همشهری آنلاین: ایوب آقاخانی را بیشتر به عنوان کارگردان تئاتر و نمایشنامهنویس میشناسیم؛ اما چهره او در قامت بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون هم آشناست، خصوصا که این شبها سریال «گذرگاه» با بازی او از شبکه یک در حال پخش است. آقاخانی واهمهای در بازگویی احساساتشان نسبت به تلخ و شیرین جنگ ندارد چراکه معتقد است «وقتی باور داشته باشیم این سرزمین باید سربلند بماند، دیگر مسیر مشخص است.» حرفهای او درباره جنگ در گفتوگو با همشهری در ادامه آمده است.
* جنگی که به جنگ رمضان یا جنگ تحمیلی سوم معروف شد، بهنظر من برای تمام ایرانیهای اصیل، تمام کسانی که ریشه اجدادیشان در این خاک است، سرشار از اضطراب، هیجان، نگرانی، شادی، التهاب، دعا و توسل بود؛ مجموعهای از احساسات که در کنار هم معنای انسان را تجسم میبخشد. من هم جدا از این ایرانیان نبودم. آرزو میکنم جزو همان اصیلهایی باشم که از این ناراحت بودند که عدهای فکر کردند میتوانند به خاکشان دستدرازی کنند و آرامش مردمان سرزمین نازنین و تاریخدارم را آنهم در آستانه نوروز باستانی بر هم بزنند؛ که متأسفانه زدند و البته پاسخ خود را هم دریافت کردند.
* آرامشی که از ایرانیها سلب شد، بدیهتاً خسارتی بهجا گذاشت. در کنار همه شادیها و سرافرازیها، رنگ این غم را نمیشود نادیده گرفت. یکی از بزرگترین و عمیقترین این خسارتها که باعث میشود طعم پیروزی برایم کمی گَس شود، از دست دادن دانشآموزان معصومی بود که هنوز هم بزرگترین رنج این روزهای من است. بیشترین دغدغه و دلمشغولیام، بدون تردید، تصور حالوهوای پدر و مادر دانشآموزان مدرسه شجره طیبه میناب است. مدام برایشان دعا میکنم و از خدا برایشان صبر میخواهم؛ چون میدانم بهندرت چیزی سختتر از این برای کسی پیش میآید: از دست دادن فرزند، آنهم در این سن و آن سطح از معصومیت. بنابراین، هرچقدر لحظات شاد و غرورآفرین جنگ را به یاد میآورم، مثل افراشته شدن پرچم کشورم و حس سربلندی، در کنار آن، وقتی به حملات و اضطرابها فکر میکنم، به جاهایی که فرزندان این سرزمین حضور داشتند، باز هم، تلخی از دست دادن این دانشآموزان برایم از همه بزرگتر و غیرقابل جبرانتر است.
* در معنای خاص کلمه، شهادت این بچهها حقانیت، همدلی و وحدتی به ایران بخشید که نمیشود نادیده گرفت. انگار آنها وظیفه خود را در قبال وطنشان انجام دادند. اما این واقعیت، چیزی از درد و دلتنگی والدینشان کم نمیکند. برایشان صبر جزیل آرزو دارم و امیدوارم روزی برسد که ایران، آنگونه که باید، سربلند بایستد؛ بهگونهای که باور کنیم این معصومین، با خونشان، ریشه این سرزمین را استوارتر کردهاند.
* حضور مردم در خیابانها برای من فوقالعاده ارزشمند و بیبدیل بود. بهنظر من، چنین مردمی در جهان کمنظیرند؛ مردمی که تا امروز هم ایستادهاند و از کیان سرزمینشان دفاع میکنند. همچنین، تصویر شگفتانگیز و الهامبخش زنجیرههای انسانی در کنار نیروگاهها و روی پلها در روزهای پایانی جنگ، هنوز هم مرا به وجد میآورد. با این حال، با وجود تمام این فراز و فرودها، هنوز هم قلبم به درد میآید وقتی به آن بچهها فکر میکنم. برایشان واژهای کافی نیست. صادقانه بگویم، کنترل بغضم سخت است، چون میتوانم تصور کنم پدر و مادرهایشان چه میکشند.
* وقتی تهدید ترامپ به از بین بردن تمدن ایران را شنیدم، یادم هست که در کنار خانواده بودم. با صدای بلند خندیدم و بقیه از من پرسیدند چه شده است. آنها تهدیدها را جدی گرفته بودند، اما من بیشتر به ادبیات و نوع بیان طرف مقابل فکر میکردم؛ اینکه چگونه کشوری با چنین پیشینه کوتاهی، درباره تمدنی چون ایران سخن میگوید. فراموش نکنیم که ایران از کهنترین کشورهای جهان است؛ با تاریخی که تنها بخشی از آن در ادبیات کهن ما و در شاهنامه فردوسی بازتاب یافته است. این تمدن با چند حمله و چند سلاح از بین نمیرود. در طول تاریخ، بارها تلاش شده ایران را نابود کنند، اما موفق نشدهاند.
* از نظر من، هیچ جنگی خوب نیست. این را هم اخلاق میگوید، هم فلسفه، هم ادیان. اما ما جنگ موجه و ناموجه داریم. این جنگ، برای ما جنگی تحمیلی و در عین حال موجه بود و در کنار تمام تلخیهایش، برکاتی هم داشت؛ از جمله تقویت جایگاه ایران در منطقه و آشکار شدن واقعیت برخی قدرتها. این جنگ نشان داد که حتی قدرتهایی که خود را ابرقدرت میدانند، آنقدرها هم شکستناپذیر نیستند. اینها دستاوردهایی است که نمیتوان از تاریخ حذف کرد.
* در نهایت، امیدوارم مردم ایران هیچگاه ارزش خونهایی را که ریخته شده فراموش نکنند؛ بدانند پشت این لحظهای که امروز در آن نفس میکشیم، چه ایثارها و جانفشانیهایی بوده است. وقتی باور داشته باشیم این سرزمین باید سربلند بماند، دیگر مسیر مشخص است. آرزو میکنم این روزها آغازگر برکات بزرگ، رشد، شکوفایی و سربلندی برای ایران باشد.