«فدیناه بذبح عظیم (سوره صافات، آیه ۱۰۷) ما ذبح بزرگی را فدای او کردیم.» ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ صدیقه‌خانم، همه جان و وجودش را نثار ایمان و باورش می‌کند و همچنان که سوره صافات را زمزمه می‌کند شهادت پسرش علیرضا خلج را به مولایش امام زمان(عج) تبریک می‌گوید؛ هرچند که با هر ذکر هزار بار می‌میرد و زنده می‌شود.

همشهری آنلاین - سمیرا باباجانپور: شهید علیرضا خلج متولد ۱۹ شهریور ۱۳۸۳ بود. از آن دهه هشتادی‌هایی که یک جا بند نمی‌شوند و باید از همه‌چیز سر در بیاورند. از همان کودکی با واژه شهادت آشنا شد. صدیقه شاه‌بختی مادرش می‌گوید: «۴ سالم بود که پدرم شهید شد. با آنکه وجود پدر را درک نکرده بودم ولی حضورش در زندگی‌ام واضح و آشکار بود؛ آنقدر که علیرضا شیفته پدربزرگ شهیدش شد و در همان سنین نوجوانی و بعدها جوانی به گلزار شهدا می‌رفت و با پدربزرگش خلوت می‌کرد. عکس‌های زیادی از او در جوار مزار پدر شهیدم به یادگار مانده و در آخر نیز او را درکنار مزار پدربزرگش، شهید علی شاه‌بختی به خاک سپردیم.»

خانه امن پسرم

مسجد، خانه و مأوای علیرضا بود. از همان کودکی گوشه چادر سیاه مادر را می‌گرفت و راهی خانه خدا می‌شد و این عادت برایش به دلنشین‌ترین عادت زندگی تبدیل شده بود. صدیقه‌خانم می‌گوید: «تفریح، درس، بازی و همه کارهایش به مسجد ختم می‌شد. این اواخر موکبی راه‌اندازی کرد که برای پاگرفتنش بسیار زحمت کشیده بود. رفقا می‌گفتند اسمی برای موکب انتخاب کن، ولی علیرضا اصرار داشت باید اسم موکب خاص باشد. تقدیر جوری رقم خورد که بعد از شهادتش رفقا اسم موکب را به نام شهید علیرضا خلج گذاشتند.»


تعبیر صادقانه شهادت

مادر راز این همه سعادت را احترام خاص و ویژه‌ای می‌دانست که علیرضا برای مادر و پدر قائل بود. «این همه احترام و فروتنی گاه من و پدرش را هم معذب می‌کرد. باور کنید سرخم می‌کرد و پاهایمان را هم می‌بوسید و مدام می‌گفت مامان، از من راضی هستی؟ پدر حلالم کن. دلش برای خانواده پر می‌کشید. برای امیرحسام و حسین برادرهایش وقت می‌گذاشت و وظیفه برادرانه‌اش را خوب به‌جا می‌آورد. بارها در گوش‌هایم زمزمه کرده بود مامان، خوشحالم که فراق هیچ‌کدامتان را نمی‌بینم. نگاه متعجب من را که می‌دید لبخند می‌زد و می‌گفت «آخه مامان، شما چه سعادتی داری؟ هم دختر شهید شدی و هم مادر شهید می‌شوی.» همین حرف‌های علیرضا بود که وقتی مادر در صبحگاه ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ صدای انفجار را در دوردست‌ها می‌شنود بی‌تاب می‌شود. و آن لحظه که دوستان و آشنایان جلوی در خانه‌شان جمع می‌شوند صدیقه‌خانم بدون هیچ مقدمه‌چینی شهادت علیرضا را باور می‌کند.



پنجشنبه‌ها و یک قرار عاشقانه

آنچه باعث شد واژه متبرک شهید در کنار نام علیرضا بنشیند، جوانی که هنوز برای زندگی آرزوهای بزرگ در سر می‌پروراند، یک چیز بود؛ شهید زیستن. صدیقه شاه‌بختی می‌گوید:« علیرضا نمی‌گفت ‌مامان دعا کن شهید شوم همیشه تأکید داشت مامان دعا کن تا بتوانم شهید زندگی کنم. او شهید زیستن را مقدم بر شهادت می‌دانست. برای این سبک زندگی سراغ شهدا می‌رفت و باور داشت که شهید زیستن شهادت را به ارمغان می‌آورد. او سال‌ها بر یک قرار عاشقی پایبند بود. علیرضا و رفقایش برنامه‌ای به نام قرار عاشقی برگزار می‌کردند. قرارشان هر پنجشنبه در گلزار شهدای محله بود. هر هفته از یک شهید شاخص نام می‌بردند و برنامه آن روز را به آن شهید بزرگوار تقدیم می‌کردند.»

تصویر علیرضا بر سجیل ایرانی

چند روز بعد از شهادت علیرضا خلج با مادر تماس می‌گیرند و خبر می‌دهند که به یک ضیافت دعوت شده است. او به همراه مادری دیگر قرار است پرواز موشک سجیل را در آسمان نظاره کنند؛ موشکی که عکس شهید علیرضا خلج و رفیق شهیدش روی آن نقش بسته بود؛ موشکی که قلب صهیونیست‌ها را شکافت.

یادگاری علیرضا برای سردار حاجی‌زاده

شهید علیرضا خلج آگاهانه خدمت در سپاه پاسداران را انتخاب کرده بود. حتی برای پذیرفتنش در سپاه از مادرش خواسته بود برایش دعا کند. او در بخش هوا فضا و سایت موشکی شهرستان اشتهارد فعال بود؛ یک نیروی حرفه‌ای و جوان که به آنچه انجام می‌داد ایمان داشت.


عظیم خلج، پدر شهید علیرضا خلج می‌گوید: «روزی با شوق و ذوق به خانه آمد و از ما خواست تا حدس بزنیم امروز چه‌کسی را در دانشگاه دیده است. دانشگاه آنها آن روز میزبان سردار امیرعلی حاجی‌زاده بود. پسرم با ذوقی وصف‌ناشدنی تعریف کرد: «همه سردار را دوره کرده بودند. هرکس انگشتری از او طلب می‌کرد. نوبت من که رسید انگشتری برای سردار نمانده بود تا برای یادگاری به من بدهد. بی‌اختیار تسبیحی که در جیب داشتم را درآوردم و به سردار دادم. گفتم این تسبیح را از من بپذیرید. او لبخندی زد و گفت همیشه همه از من یادگاری می‌گیرند اما شما به من یادگاری می‌دهید. این لبخند رضایت سردار یک دنیا ارزش داشت. در آخر سردار گفت تسبیح را تا آخر مراسم در جیبم نگه می‌دارم. بعد بیا تا تسبیح را تقدیمت کنم چون در جیب من چیزی نمی‌ماند.»


مادر حرف‌های پدر را ادامه می‌دهد و از رفیق شهید علیرضا سخن می‌گوید: «پسرم برای خودش رفیق شهیدی انتخاب کرده بود. همیشه عکس شهید عباس دانشگر، جوان مدافع حرم را در جیبش نگه می‌داشت و بارها دیده بودم که با او همکلام می‌شد. به او می‌گفت «عباس هوایم را داشته باش.» یک بار رفقایش سنگ قبری به نام شهید گمنام را روی تختش گذاشتند. آنقدر علیرضا خوشش آمد که با آن سنگ مزار عکس گرفت. زندگی‌اش را با سبک زندگی شهدا هماهنگ کرده بود. حرف که می‌زد از فلان شهید نام می‌برد و از شهید دیگری نقل قول می‌کرد. رفقا در حالت عادی هم او را شهید علیرضا خلج صدا می‌زدند. می‌گفتند علیرضا تو همه‌چیزت مثل شهداست.»