز وجود داشت که خیابانها خلوت میشدند، مغازهداران کرکرهها را پایین میکشیدند و همه پای یک قاب مینشستند.
خانه آنهایی که زودتر صاحب جعبه جادو شده بودند یا بعدها تلویزیون رنگی خریدند، پاتوق غیررسمی همسایهها و اقوام بود. تلویزیون تنها رسانهای بود که بدون نیاز به دعوت قبلی، تمام نسلهای یک خانواده - از مادربزرگها تا بچههای کوچک - را در یک ساعت مشخص، حول یک تصویر واحد و یک قوری چای گرد هم میآورد.