همشهری آنلاین: نیکول کیدمن یکی از بهترین نمونههای این رویکرد است؛ هرچند شاید همه با این نظر موافق نباشند. نمیتوان ادعا کرد که همه فیلمهای او شاهکار هستند، اما وقتی به انتخابهای حرفهایاش نگاه میکنیم، با بازیگری روبهرو میشویم که هرگز حاضر نشده در یک نقطه متوقف بماند.
کیدمن پس از مهاجرت از استرالیا به هالیوود در اوایل دهه ۱۹۹۰ در چند فیلم پرفروش ظاهر شد، اما این کمدی سیاه مستقل «برای مردن» ساخته گاس ون سنت بود که استعداد کمنظیر او را تثبیت کرد. این فیلم همچنان یکی از بهترین بازیهای کارنامه او بهشمار میرود؛ نمایشی خیرهکننده از جذابیت، زمانبندی دقیق کمدی و علاقه او به فضاهای تاریک، حتی زمانی که در قالب طنز ارائه میشوند.
پس از آن، کیدمن بهطور مداوم سراغ نقشهای دشوار و چالشبرانگیز رفت و تواناییهای خود را در آثاری چون «چشمان کاملاً بسته» ساخته استنلی کوبریک، «تولد» ساخته جاناتان گلیزر و «داگویل» ساخته لارس فون تریه به نمایش گذاشت. این نقشهای جسورانه و تجربی، وجهی از شخصیت هنری او را آشکار کردند که از ورود به پروژههایی که بسیاری از ستارههای همسطحش از آنها فاصله میگرفتند، هراسی نداشت. همکاری با فون تریه بهتنهایی نشاندهنده این روحیه است.
او در سال ۲۰۰۳ برای بازی در «ساعتها» موفق به دریافت جایزه اسکار شد؛ فیلمی که در آن با استفاده از بینی مصنوعی، به شکلی چشمگیر در نقش ویرجینیا وولف فرو رفت. در همان دوره، بازی در «مولن روژ!» و درام تاریخی «کوهستان سرد» نیز از دیگر نقاط درخشان کارنامه او بودند. یکی از ویژگیهای برجسته کیدمن توانایی حیرتانگیزش در جابهجایی میان نقشهایی کاملاً متفاوت است؛ از موزیکال تا وحشت و از فیلمهای کودکانه تا درامهای سنگین.
البته او تنها بازیگری نیست که میان سینمای مستقل و آثار پرهزینه تعادل برقرار میکند، اما در مورد کیدمن چیزی فراتر وجود دارد. او حتی وقتی با نقشهایی نامتعارف و ساختارشکن روبهرو میشود، بدون تردید آنها را میپذیرد؛ حتی اگر بودجه پروژه محدود باشد یا کارگردان هنوز شهرت زیادی نداشته باشد.
علاوه بر این، کیدمن متعهد شده است که دستکم هر هجده ماه یک بار با یک کارگردان زن همکاری کند؛ تصمیمی که با هدف مقابله مستقیم با نابرابری جنسیتی در صنعت سینما اتخاذ شده است.
این در حالی است که بسیاری از بازیگران مشهور هرگز با یک فیلمساز زن همکاری نکردهاند. افرادی مانند اما استون، تام کروز و شان کانری در این فهرست قرار میگیرند و برخی دیگر نیز تنها یک یا دو تجربه در این زمینه داشتهاند. برای مثال، لئوناردو دیکاپریو از زمان بازی در «کسوف کامل» در سال ۱۹۹۵ دیگر در فیلمی به کارگردانی یک زن حضور نداشته است. در مقابل، کیدمن با طیف گستردهای از کارگردانان زن از جمله جین کمپیون، سوفیا کوپولا، هلینا رین، ویکی جنسن، سوزان بیر و آندریا آرنولد همکاری کرده است. نتیجه این انتخابها، حضور مداوم او در نقش زنانی پیچیده و چندلایه بوده است. در سریال «دروغهای کوچک بزرگ»، او نقش زنی را بازی کرد که پشت درهای بسته قربانی خشونت خانگی است. در «دختر عزیز»، نیز در نقش مدیرعامل مسنی ظاهر شد که وارد رابطهای مبتنی بر سلطه و انقیاد با کارمند جوانتر خود میشود.
کیدمن آگاهانه نقشهایی را انتخاب میکند که او را از نظر ذهنی یا جسمی به چالش بکشند. برای نمونه، بازی در نقش ساتین در «مولن روژ!» حتی به آسیبدیدگی و ترک خوردن دندههایش منجر شد. با این حال، او گاهی صرفاً برای سرگرمی نیز بازی میکند و همین ویژگی باعث طراوت کارنامهاش شده است. از «هپی فیت» گرفته تا «پدینگتون»، کیدمن همیشه در نقش زنان رنجدیده و تحت فشار ظاهر نمیشود و گاهی با لذت سراغ شخصیتهای شرور اغراقآمیز یا قهرمانان کمدی میرود. در نهایت، آنچه کیدمن را متمایز میکند، توانایی حرکت بیوقفه میان جهانهای متفاوت سینمایی است؛ از همکاری با فیلمسازان تجربی و مؤلفی چون کوبریک و یورگوس لانتیموس گرفته تا پروژههایی که آزادی بیشتری برای بازیگوشی و رهایی به او میدهند.
او همواره به سراغ روایتهای زنانه رفته و شخصیتهایی را به تصویر کشیده که اغلب در سینما نادیده گرفته شدهاند. کیدمن میتوانست با تکیه بر شهرت خود به دنیای فیلمهای ابرقهرمانی و بلاکباسترهای بیروح پناه ببرد، اما ترجیح داده غیرقابل پیشبینی باقی بماند و با طیفی از کارگردانان بزرگ و استعدادهای نوظهور همکاری کند؛ انتخابی که او را به یکی از متفاوتترین ستارههای دوران معاصر تبدیل کرده است.