قرار بود شب عید اهل فامیل در خانه خاله‌اش در کاشان دور هم جمع شوند و تدارک شام عید به‌عهده علی و همسرش باشد. علی می‌خواست صبح زود، ۲۹ اسفند از تهران ماهی تازه بخرد و خودش را به خانواده برساند اما نمی‌دانست شب قبل از آن به شهادت خواهد رسید.

همشهری آنلاین - ترنم صادقی : شهید علی عباسی، یکی از کارکنان معاونت اجتماعی شهرداری منطقه ۲۰، شب ۲۸اسفند درحالی‌که در یکی از ایستگاه‌های بازرسی محله شهرری برای حفظ امنیت و آرامش مردم خدمتگزاری می‌کرد به شهادت رسید. در این گزارش عذرا عباسی، همسر شهید بیشتر درباره‌اش می‌گوید.

خواندنی‌های بیشتر را اینجا دنبال کنید

سفر به کاشان

از ساکنان قدیمی محله شهرری هستند. در روزهای جنگ تا پیش از ۲۰اسفند و قبل از اینکه پالایشگاه‌ انبار نفت شهرری موردحمله قرار بگیرد، همسر و فرزندانش، پدر و مادر و خواهرها همه در خانه مادرش جمع بودند و آنجا به نوعی پایگاهشان شده بود. عذرا عباسی، همسر شهید علی عباسی، روزهای جنگ تحمیلی سوم را اینگونه توصیف می‌کند: «صدای وحشتناک انفجار و دود غلیظ آن شب باعث شد بچه‌های کوچک خانه ازجمله دختر ۱۱ساله‌ام زینب دچار اضطراب شدید شوند و به‌خاطر آنها همان صبح کوله‌بارمان را بستیم و به خانه خاله همسرم در کاشان سفر کردیم. علی ما را رساند و خودش تا شب به تهران برگشت.» عباسی با اشاره به اینکه دایی همسرش براثر بیماری، ۲۰ اسفند فوت شد ادامه می‌دهد: «علی برای تشییع دوباره آمد اما پس از مراسم فورا به محل کار و خدمتش برگشت و ۲۰اسفند آخرین دیدارمان شد.»

فعال در حوزه تاریخ گردشگری ری

از روز اول جنگ نه‌تنها در محل کارش که در یکی از ایست‌ و بازرسی‌های شهرری هم حضور مستمر و دائم داشت. همسر شهید با بیان این موضوع می‌گوید: «علی ۲۵سال پیش روزهایی که در یک کفش‌فروشی در خیابان حرم مشغول کار بود، در ساعات اقامه نماز به مسجد خاتم‌النبیین می‌رفت. با رفت‌وآمدهای پی‌درپی در آنجا عضو بسیج شد و با گسترده‌تر شدن اقداماتش به یک بسیجی فعال تبدیل شد.» به‌گفته همسر شهید او در این میان با ادامه تحصیل و کسب مدرک کارشناسی‌ارشد در رشته مدیریت عمران، در شهرداری شاغل شد. او با علاقه‌ای که به تاریخ، اماکن تاریخی و حرم حضرت عبدالعظیم(ع) داشت در حوزه گردشگری شهرری هم تا حدودی فعالیت می‌کرد و کتابی هم در این زمینه نوشته بود که آماده انتشار بود.
عباسی در ادامه می‌گوید: «هرکاری از دستش برمی‌آمد برای حفظ امنیت و آرامش مردم انجام می‌داد. چه در روزهای جنگ ۱۲ روزه، چه جنگ تحمیلی سوم برای محافظت از وطن و مردمش بعد از اتمام کار در یکی از ایست‌های بازرسی شهرری حضور پیدا می‌کرد.»‌



آخرین مکالمه و سفارش ماهی عید

۲۸ اسفند دم افطار با هم صحبت کردند و آن مکالمه طولانی‌ترین مکالمه‌ تلفنی‌شان شد. همسر شهید در این‌باره می‌گوید: «بعد از نزدیک یک ساعت مکالمه قرار شد علی صبح ۲۹ اسفند که تعطیل رسمی هم بود برود ماهی تازه بخرد و راهی کاشان شود. می‌خواستیم شام شب عید را همه مهمان ما باشند. ساعت یک و نیم نیمه‌شب بود که با صداهای نگران خانواده از خواب پریدم. داشتند می‌گفتند: زدند. تهران را زدند. ذهنم پر از سؤال بود. در آن بین اسم علی را هم می‌شنیدم. همه را سؤال‌پیچ کردم. می‌گفتند: علی الان بیمارستان است؛ این را که شنیدم بلافاصله سرم را روی سجده گذاشتم و شروع کردم به توسل به امام زمان(عج) که علی بماند اما علی در یکی از پست‌های ایست و بازرسی به شهادت رسیده بود. بعد از چند دقیقه دیگر همه جمع کردیم و رفتیم تهران و به جای اینکه علی پیش ما بیاید ما نزد او رفتیم.»

پسرمان را در لباس دامادی ندید اما به آرزوی شهادت رسید

«حرف روزهای جنگ نیست، علی همیشه از شهادت می‌گفت و عاشق شهادت بود. واقعا دوست داشت شهید شود. می‌گفت: همه می‌میرند، آدم خوب است که نمیرد و شهید شود.» این بخشی از صحبت‌های عذرا عباسی درباره همسرش است که لابه‌لای خاطراتش بیان می‌کند. او می‌گوید: «در تمام لحظات دوری از همسر مانند هر کسی ‌نگران و دلتنگش بودم اما هیچ‌وقت با رفتنش در ایست و بازرسی و تنها گذاشتن ما به قیمت کنار گذاشتن حفظ وطن مخالفتی نداشتم. با ذکر دعا و توکل به خدا راهی‌اش می‌کردم، البته که ضمن احترام به علاقه و اعتقادش این صبوری را به نوعی وظیفه خودم هم می‌دانستم. راضی بودم به رضای خدا و حالا هم در داغ نبودش به رضای خدا رضایت داده‌ام.»
عباسی به دلهره‌ها و هشدارهای اطرافیان اشاره می‌کند و می‌گوید: «۲ هفته آخر اسفند انگار خیلی با همکارانش از شهادت حرف زده بود. گویی به دل همه افتاده بود که علی قرار است آسمانی شود. در روزهای جنگ خیلی از نزدیکانم می‌گفتند: دیگر نگذار علی به ایست و بازرسی برود، خطرناک است. اما من و علی همه‌چیز را به جان خریده بودیم. من هم سعی می‌کردم خالصانه تشویقش کنم اما خب! درک شهادت آن هم با تمام وجود وقتی در دلم ایجاد شد که خبر شهادت علی را شنیدم.» علی و عذرا دارای یک دختر ۱۱ساله به نام زینب و یک پسر ۲۵ ساله به نام محمدحسین هستند. همسر شهید بیشتر درباره‌شان می‌گوید: زینب خیلی بابایی بود و پذیرش سفر بی‌بازگشت پدر خیلی برایش دشوار است. محمدحسین هم یک سال پیش عقد کرد، درصدد رزرو سالن بودیم که ماه اردیبهشت جشن کوچکی برایشان بگیریم تا سر خانه و زندگی‌شان بروند که این اتفاقات پیش آمد و نشد که علی پسرمان را در لباس دامادی ببیند.»‌