دوشنبه ۵ دي ۱۳۸۴ - - ۳۸۸۴
به بهانه دومين سالگرد زلزله بم
شرمساراز خشت اول
007761.jpg
عكس ها: علي زارع
آزاده بهشتي
سقف مدرسه ميرزا نعيم ريخته . باد كه لابه لاي خشت هاي فروريخته پيچيد، با خود اين پيغام را رساند، سقف مدرسه ميرزانعيم ريخته ؛ با اين صدا بود كه فكر تن هاي نازك و ظريف كودكان زيرآوار مانده در ذهنم له شد، از تكيه و بازار گذشتم؛ سقف فروريخته مدرسه قسمت شرقي شهر بود، جلوتر كه رفتيم خانه ها هم خراب شده بود. صداي چرق چرق خشت هاي زير پا مانده، ضجه زني را مرور مي كرد كه صبحگاه، بي وقت كودك چندماهه اش به خواب رفته بود؛ بدون لالايي، بدون نجواي شعر هميشگي كه مادر مي خواند.
روي بلندي هايي كه به سختي هم نمي توانستي اسم برج و بارو را به آن بچسباني، ايستاده بودم. پله ها يكي در ميان سالم بود. به آن بالا كه رسيدم چيزي از عظمتش نمانده بود، با لرزه هاي آن روز گويي غبار اين همه سال بلند شده و نشسته بود روي سرش، دم دم هاي غروب بود كه رسيدم. مادر تكيده بم آرام آرام چادر سياهش را به سر كشيد و روي از ما برگرداند و در سوگ طفل از دست رفته هزار ساله اش بازهم گريست.
۳۶۵ روز را ضرب در 2 مي كنم تا راحت تر با دومين سالگرد زلزله بم كنار بيايم. بعد از زلزله همه رفته بودند و من كه از ترس پس لرزه ها قدم به آنجا نگذاشته بودم، بعد از 2 سال حالا آمده بودم كه از آن همه سكوت، غم نهفته در چشم كودكان بي مادر و پدران بي فرزند بم را مرور كنم.
خشت هاي بي صدا
كتاب قطور را روي پايم باز كرده و ارگ بم را نگاه مي كنم. دم دم هاي غروب كه مي رسم، لودرها هنوز كار مي كنند. چند ميدان را پشت سر مي گذارم و به انتهاي شهر مي رسم. لودرها لابه لاي نخل ها مي چرخند و آوارها را از روي زمين جمع مي كنند. شهر خرابه اي است كمي تعديل شده نسبت به روزهاي اول، به ارگ بم كه مي رسم سكوت دوره ام مي كند و ترس زير پوستم لانه. لابه لاي خشت هاي فروريخته، ميله هاي زردرنگي است كه راه را نشان مي دهد.
فاصله كاميون ها و لودرهاي بيرون ارگ و درون آن خشتي است كه فرو ريخته و فاصله سكوت و هياهو عمري است كه ارگ بم دارد. از مقابل چند ديوار فروريخته، رد مي شوم كه روي تابلوهاي مقابل آن با خط ريز نوشته شده، مدرسه ميرزانعيم ، تكيه ، بازار ، مسجد و... . به بالاي يكي از برج هايي كه پل هايش يكي در ميان سالم است مي روم، شهر زيرپايم است. به نيمه ديوار باقي مانده بارو تكيه مي دهم و كتاب را دوباره باز مي كنم و بالا مي گيرم، نقشه خوبي است.
ديوارهاي آن هنوز سالم هستند، كنگره هايي كه در گذر زمان بالا و پايين شده اند و ديوارهايي كه دورتادور كشيده شده و...، سر را از روي كتاب كه بلند مي كنم مردي آن پايين ايستاده، لابه لاي ديوارهايي كه نيست و باروهايي كه آوار شده، خراب ها را مي برند و قرار است 20 سال ديگر دوباره عكس كتاب با ارگ بم يكي باشد.
نگاه را كمي از ارگ كه دور مي كنم لابه لاي نخل هاي باقي مانده، چيزهايي در رفت وآمد هستند و چيزهايي ثابت. سرم گيج مي رود و لرزه اي به اندامم مي افتد. نگاه شهر روي تنم سنگيني مي كند؛ نگاهي كه لابه لاي خرابه ها و نخل ها مي چرخد و از كانكس ها فاصله مي گيرد و به من مي رسد، نگاهي كه گاهي برق شيطنت كودكانه در آن موج مي زند و بعضي اوقات شكل نگاه مادر است با فوج فوج نگراني.
نگاه شرمسارم را از شهر مي دزدم، از پله هاي بارو پايين مي آيم و از ويرانه هاي ارگ بم فاصله مي گيرم.
شهر بي نشان
ارگ بم با نخلستان فاصله اي ندارد و نخل ها برگ هايشان سايه سار آجرهايي است كه روزي با هم ديوار خانه ها بودند و روزي ديگر روي سر صاحبانشان خراب شده اند. شهر تازه پاست. ساعت 5:17 دي ماه سال 82 شهر با لرزهايي كه به اندامش افتاد فرو ريخت، چيزي تنها براي چند ثانيه پا بر گلويش گذاشت و نفس هايش به شماره افتاد و حالا هم در آستانه سومين سال، نبض زندگي به سختي در آن زده مي شود، دليلش حجم انبوه خانه هاي ساخته نشده و ساختمان هاي نو دولتي است كه مثل وصله ناجور به شهر چسبانده شده است.
در خيابان هاي شهر كه راه مي روي به هيچ تابلويي نمي تواني اعتماد كني، تابلوها تو را به خرابه ها مي رساند؛ خرابه هايي كه پيشترها خانه معلم ، گلدوزي نسرين ، دبستان مريم و درمانگاه بوده اند و حالا تنها نشان باقيمانده از آنها تابلوهاي كج و معوج است.
آدم ها در رفت و آمدند و لابه لاي حركتشان حضور غريبه ها آنقدر برايشان عادي شده كه حتي به قدم زدن دو دختر و يك پسر فرانسوي هيچ وقعي نمي نهند؛ چه رسد به ما كه همرنگ آنها هستيم. وقتي كه شهر فروريخت همه آمدند و بعد هم رفتند، آنها كه ماندند همسايه هاي بم، كرمانشاه، اهواز، بندرعباس و ايرانشهر بودند كه فرصت را غنيمت شمردند و براي كار و آنچه كه فراتر از وعده وعيد نبود، در شهر ساكن شدند، به همين دليل بود كه بعد از زلزله و با مردن آن همه پير و جوان، بازهم جمعيت بم دو برابر شده بود، هرچند مسئولان معتقدند چنين اتفاقي نيفتاده و اين تراكم جمعيت تنها به خاطر كمبود منازل مسكوني و جنب و جوش  حاكم بر شهر به چشم مي آيد اما واقعيتي كه از زبان مردم شنيده مي شود، حكايت از خريده شدن زمين ها به خيال وام هاي مسكن و... است. حتي اگر اين زمين ها دو برابر قيمت پيش از زلزله فروخته شود.
آجرهايي كه فرمانداري بود
شايد اگر ساختمان با آجرهاي سه سانتي براق روبه رويم سبز نمي شد، به ذهنم نمي رسيد سراغي از فرماندار شهر بگيرم. ساختمان تك طبقه با پلاك فرمانداري، ضلع جنوب شرقي اولين ميداني است كه به شهر وصلت مي كند. وارد ساختمان كه مي شوم حال و هوايم عوض مي شود و همه چيز رنگ تازگي مي گيرد. هماهنگي ها خيلي زود انجام مي شود اما بازهم بوروكراسي حاكم است و ما بالاجبار بيش از نيم ساعت پشت در اتاق منتظر مي مانيم. منشي كه در را با ريموت باز مي كند، مي دانم نوبت ماست تا وارد شويم. هنوز روي صندلي ها كامل ننشسته ايم كه با لحن گلايه آميز مي گويد: هنوز هيچ مسجدي در شهر ساخته نشده است، مردم انتظار به حقي دارند كه كار ساخت و ساز سرعت و دقت بيشتري داشته باشد، اما نمي توان نسبت به اين موضوع بي تفاوت بود كه يك شهر به طور كامل ويران شده است و بايد از نو ساخته شود .
مجيد اعتمادي، كندي ساخت وساز را به دلايل مختلفي ربط مي دهد؛ دلايلي كه بيان آن را نيازمند زمان بيشتري از يكي- دو ساعت مي داند و مي گويد: تاكنون فقط 5 تا 6درصد مردم شهر زلزله زده بم صاحب خانه شده اند .
روستاهاي اطراف بم سريع تر از خود شهر ساخته شده اند. اگر از جاده اصلي كه شهر را به كرمان متصل مي كند، عبور كني اين موضوع به خوبي به چشم مي آيد. به همين خاطر وقتي فرماندار به اين موضوع اشاره مي كند، تصوير خانه هاي ساخته شده در ذهنم رژه مي رود. اعتمادي معتقد است: برخلاف روستاها، بازسازي در شهر بم به كندي پيش مي رود و تاخير در ارائه طرح جامع شهر، سرگرداني مردم در دريافت نقشه هاي ساختماني، كمبود مصالح به ويژه سيمان، فريب مردم توسط برخي از پيمانكاران متخلف و تاخير بانك ها در عمل كردن به تعهدات، ساخت و ساز را با مشكل مواجه كرده است .
او بنا بر آمارهاي ارائه شده، آمار واحدهاي تجاري را بين 20 تا 25 واحد تجاري دانسته و عملكرد در اين بخش را بسيار ضعيف مي داند.
لابه لاي صحبت هايش نگاه ترسان زني را كه از ناامني صحبت مي كرد مرور مي كنم و به زبان مي آورم، خونسرد مي گويد: همه ديوارهاي شهر فروريخته است و زلزله بعد از گذشت دو سال هنوز هم براي مردم ترس آور است، به همين خاطر وقتي مثلا يك سنگ از زير چرخ ماشين رها شده و به يك كانكس برخورد مي كند اين موضوع خود ترس و رعب ايجاد مي كند .
به اعتقاد اعتمادي، گروگانگيري و قتل نسبت به قبل از زلزله كاهش يافته است، اما نمي دانم چرا يكي ديگر از اهالي شهر مي گفت جرات تنها گذاشتن كانكسش را ندارد و در اين صورت به سرعت وسايلش غارت مي شود.
از فرمانداري كه بيرون مي آيم ارقامي كه فرماندار به آن اشاره كرده پشت سرم رديف مي شود و جمله آخرش، زمان خداحافظي ساخت وساز در بم زمانبر است، انجام يك كار كوچك در كشور 15سال زمان نياز دارد، اينكه ساخت يك شهر است .
هواپيما با لرزه هاي نه چندان دلچسب از زمين بلند مي شود، چشمانم را مي بندم و نگاهم را از شهر مي دزدم؛ شهري كه بعد از دو سال هنوز هم ويرانه اي است كه كمي از آوارهاي آن تميز شده است.

به سختي زير آوار نفس مي  كشد
007758.jpg
مهرداد مشايخي- اعضاي تحريريه مات به صفحه تلويزيون كه تصاويري با آرم خبر كرمان پخش مي  كند، خيره شده  اند. لحظاتي بعد همه خبرگزاري  ها و شبكه  هاي تلويزيوني سراسر دنيا اين تصاوير را نشان مي  دهند. بچه  ها وظيفه  شان را خوب مي  دانند. گروهي به بم اعزام مي  شوند. شنبه، 6 دي، دبير تحريريه كه همه خبرنگاران را از روز قبل بسيج كرده، روبه  روي دو خبرنگار محيط زيست نشسته است و به صحبت  هاي بغض  آلود آنها گوش مي  كند. گزارشگري كه خود گزارشي از مرگ ماريتا - يوزپلنگ ايراني در پارك پرديسان تهيه كرده است، از اينكه مرگ ماريتا تيتر بزرگ صفحه اول شده، شاكي شده است: چرا امروز؟ چرا اين عكس و تيتر امروز توي صفحه اول رفته، آن هم وقتي كه بم با خاك يكسان شده است؟ ظهر نشده دبير تحريريه از خبرنگاران و عكاسان اعزامي مي  خواهد كه حاصل كارشان را بفرستند، اما تنها جوابي كه از آن سوي تلفن مي  آيد، هق هق گريه است. آنها كارشان را خوب بلدند، اما مگر مي  شود هزاران زير آوارمانده را رها كرد و گزارش نوشت؟ دبير تحريريه چيزي نمي  گويد؛ چه گزارشي از آن گريه بلند گزارشگران رساتر؟
همكارانمان كه از بم برگشتند، هركدام چند روز مرخصي گرفتند، وقتي هم كه از مرخصي برگشتند تا مدتي به گوشه  اي خيره مي  شدند. يك سال كه گذشت، خبرنگاري گزارش كرد كه قبرستان بم از شهر زنده  تر است. زندگي در قبرستان آن ادامه دارد نه در شهر. مردم همچنان ناباورانه به ميان قبرها مي  روند و مبهوت به نام  هاي روي قبر دسته  جمعي خيره مي  شوند. لحظه  اي بعد ميهماني خانوادگي شروع مي  شود.
كارمان را خوب بلديم؛ فاجعه كه تمام شد، كارمان شروع مي  شود. توصيف مي  كنيم، به مسئولان مي  نويسيم و آنها را پاي ميز محاكمه مي  كشيم، واكنش  هاي خارجي را به رخ مي  كشيم و به عكس  هاي زيباي فاجعه جايزه مي  دهيم. مردم از نوشته  هايمان هيجان  زده مي  شوند و دوستانمان تحسين مي  كنند و سوژه بعدي از راه مي  رسد. يك جاي كار لنگ مي  زند، نه؟ مرگ سوژه جذاب ماست، اما زندگي زنده  ها نه. زلزله شهرها را با خاك يكسان مي  كند، سيل، جنگل را با دريا يكي مي  كند، هواپيماها همچنان خانواده  ها را داغدار مي  كنند، بيماري  هاي مسري هر از چند گاه شايع مي  شود و ...
آنجا كه بايد قلم حرفي از فردا و فرداهاي فاجعه بزند، سكوت است و سكوت. زرند پارسال، بم دو سال پيش است و هواپيماي C-130 امروز، سقوط سال  هاي قبل را به ياد مي  آورد. جاده  ها قرباني مي  گيرند و قطاري با فرمول بمب، از خط خارج شده و جهنمي به پا مي  كند، اما پس از مدتي، فراموشي، تنها چيزي است كه به سراغمان مي  آيد. سوژه امروز، زندگي در بم است؛ شهري كه با وجود تلاش بسيار هنوز نتوانسته غبار مرگ را از چهره  اش پاك كند؛ شهري كه هنوز زير آوار به سختي نفس مي  كشد؛ شهري كه مي  خواهد زندگي كند؛ تا چطور دستش را بگيرند؟!

ايرانشهر
تهرانشهر
جهانشهر
خبرسازان
در شهر
علمي
شهر آرا
|  ايرانشهر  |  تهرانشهر  |  جهانشهر  |  خبرسازان   |  در شهر  |  علمي  |  شهر آرا  |  
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |