همشهری آنلاین: تاکاکو اوکیموتو (متولد ۱۹۳۷، ژاپن) وقتی که امریکا، به قصد پایان دادن به جنگ و با ادعای به دست آوردن صلح، بر سر مردم هیروشیما بمب اتم ریخت، ۸ ساله بود. او در این فاجعه همه اعضای خانوادهاش را از دست داد و برای همیشه تکه بزرگی از قلبش کنده شد که حتی پس از تسلیم ژاپن و پایان یافتن جنگ، آن تکه دریدهشده از وجودش هیچگاه ترمیم نشد.
سالهاست که سیاست "صلح از راه جنگ" ویرانی و تباهی را در لفافهای از بشردوستی دروغین به جهانیان قالب میکند و آدمهای بیشماری را به عزای عزیزانشان که در این راه قربانی شدهاند نشانده است. تاکاکو اوکیموتو در ۱۵سالگی تجربه تلخ و دردناکش از مصیبتی را که از سر گذرانده بود روایت کرد و نشان دادن "صلح از راه جنگ" چه هیولای دهشتناکی است و میتواند با جانهای معصوم کودکان و آدمهای بیدفاع چهها کند.
●●●
۶ اوت ۱۹۴۵ ــ روزی که هرگز فراموش نمیکنم ــ چیزهایی رخ داد که عمیقاً در قلبم حک شده است. آن جنگِ بیرحم در یک لحظه آنهمه جانِ انسانیِ ارزشمند را ربود که هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم بدنم میلرزد. پس از آنکه پدر و مادر و همهٔ برادرها و خواهرهایم را از دست دادم، کاملاً تنها ماندهام. و هیچکس نمیتواند جای آنها را بگیرد. همهٔ آنها بر اثر آن بمب اتم، یکی پس از دیگری از پا درآمدند.
برادر بزرگم، پس از رفتن برای کار با گروه کارگران، دیگر هرگز پیدا نشد. تمام بدن برادر دومم پوشیده از سوختگی بود و او روز بعد در دبیرستانش درگذشت. پیکرش را همانجا در مدرسه گذاشتیم و پدر و مادر و بقیهٔ ما به روستا برگشتیم. چون در روستا پزشک خوبی نبود، مادرم برای درمان دوباره به شهر بازگشت. شب که شد، مردی آمد و گفت ناگهان حال مادرم بدتر شده و باید به شهر برویم. من و پدر و خواهر کوچکم با نخستین قطار صبح به شهر رفتیم. وقتی رسیدیم، از همهجا بوی بد و عجیبی برمیخاست، و چه چیزی دیدیم…! هر چیز قابل تصوری ویران شده بود. نشانی از هیروشیمای سابق باقی نمانده بود. وقتی با هر زحمتی که بود به خانه رسیدیم، دیدیم مادرم چند دقیقه پیش آخرین نفسش را کشیده است. با آخرین توانم هرچه توانستم گریه کردم.
جسد مادرم را بر بستر سنگی رودخانه سوزاندیم. اینطرف و آنطرف در امتداد ساحل، مردم در حال سوزاندن اجساد بودند. و آن شب، درست پس از اینکه با خاکستر مادرم به خانهٔ داییام در روستا رسیدیم، خواهر بزرگم مُرد. چون هنوز خیلی کوچک بودم نمیدانستم چه باید بکنم، اما همهٔ توانم را گذاشتم تا از پدر و خواهرِ باقیماندهام پرستاری کنم. اما خواهر کوچکم که خیلی دوستداشتنی بود، روز بعد از مراسم خواهر بزرگم از دنیا رفت. پدر توانست در مراسم خواهر بزرگم شرکت کند، اما دیگر توان برخاستن برای مراسم خواهر کوچکم را نداشت. نمیدانم آیا کشیشی که برای مراسم خواهرانم آمده بود نیز آن سم را تنفس کرده بود؟ چون او هم دیگر هنگام مراسم پدر حضور نداشت.
وقتی همهٔ آنها اینگونه یکی پس از دیگری مردند، شکی نیست که پدرم که بیشتر از همه دوام آورد، باید همهٔ امیدش را از دست داده باشد. اما بااینهمه، وقتی از او میپرسیدم: «پدر، امروز صبح حالت چطور است؟» همیشه برای اینکه روحیه من را حفظ کند جواب میداد: «امروز صبح کمی بهترم.» اما حقیقت این بود که حال جسمانیاش فقط بدتر میشد. پدر که نگرانِ تنها گذاشتن من بود، از این دنیا رفت.
پدر پیش از مرگش اغلب میگفت: «پدر نمیخواهد بمیرد. چون خانه و لباسهایمان همه با بمب اتم سوخته، بیا هر دو با همین لباسهای پاره به روستا برویم و کشاورز شویم.» این را بارها میگفت.