همشهری آنلاین - گروه سیاسی: ماندانا بارانی کارشناس سیاست خارجی در یادداشت برای همشهری آنلاین نوشت:
تنگه هرمز، بهعنوان یکی از حیاتیترین شریانهای انرژی جهان، همواره کانون تلاقی منافع ژئوپلیتیکی قدرتهای بزرگ و بازیگران منطقهای بوده است. در شرایط کنونی که تنشها میان ایران و ایالات متحده به سطح بیسابقهای رسیده و مباحثی پیرامون محاصره دریایی یا بازگشایی تنگه مطرح میشود، بار دیگر تاریخ در حال تکرار است. با این حال، انتخاب میان «بنبست ویرانگر» و «دیپلماسی سازنده»، دیگر صرفاً یک گزینه نظری نیست، بلکه ضرورتی راهبردی برای حفظ ثبات اقتصاد جهانی به شمار میرود.
چرا سیاستهای فشار حداکثری ناکارآمد هستند؟
تجربه تاریخی نشان میدهد هرگاه دیپلماسی از واقعگرایی و دوراندیشی فاصله گرفته، بنبستهای پرهزینه اجتنابناپذیر شدهاند. در سال ۱۸۱۵ و پس از دههها جنگ فرسایشی که اروپا را دچار آشفتگی کرده بود، قدرتهای بزرگ در کنگره وین گرد هم آمدند. شاهزاده مترنیخ و دیگر معماران نظم جدید اروپا تصمیم گرفتند بهجای تنبیه یا منزویسازی کامل فرانسه شکستخورده، این کشور را مجددا در ساختار جدید قدرت ادغام کنند.
نتیجه این رویکرد، شکلگیری «کنسرت اروپا» بود؛ شبکهای از تفاهمات و رایزنیهای مستمر که رقابت قدرتها را در قالب یک موازنه مدیریتشده سامان میداد. در این نظم، به هر قدرت اروپایی ـ از جمله فرانسه ـ سهمی ملموس در حفظ ثبات سیستم داده شد. این سازوکار توانست برای چند دهه از شکلگیری یک جنگ فراگیر در اروپا جلوگیری کند و مانع از واژگونی کامل نظم موجود شود.
در مقابل، رویکردهای کنونی که بر انزوای کامل ایران و اعمال فشارهای اقتصادی حداکثری متمرکز هستند، یادآور تجربههای ناکام گذشتهاند. تهدیدات مبتنی بر حذف کامل یا فروپاشی یک بازیگر منطقهای، نهتنها موجب کاهش تنش نمیشوند، بلکه انگیزههای تقابلی را تشدید کرده و احتمال بروز اختلال در تنگه هرمز را افزایش میدهند. تجربه تاریخی نشان داده است که حذف یک بازیگر مؤثر از معادلات امنیتی، بدون درنظر گرفتن منافع حیاتی و ملاحظات امنیتی آن، به بیثباتی پایدار منتهی خواهد شد.
دیپلماسی مثلثی و مدیریت تعادل
هنری کیسینجر نیز در دهه ۱۹۷۰ بر همین منطق تکیه کرد. او با رویکردی واقعگرایانه، همزمان سیاست تنشزدایی با اتحاد جماهیر شوروی و عادیسازی روابط با چین را دنبال نمود. کیسینجر دریافته بود که ایجاد ثبات پایدار، مستلزم آن است که رقبای ژئوپلیتیکی، منافع مشخصی در حفظ تعادل موجود داشته باشند و رقابت کنترلشده را بر تقابل بیقید و شرط ترجیح دهند.
پیام اصلی این راهبرد روشن بود: هیچیک از قدرتهای بزرگ نباید امکان تسلط کامل بر موازنه جهانی را پیدا کنند. نتیجه این سیاست، نه عقبنشینی آمریکا از منافع خود، بلکه تأمین تدریجی و پایدار این منافع از طریق مشارکت هوشمندانه و مدیریت رقابت بود.
در بستر بحران تنگه هرمز، این تجربه تاریخی از اهمیت ویژهای برخوردار است. اگر ایالات متحده و متحدان غربی در پی تضمین امنیت پایدار در این آبراه راهبردی هستند، اتکا صرف به ابزار نظامی یا تحریمهای فلجکننده نمیتواند راهحل نهایی باشد. شکلگیری هرگونه نظم امنیتی پایدار در خلیج فارس، مستلزم آن است که ایران نیز خود را دارای سهم و جایگاهی در این ساختار بداند.
این موضوع به معنای نادیده گرفتن اختلافات یا چشمپوشی از رقابتهای موجود نیست، بلکه بیانگر پذیرش این واقعیت ژئوپلیتیکی است که ایران یکی از بازیگران اجتنابناپذیر خلیج فارس به شمار میرود و هرگونه ترتیبات امنیتی که منافع حیاتی این کشور را نادیده بگیرد، با محدودیتهای جدی مواجه خواهد شد.
برای خروج از بنبست کنونی، نیاز به شکلگیری ساختاری مبتنی بر واقعیتهای ژئوپلیتیکی منطقه وجود دارد؛ ساختاری که بتواند منافع متعارض را در قالب یک موازنه پایدار مدیریت کند. این چارچوب میتواند بر چند اصل اساسی استوار باشد: اعطای سهم ملموس به تمامی بازیگران منطقهای؛ بهگونهای که منافع امنیتی و اقتصادی ایران، عربستان سعودی، امارات متحده عربی و سایر بازیگران، در قالب یک چارچوب مشترک تعریف شود.
ایجاد موازنه بازدارندگی؛ بهنحوی که هیچ بازیگری نتواند بدون پرداخت هزینههای سنگین، کل سیستم را دچار اختلال کند. باز ماندن تنگه هرمز باید به منفعت مشترک تمامی طرفها تبدیل شود.
بهرهگیری از دیپلماسی چندلایه؛ شامل استفاده همزمان از کانالهای رسمی و غیررسمی برای مدیریت بحران و کاهش تنشها، مشابه الگوهایی که در دوران جنگ سرد برای کنترل رقابت میان قدرتهای بزرگ مورد استفاده قرار گرفت.
در نهایت، ثبات پایدار نه از مسیر حذف رقبا، بلکه از طریق مدیریت رقابت و ایجاد منافع مشترک حاصل میشود. دیپلماسی واقعگرا نشانه ضعف نیست، بلکه بیانگر بلوغ راهبردی و درک صحیح از پیچیدگیهای ژئوپلیتیکی است.