«پژمان آمده بود برای دعوا و با خودش قمه آورده بود. من هم از داخل موتورسیکلتم چاقو بیرون کشیدم و برای دفاع از خودم رفتم. او به من قمه پرتاب کرد و من چاقو که دستش زخمی شد. بعد از آن هم سوار موتور دوستش شد و آنجا را ترک کردم.»

به گزارش همشهری‌آنلاین، ایران نوشت: زنگ مدرسه که به صدا درآمد، مهسا کیفش را روی دوشش انداخت و به همراه دو همکلاسی‌اش از مدرسه خارج شد. چند قدمی از مدرسه فاصله نگرفته بود که المیرا با دست به آن سوی خیابان اشاره کرد و گفت: «نگاه کن باز این پسره آمده اینجا. گناه داره چرا اذیتش می‌کنی وقتی انقدر تو را دوست دارد، تو هم یک روی خوشی به او نشان بده.»

امید مدت‌ها بود به مقابل مدرسه می‌آمد و مهسا را تا خانه‌اش بدرقه می‌کرد. دو سه باری به او ابراز علاقه کرده بود اما مهسا جوابی نداده بود. بالاخره آن روز حرف‌های المیرا تأثیر خودش را گذاشت و مهسا که از امید خوشش آمده بود خجالت را کنار گذاشت و تصمیم گرفت با او صحبت کند. بدین ترتیب ارتباط عاشقانه امید و مهسا از آن روز شروع شد. با گذشت چند سال امید و مهسا دیگر به نامزدهای جاودانه تبدیل شده بودند تقریباً همه می‌دانستند که آنها عاشق همدیگر هستند. تا اینکه یک روز گرم تابستانی اتفاقی شوم رخ داد.

آن روز امید و مهسا با هم بودند که تلفن امید زنگ خورد ناگهان رنگش پرید و با عصبانیت و بدون آنکه حرفی به مهسا بزند از او جدا شد و رفت. دلهره عجیبی به جان مهسا افتاد به یاد مزاحمت‌های پژمان افتاد. یکی از هم محلی هایش با اینکه می‌دانست سالهاست او با امید دوست است اما چندین بار راهش را سد کرده و پیشنهاد دوستی داده بود. کم کم این اتفاق به گوش امید رسید و رفتار امید عوض شد. مهسا در افکار خود غوطه ور بود که امید با سر و صورتی زخمی برگشت و گفت: «تا او باشد مزاحم ناموس مردم نشود.»

با شنیدن این حرف انگار دنیا روی سرش خراب شده باشد، او ادامه داد: «دو تا خط رویش انداختم تا حساب کار دستش بیاید. فکر کرده با قمه آمده من ازش می‌ترسم.»
مهسا دست زخمی امید را پانسمان کرد و یک ساعتی از ماجرا نگذشته بود که تلفن امید به صدا درآمد، تلفنی که خبر از یک جنایت می‌داد. پسر جوان وحشت زده فرار کرد تا پلیس او را دستگیر نکند.

مهسا را تا نزدیکی خانه شان رساند و خودش راهی خانه مادر بزرگش شد. اما عذاب وجدان به سراغش آمد و درنهایت ۲۴ ساعت بعد خود را مقابل اداره آگاهی دید. به مأمور جوانی که جلوی در ایستاده بود، گفت: «من یک نفر را کشته‌ام می‌خواهم خودم را معرفی کنم.»

دقایقی بعد روبه‌روی افسر کشیک قتل اداره دهم قرار گرفت و به قتل پژمان اعتراف کرد. تمام مدت گریه می‌کرد زیر لب گفت: «بیماری دو قطبی دارم دست خودم نیست. نمی‌خواستم او را بکشم.»

اختلافت با پژمان چه بود؟
می خواست مرا تحقیر کند. می‌دید من در محل برو بیایی دارم و می‌دانست که مهسا دوست دختر من است، اما با این حال برای او مزاحمت ایجاد می‌کرد ومی خواست کاری کند که رابطه ما بهم بخورد.

چند سال با مهسا دوست بودی؟
۱۲ سال

چرا ازدواج نکردید؟
من بیمار بودم و مهسا از این موضوع با خبر بود به همین دلیل به من گفته بود تا هر زمان که بخواهم با من رفاقت می‌کند اما ازدواج نه.

انگار پژمان با تو دوست بود؟
در ظاهر باهم هیچ مشکلی نداشتیم و او به خانه ما می‌آمد و پای بساط من می‌نشست اما از خانه مان که می‌رفت پشت سرم شروع می‌کرد به حرف زدن. چند باری هم تصمیم گرفت که حال مرا بگیرد، اما هر بار به گوشم می‌رساندند و من پیش دستی می‌کردم. حسادت می‌کرد من از هر نظر از او بهتر بودم و می‌خواست مرا تحقیر کند و در محل بگوید که من دوست دختر امید را از دستش درآوردم.

شب حادثه چه اتفاقی افتاد؟
پژمان آمده بود برای دعوا و با خودش قمه آورده بود. من هم از داخل موتورسیکلتم چاقو بیرون کشیدم و برای دفاع از خودم رفتم. او به من قمه پرتاب کرد و من چاقو که دستش زخمی شد. بعد از آن هم سوار موتور دوستش شد و آنجا را ترک کردم. زمانی که می‌رفت حالش خوب بود و من فکر می‌کردم مثل خیلی وقت‌ها که دعوا می‌کردم و طرف زخمی می‌شد اینبار هم پژمان زخمی شده است اما اینبار ورق برگشت و روی بد روزگار را به من نشان داد.

منبع: ایران

برچسب‌ها