همشهری آنلاین- سیده کلثوم موسوی: چنین بود که لباس سفید خدمت بر تن ۱۰۴نفر از ۱۳۶دریانورد کفن شد و دریا از خونشان به رنگ قرمز درآمد. رسول اسفندیار، متولد ۱۳۷۵، پدر اسرای دوساله، یکی از جاویدالاثران ناو دناست که پیکرش از اقیانوس هند بازنگشت. این قصه تلخ را از زبان پدر و مادر او میخوانیم.
محمدتقی اسفندیار، پدر جاویدالاثر رسول اسفندیار ابتدا از ادب و فروتنی پسرش میگوید: «رسول همیشه شاد بود. ندیدیم که عصبانی شود. صدای بلندش را اصلا نشنیدیم. به احترام پدر و مادر هیچگاه پاهایش را دراز نمیکرد. اگر داخل اتاق دراز کشیده بود و استراحت میکرد، وقتی من یا مادرش بهطور اتفاقی میرفتیم داخل اتاق، رسول به احترام ما سریع چهارزانو مینشست و ادب را رعایت میکرد. آنقدر احترام به پدر و مادر برایش مهم بود که وقتی دخترش اسرا به دنیا آمد، زنگ زد و از من اجازه گرفت و گفت: اسم دخترمان را از قرآن انتخاب کردهایم، اما همانطور که میدانید رضایت شما برای من شرط است. رسول، فرزند ارشدم، کلا باملاحظه و مهربان بود؛ طوری به خواهر کوچکش که ۱۰سال با او اختلاف سنی داشت، توجه و محبت میکرد که انگار دوقلو هستند.»
چشمبهراهماندگان
پدر دردش را پشت صدای مردانهاش پنهان میکند: «سال۱۴۰۰ میخواست ازدواج کند، اما خجالت میکشید به من بگوید. موضوع را با مادرش در میان گذاشت و رفتیم خواستگاری. دختری از روستای خودمان در شهرستان فیروزکوه را برایش انتخاب کردیم. سوروسات عروسی بهپا شد و رسول مدتی بعد صاحب دختر شد. او تمام دنیای اسرای سهساله بود و اینروزها گشتن بهدنبال پدرش شده تمام کارش.» پدر بغضش را فرومیبرد: «بعد از اینکه دیپلم گرفت گفت که میخواهد وارد نظام شود. علاقه و اشتیاق خاصی به نظامیگری داشت. آن زمان ارتش استخدام داشت. رفتم ثبتنامش کنم ناجا، گفتند فرصت ثبتنام تمام شده، اما میتوانید الان در نیروی دریایی ثبتنام کنید؛ همان شد و رسول با عنوان رزمنواز (عضو گروه موزیک) به نیروی دریایی پیوست.»
خوندل
فقط کسی که این درد را کشیده میتواند غم بغض فروخورده پدر رسول را بفهمد: «فضای مجازی را چک میکردم که متوجه شدم ناو دنا را زدهاند. پیگیری که کردم، اطلاع دادند اسم رسول در لیست شهداست. گفتند ۲۰نفر پیکر ندارند و جاویدالاثرند و رسول هم جزو آن ۲۰نفر است. رسول نهتنها دل به دریا زده بود، بلکه تمام جانش را به دریا سپرده و رفته بود. نمیتوانستم به خانواده چیزی بگویم. یک هفته خون دل خوردم و به کسی نگفتم. خدا میداند آن یک هفته چه بر من پدر گذشت. خیلی سخت بود. بعد از یک هفته کمکم به مادر رسول گفتم، اما نگفتم که شهید شده و پیکری از او باقی نمانده. گفتم: رسول مجروح شده و بیمارستان است. همسرم باور نمیکرد؛ هزار سؤال داشت تا اینکه مجبور شدم واقعیت را به او بگویم.»
بعد از مکث کوتاهی ادامه میدهد: «یکی از همرزمان رسول که جانباز شده، به ما گفت وقتی از رزمایش برگشتیم، بین راه باخبر شدیم رهبر شهید شده و آمریکا به ایران حمله کرده. ما همه آمادهباش بودیم. فرمانده گفت: احتمال دارد به دنا هم حمله کنند. اصلا فکر نمیکردیم زیردریایی به ما حمله کند. نخستین اژدر که به ناو ما برخورد کرد ناو از حرکت ایستاد. با اصابت دومین اژدر، صحرای محشری به پا شد و همه به دریا افتادند. ناو شکست و رفت زیرآب. ۲۰نفر جاویدالاثر شدند که رسول هم جزو آنها بود.»