جمعه ۱۷ مهر ۱۳۸۳ - سال يازدهم - شماره۳۵۱۹
حوادث
Friday.htm

از پليس چه مي خواهيد
نگاهي از زاويه ديگر
007080.jpg
سينا قنبرپور
«شبا كه ما مي خوابيم آقاپليسه بيداره، ما خواب خوش مي بينيم اون سرگرمه شكاره». شايد اين شعر بچگي هاي ما اين روزها به كارمان نيايد ولي ساده ترين و ملموس ترين تعاريف پليس را دربر گرفته و براي نقل كنندگان روايت مي كند.
هيچ كدام از ما نمي توانيم كودكي خود را به خاطر آوريم و روياي پليس شدن را به ياد نياوريم. همه ما به نوعي با اين آرزو كه روزي پليس شويم و شغل خود را اين چنين، خدمت به مردم برگزينيم روزها و شب هاي كودكي را گذرانده ايم و حالا در عصر ارتباطات و در دنيايي متفاوت همه آن روياها را در قالب انتظاراتمان از همان پليسي كه در تصورمان ساخته بوديم، مطرح مي كنيم.
كداميك از ما هست كه مدعي شود آن شعر روزهاي كودكي مصداق ندارد و اين روزها يا در اين دوره عمر ما ديگر چنين نيست. نه، به راستي اين روياي زيبا و آن شعر ساده هنوز هم وجود دارد كما اين كه پس از سال ها ما چهره اي متفاوت از پليس در كشورمان مي بينيم. شايد بگوييد، نه اينگونه نيست در كوچه ما هر شب ضبط يكي از ماشين هايمان را مي برند. شايد بگوييد پليس هاي ما بداخلاقند، شايد بگوييد هرگاه پليس و ماشينش را مي بينيم مي ترسيم مبادا به ما گير بدهد و دهها شايد و اماي ديگر... اما براي يك بار شده است از دريچه اي متفاوت به اين مقوله ها بنگريد؟ آيا تا به حال خودتان را جاي يك افسر پليس قرار داده ايد و بعد به دنياي اطرافتان نگاه كنيد و آن وقت قضاوت كنيد؟
به عبارت ديگر آيا تا به حال تصور كرده ايد اگر روياي كودكي شما محقق مي شد و شما الان يك پليس بوديد دنيا را چطور مي ديديد و انتظارتان از اطراف و اطرافيان خود چه بود؟
دلخور نشويد. هنوز سئوالات ديگري هست كه براي خواندن مطلب اين جمعه بتوان آنها را مطرح كرد و بعد سراغ بقيه مطلب رفت. اگر دختري جوان هستيد و يك پليس به خواستگاريتان بيايد چه واكنشي نشان مي دهيد؟ اگر پدر دختر جواني هستيد و اينك در مقابل شما يك خواستگار قرار گرفته كه مي خواهد با دخترتان ازدواج كند و اتفاقاَ يك پليس است چه مي كنيد؟
لازم نيست با صداي بلند جواب بدهيد. فقط براي همين يك بار از زاويه ديگري به اين ماجرا بنگريد!
اعصاب پولادين و پليس ها
ما در همين صفحه هر هفته يك بخش ثابت داشتيم و البته حذف هم نشده و باز هم شما را به خواندن آن دعوت مي كنيم. «قتل هاي تهران» را حتماً خوانده ايد. اول از همه به سراغ اين بخش و پليس برويم. مي دانيد در اين شهر پر جمعيت با آن همه خرده فرهنگ هاي مختلف و در عين حال معارض چه تعداد قتل به وقوع مي پيوندد. نگوييد ماجراي پاكدشت چون آن وقت مجبور مي شويم يك روضه كامل راجع به اين ماجرا بخوانيم. از شانس بد پليس ها بود كه در هفته گراميداشت اين نيرو بايد مرتب به پرسش هايي درباره اين ماجرا پاسخ بدهند و به جاي تقدير از آنها مقصر نيز شناخته شوند و....
به گفته سردار محمدباقر قاليباف فرمانده خوش چهره پليس براي رسيدگي به هر پرونده قتل دست كم ۳۳۶ ساعت زمان لازم است. يعني افسر پرونده يا كارآگاه پليس آگاهي بايد اين زمان را به درستي صرف كرده و با همه حساسيت هاي لازم به دنبال كسي بگردد كه حق مسلم و بديهي هر انسان و موجودي را سلب كرده و احتمالاً قادر به سلب حيات ديگري هم هست.
رك  و راست بگوييد. چقدر حاضريد به جاي يك كارآگاه ويژه قتل پليس آگاهي خدمت كنيد؟ با وقوع هر قتل چه تميز و شسته رفته و چه كثيف و... بايد در صحنه كشف جسد حاضر شويد و ضمن بررسي دقيق آن سرنخ هاي لازم را به چنگ آوريد. اگر در ۴۸ ساعت اول اين اقدام مهم را انجام داديد كه احتمال موفقيت شما به حداكثر مي رسد وگرنه كار بيخ پيدا مي كند.
حالا برويم سراغ جاهاي بدتر ماجرا. تهران با آن همه شلوغي و استعداد بالقوه جنايت تنها چند افسر ويژه رسيدگي به جناياتي نظير قتل را دارد. اگر خاطرتان باشد دي ماه سال گذشته پرونده اي درباره قتل هاي تهران در همشهري جمعه تهيه شد. در آن به همين مسئله اشاره شده بود. هشت افسر ويژه قتل و تمام جنايات تهران. آن وقت نه فرصتي براي خانواده  داري، نه فرصتي براي تفريح و نه... با اين همه بايد آن ۳۳۶ ساعت وقت را هم براي هر پرونده در نظر بگيري و پس از وقوع هر جنايت به سرعت راز آن را كشف كرده و عامل ارتكاب آن را به چنگ آوري. به نظر شما اين كار اعصاب پولادين نمي خواهد؟ بگذاريد يك حساب سرانگشتي بكنيم. در تهران ما سالانه حدود ۱۵۸ قتل به وقوع مي پيوندد (آمار سال ۱۳۸۱). در اين ميان تنها هشت افسر ويژه قتل داريم. سهم هر افسر حدود ۲۰ پرونده مي شود. از طرفي هر سال ۳۶۵ روز معادل هشت هزار و ۷۶۰ ساعت است. بنابر آنچه فرمانده پليس گفت هر افسر قتل بايد ۳۳۶ ساعت وقت صرف رسيدگي به پرونده خود كند. بنابراين هر افسر دايره قتل پليس آگاهي تهران بايد براي ۲۰ پرونده خود شش هزار و ۷۲۰ ساعت وقت صرف كند. با اين وضع او تنها دو هزار و ۴۰ ساعت وقت آزاد دارد. حالا انتظار ما چقدر است؟ انتظار همسر و فرزندانش چقدر بماند!
007083.jpg
در ميان بوق و دود و فريادها
من كه خودم اين جملات را نوشته ام هر بار كه پليسي مرا در حين رانندگي جريمه كرده است اگر بي احترامي نكرده باشم بدخلقي كرده ام!
نمي خواهد جواب اين سؤال را بلند بدهيد. شما وقتي جريمه شده ايد چقدر بد و بيراه گفته ايد؟
اگر به حساب تخمين ها تعداد خودروهاي درون تهران را سه ميليون دستگاه حساب كنيم و به طور معمول روزي دو ميليون و پانصد هزار دستگاه از همان خودروها در شهر تردد كنند كافي است هركدام براي يك بار بوق بزنند. فقط هر كدام يك بار. سهم هر روز شهر تهران ۵/۲ ميليون بوق است. حالا بماند كه ايراني ها علاقه خاصي به بوق دارند. سلام و خداحافظي، اخطار و هشدار، اعتراض و تشكرشان هنگام رانندگي با بوق است. بماند كه در تهران چه تعداد موتورسيكلت در حال ترددند! و بماند كه هر كدام از اين وسايل نقليه چه صداهاي ناهنجاري توليد مي كنند. در ميان اين سروصدا، دود و آلودگي هواي تهران و درهم پيچيدن ترافيك چقدر مي توان صبور بود؟
روزي حوالي چهارراه پارك وي پليس خودرو مرا متوقف كرد. حسابي شاكي شده بودم زيرا يك قبض چند هزارتوماني به دليل نداشتن معاينه فني انتظارم را مي كشيد. وقتي پليس از در سمت راست خودرو آمد به او اعتراض كردم و گفتم قانون مي گويد شما از سمت راننده بياييد و او را مجبور كردم تا از سمت ديگر خوردو بيايد. همان سمتي كه در خيابان و تردد بود. وقتي آمد گفت: «چرا دلخوري... مي داني چرا از سمت راست آمدم چون چند تا از همكارانم را به همين دليل با ماشين زده اند. سهوي هم نبوده براي حال گيري بوده! نمي نويسم! فقط به اين سؤال من جواب بده، اگر جاي ما بوديد آن هم بعد از چهارسال درس خواندن حاضر مي شديد با چنين خطراتي از صبح تا ساعت ۹ شب در خيابان بايستيد؟»
از شهريار ريش سفيدان تا نيروي انتظامي
از آن روز كه آريايي ها به اين سرزمين پا گذاشتند و حافظان امنيت كشور را «شهريار ريش سفيدان» و «پيران» مي ناميدند صدها سال گذشته است. اينك پليس ما پيشرو فعاليت هايي است كه در كشور يا پايه گذاري نشده يا به درستي جا نيفتاده است.
گرچه براساس گزارش سايت اطلاع رساني پليس دوره نوين اين نيرو حدود ۱۰۰ سالي قدمت دارد ولي با آغاز دوره جديد فرماندهي اين نيرو در سال ۱۳۷۹ نقطه عطفي در پليس كشور رقم خورد. اين تحول همچنان با تكتازي در به كارگيري سيستم هاي الكترونيكي - اينترنتي و با استفاده از رايانه وعده دولت الكترونيك سيدمحمد خاتمي را تحقق بخشيده است.
شايد سيستم پليسي ۱۱۰ در خيلي از كشورها نظير ژاپن و ۹۱۱ در ايالات متحده به كار گرفته شده بود اما به كارگيري اش در پليس ايران سبب شد تا ابتكارات ديگري نيز چون مركز نظارت همگاني نيروي انتظامي به شكلي مكانيزه با يك شماره سه رقمي (۱۹۷) رقم زند.
پليس ايران گرچه تا سال ۱۳۷۹ وضعيتي متفاوت نزد مردم داشت اما به يكباره با تحولاتي چون ۱۱۰ و ۱۹۷ سطح انتظارات عمومي مردم را به شكل قابل ملاحظه اي افزايش داد به گونه اي كه امروز حتي آنان كه نيازمند مشاوره روانكاوانه هم هستند با گرفتن سه شماره ۱۱۰ به خواسته خود دست مي يابند.
نيازي به اغماض نيست. به هرحال اين تغيير و تحول نيازمند استمرار و پايداري است تا ضمن ارتقا به همه نيازهاي امنيتي پاسخ دهد. امروز نمي توانيم چشم بسته بگوييم اين نيرو مشكل و خطا دارد. بله، به واقع پليس با يك چالش عمده مواجه است و آن اين كه سر اين سازه با بدنه اش همخواني كافي ندارد. به عبارت ديگر سري كاملاً پيشرفته دارد و تني عقب افتاده. اما اين نكته را در نظر داشته باشيد كه تا پيش از انقلاب اسلامي هيچ كس جرات نداشت از پليس شكايت كند. پس از انقلاب هم وضع همين طور بود. اما اينك مي توان با مركز نظارت همگاني پليس آن هم از خانه تماس گرفت و شكايت كرد!
شايد بگويد «كي رسيدگي مي كنه؟» اما نكته همين جاست كه پليس ما اينك توانسته سطح توقعات از خود را بالا ببرد. در كدام سازمان دولتي تا اين حد آزادانه مي توان از يك نيرو، مدير يا فرماندهي شكايت كرد. شايد بر همين اساس است كه امسال سردار قاليباف در آغاز هفته گراميداشت پليس شعار جامعه مسئول، پليس پاسخگو را سر داد. به هرحال امروز ما مي توانيم از پليس خود بخواهيم و او نيز متقابلاً پذيرفته است كه خواسته ما را اجابت كند.
آن روزها به پليس مي گفتند
آن وقت ها كه نه بنز الگانسي بود و نه پليس صدودهي! نام هاي ديگري بر پليس گذاشته بودند. حافظان امنيت عمومي در دوره هخامنشيان با عناويني چون «خشتروپاون»، «شهربان»، «نگهبان»، «كاراون»، «ارك پات» و... شناخته مي شدند. در دوره اشكانيان «سازمان پوليس» تشكيل شد.
ايسنا در اين باره ضمن توضيحات قبل گزارش داده است كه در دوره ساسانيان عناويني چون «شهريك»، «ديهيك»، «كوئپان» و «نيزه داران» معمول شده است.
براساس اين گزارش در دوره اسلامي نيز «محتسب»، «شرطه»، «شحنه»، «درابون»، «حاكم» و «حافظ» بر سر زبان ها افتاده است. دوره افشاريه از عناويني همچون «كدخدا»، «داروغه»، «خليفه»، «پاسبان»، «نواب»، «كلانتر»، «گزمه» و «ميرشب» بهره جسته است. در دوره قاجاريه نيز اسامي ديگر به كار مي رفته ولي «كلانتر»، «داروغه»، «ميرشب شبگرد» و «گزمه» براي متوليان پاسداري دروني كشور به كار مي رفته است. گرچه پس از ادغام «ژاندارمري»، «كميته» و «شهرباني» نام كلانتر و كلانتري حذف شد اما با تحول پليس طي سال هاي اخير باز هم كلانتر و كلانتري به اين سازمان بازگشته است.
حالا با همه اين حرف ها شما اگر پليس بوديد چه انتظاري از خودتان و چه انتظاري از افراد دوروبرتان داشتيد؟

قتل هاي تهران
آرامش بر تهران حكمراني مي كند
صفحه حوادث بدون قتل مثل ۵۰ بدون پنج است! البته به صحت اين ضرب المثل نمي خواهد فكر كنيد. واقعيت اين است كه بازار قتل هاي تهران در شهريورماه واقعاً كساد بود.
اگر ماجراي پاكدشت برملا نشده بود واقعاً از كاربي كار مي شديم در ششمين ماه از سال ۸۳ فقط سه قتل به وقوع پيوست. انگار هيچ كس به فكر ما حوادث نويس ها نبود! خلاصه آن كه براي سه جنايت دلمان نيامد ستون «قتل هاي تهران» را خوار و خفيف كنيم. اما آرام آرام داشت يادمان مي رفت كه اصلاً قتل هاي تهران چقدر برايمان اهميت داشت!
به هرحال اين هفته با يادآوري اين مطلب كه در شهريور عدد قتل هاي تهران بزرگ به حداقل ممكن خود يعني سه فقره تنزل يافت به سراغ ماجراهاي پاييز سال ۸۳ برويم. گويي پيش بيني كارشناسان مبني بر كاهش جرايم پس از تعطيلات تابستاني به واقعيت تبديل شد.
مسعود عالي پور داديار مجتمع قضايي اطفال يكي از كساني بود كه درباره اين پيش بيني سخن گفت. وي اوايل مردادماه درباره جرايم جوانان گفت: «بزهكاري جوانان در ايام تعطيلات به اوج خود مي رسد و پس از آن نيز تا حدود ۳۰ درصد كاهش مي يابد.»
سردار محمد نوري معاون آگاهي نيروي انتظامي نيز درباره تعطيلات گفته بود: «در فصل تعطيلات با توجه به مسافرت هاي خانواده ها و خالي بودن منازل، زمينه هاي سرقت و فعاليت  باندهاي سرقت بيشتر فراهم است.»اما هنوز درباره قتل هيچ راهكاري از سوي متخصصان علوم اجتماعي و كارشناسان جنايي كشور مطرح نشده است.
دو قتل در ۱۵ روزه اول مهر
شايد برگزاري جشن ها و ايام شعبانيه هم در اين واقعه موثر باشد ولي ظرف ۱۵ روز اول مهرماه فقط دو قتل در تهران به وقوع پيوسته است.
به جز قتل در مجتمع مسكوني «آ. اس.پ» كه بعدازظهر روز شنبه ۱۱ مهر۸۳ به وقوع پيوست و مردي ۶۰ ساله با حمله دو مرد مسلح به چاقو به قتل رسيد يك واقعه ديگري نيز در هفته نخست مهرماه روي داد.
در اين ماجرا يك افغاني به دليل تعدي به همسر هم ولايتي خود قرباني يك انتقامجويي شد. احمد در پي دستگيري به بازپرس اصغرزاده در شعبه سوم دادسراي امورجنايي تهران گفت: «عطااله ۱۸ ساله همسرم را مورد اذيت و آزار قرار داده بود و به همين دليل با همكاري دوستم جمال الدين او را به خانه كشانده و پس از شليك يك گلوله با ضربه ميله آهني او را كشتم.»
اما ماجرايي كه در مجتمع آ. اس.پ روي داده ابهامات بسياري داشته است و از آن جا كه هيچ  سرقتي هم از خانه مقتول نشده فرضيه انتقامجويي را قوت بخشيده است.
آمار پنج ماهه و كاهش جنايت در تهران
آمارهاي مركز كنترل و فرماندهي پليس ۱۱۰ حكايت از آن دارد كه در مقايسه آمار قتل هاي پنج ماهه نخست سال ۸۲ و ۸۳ در تهران پايتخت كشور، نه تنها رشدي در قتل ها ديده نمي شود كه تا اندازه اي نيز ميزان وقوع كاهش يافته است.در پنج ماهه نخست سال ۸۲ در تهران ۸۷ فقره قتل به وقوع پيوسته كه اين رقم در پنج ماهه نخست سال ۸۳ به ۸۵ فقره كاهش يافته است. اما در كشور در اين مدت ـ خردادماه ۸۳ نسبت به خردادماه ۸۲ ـ از ۱۳ درصد رشد در وقوع برخوردار بوده و مردادماه ۸۳ اوج وقوع قتل ها شناخته شده است. رشد ۱۹ درصدي در مقايسه با سال قبل حكايت از اين وضعيت دارد.
گرچه تهران مقام نخست وقوع قتل در كشور را داراست اما جالب است بدانيم كه وقوع اين جرم در تهران به نسبت استان هايي نظير خوزستان، اصفهان، كرمان و فارس رشد منفي داشته است.
اما براي بررسي اوضاع و احوال قتل بد نيست اين نكته را هم اضافه كنيم كه استان يزد همواره كمترين ميزان وقوع قتل را به خود اختصاص داده است.
قتل قابل پيشگيري پليسي نيست
سردار محمد رويانيان فرمانده پليس ۱۱۰ كشور مي گويد: «قتل پديده اي اجتماعي است كه نوعاً با انگيزه هاي فردي و شخصي و براساس طغيان افراد از درون و بروز در ظاهر به وجود مي آيد كه نقش پليس در پيشگيري از قتل در مقابل نقش پليس در پيشگيري از سرقت در حداقل ممكن است زيرا پليس نمي تواند ذهن آدم ها را بخواند تا از نقشه هاي شوم آنان باخبر شده و از آن جلوگيري كند ولي مهم ترين نقش پليس در مواجهه با قتل كشف سريع و دقيق راز جنايت و دستگيري عاملان آن است.»

يك ماجراي مشابه
آزمايشگاه تشخيص درد نداريم
برديا ارسطو
شباهت  هاي بسياري در ميان «علوم پزشكي» و «علوم اجتماعي» مي توان يافت اما مهم ترين وجه اشتراك آنها بحث انسان و سلامت اوست.
در اين ميان شايد علم پزشكي قديمي تر و كهنه تر از علوم اجتماعي باشد زيرا سلامت تن و حفظ جان و تداوم بقا از پيدايش حيات انساني تا به حال ذهن آدميان را به خود جلب كرده بوده است.
با اين حال آنچه علم پزشكي را لحظه به لحظه قوي تر و به روزتر كرده تكيه اين علم به روشي است كه با آن مي توان دست به  آزمون و خطا زد. همين اثر سبب شده كه برخلاف برخي علوم كه در مقطعي از زمان به دليل عدم تكاپوي درون ساختاري و ناپويايي منسوخ شدند علم پزشكي بر پايه دستاوردهاي آزمايشگاهي خود، لحظه به لحظه بر مبناي مقتضيات زمان و مكان خود را ارتقا داده و به روز كرده است.
در اين ميان هيچ طبيب حاذقي براي دردي مزمن و زخمي كهنه دست به دامن دارويي تسكين دهنده نمي شود و وقتي دردي از اين دست برملا شده و حيات و سلامت فردي را تهديد كرده به سادگي از كنار آن نمي گذرد.
گاه حتي با وجود تشخيص عامل به وجود آورنده آن وضعيت، پس از مشخص شدن علت درد به آزمايش درباره آن درد و زخم مشغول مي شوند و همين سبب مي شود درمان، برخلاف طولاني شدن مطمئن تر پيش برود. دردهاي مزمن انساني و زخم هاي كهنه پيكره او و حتي دردهاي معمولي او حكايتي مشابه دردهاي مزمن اجتماعي و زخم هاي كهنه جامعه دارد.
اما برخلاف علوم پزشكي كه پزشك خود را موظف به كسب اطلاع از درد از طريق آزمايشگاه مي داند گويا چنين اتفاقي در علوم اجتماعي براي درمان جامعه نمي افتد.
چنين مقدمه طولاني به اين خاطر مطرح شد كه امروزه ما در پايتخت خود موضوع بحثي به نام «جنايات پاكدشت» داريم.
اين زخم كهنه به تازگي سرباز كرده ولي دست  كم بنا به اعلام مسئولان از ۲۳ اسفند ۸۱ به وقوع پيوسته است. بنابراين واقعه تلخ قرباني كردن كودكان مربوط به امروز و ديروز اين منطقه نيست، اما با برملاشدن درد و مرض اجتماعي درمان و سلامت بخشيدن به جامعه به شيوه علوم پزشكي پيش نمي رود. شايد به آن دليل كه متخصصان جامعه يا به آزمايشگاه و عملكردش اعتقادي ندارند و يا اين كه اصلاً آزمايشگاهي براي تشخيص درد و تعيين علل و مجموعه موثر در به وجود آمدن درد در دست ندارند.
درمان چنين دردهايي در جامعه ما بدون توسل به آزمايشگاه با داروهاي تسكين بخش پيگيري شده و عملاً درد را درمان نكرده است. نگاهي به زخم هاي مختلف اجتماعي و امراض درون جامعه و مشابهت هاي بسيار درون آن مي تواند گواه آن باشد كه متخصصان جامعه به درمان درد نپرداخته و فقط آن را ساكت كرده اند.
شايد به نام يادكردن از ماجراهايي مشابه تكرار مكررات باشد. اما به راستي متخصصان اجتماعي در زمان وقوع ماجراي «خفاش شب» دست به چه سري آزمايش هاي درماني زدند و از ماجرا چه نمونه برداري هايي كردند. اصلاً كارشناسان اجتماعي چه دستاوردي از ماجراي خفاش شب گرفتند؟ بهتر است اين پرونده را دوباره بازخواني كنيم. متخصصان علوم اجتماعي ما در مواجهه با «قاتل عنكبوتي مشهد» هم نه نمونه برداري كردند و نه آزمايش. عملاً در پي هر دو حادثه كالبدشكافي و آزمايش نشد و متخصصان جز درماني مقطعي نسخه اي ديگر نپيچيدند.
اين وضع درباره حوادث ديگر هم تكرار شد. ماجراي معضلات اجتماعي هم همين قصه را روايت مي كند. «دختران فراري»، «اعتياد»، «قرص هاي روانگردان»، «پارتي هاي شبانه» و... همگي نسخه هايي مقطعي براي درمان داشتند.
اينك گويا نوبت به ماجرايي رسيده كه «محمد بيجه» و «علي باغي» مسببان آن بوده اند. معاون وزيركشور در كمتر از ۲۰ روز، گذشت زمان،از برملاشدن واقعه به معرفي مقصران پرداخته است و قوه قضاييه نويد محاكمه دو متهم طي دو هفته آينده را داده است. اين كار جز عجله در درمان نيست. اينك زمان تغيير روش است. اگر امروز به فكر برداشتي صحيح از روش علوم پزشكي براي درمان دردهاي اجتماعي نباشيم فردا با دردهاي پيچيده تر و عميق تر نمي توانيم به چند قرص مسكن و آسپرين بسنده كنيم!
اينك فرصت يادآوري هم نيست. فرصت عمل و تفسير تاكتيك است. ما به تئوريسين اجتماعي نياز داريم نه تئوريسين جنايي و نه هيچ تئوريسين ديگري كه بتواند رفتارها و اعمال اجتماعي ما را نهادينه كند. اگر نگاهي كوتاه به اوضاع كنوني بيندازيم خواهيم ديد كه ما اصلاً آزمايشگاهي براي تجزيه و تحليل دردهاي اجتماعي نداريم و يا اگر چنين دستگاه هايي داريم قدرت تئوري سازي و ارايه راهكار از نتايج آن نيست.
ما متخصص داريم ولي نياز جامعه امروز ما داشتن يك سلسله متخصص اموراجتماعي است كه البته ضريب اجرايي هم داشته باشند كه براساس تجزيه و تحليل اجتماعي بتوانند تئوري لازم را ارايه و بر همان اساس برنامه عمل و اجرا را طراحي كنند و بعد متخصصاني كه اين روش ها را به اجرا دربياورند.
درست است، ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه نرخ وقوع جرايم دسته اول آن از پيچيدگي و فراواني كشورهاي توسعه يافته و پيشرفته برخوردار نيست و در چند ساله اخير پليس توانسته است با كاستي هاي امكاناتي خود عملاً جرايم را به كنترل خود درآورده و از افزايش وقوع آن پيشگيري و جلوگيري كند،ولي هنوز تئوري مطلوبي براي فرداي بهتر جامعه نداريم. اگر امروز نمونه آزمايشگاهي خود را از دست بدهيم بدون آن كه با آزمايش ها و تجزيه و تحليل ها و كالبدشكافي هاي لازم روش هاي درمان و يا پيشگيري را استخراج و براي آينده تئوريزه كنيم باز هم در پي وقوع حوادث مشابه سردرگم و دستپاچه به دنبال مقصر مي گرديم و از اصل ماجرا غافل مي شويم.
اينك زمانه رستم و سهراب نيست كه فقط نوشدارو به كار درمان بيايد! درمان هر دردي هم با نوشدارو نيست.

از بايگاني پرونده هاي جنايي
مرگ مبهم يك پدر
روزمرگي ها معمولاً قدرت درك و فهم مسايل را از هركسي مي گيرد. شايد به همين دليل است كه مي گويند آدميان خوابند، وقتي مردند آنگاه تازه بيدار مي شوند و درمي يابند چه كرده اند.
اين حكايت براي حوادث كشور هم مصداق پيدا مي كند. براي همين بد نيست هر حادثه اي را مرور كنيم. مطمئن باشيد درون آن نكته ها و مسايل بسياري مي توان يافت كه هم در قالب يك تجربه، روزي به كار مي آيند و هم اگر نقصي در روند رسيدگي به پرونده بوده مشخص مي شود.
مي گويند ماهي را هر وقت كه از آب بگيري تازه است. پس جلوي اين جور اتفاقات و حوادث را هم هر وقت بگيريم منفعت است به ويژه آن كه اعتماد عمومي نسبت به پليس و دستگاه قضايي را افزايش مي دهد. مهم ترين مسئله اين است كه وقتي حادثه اي اتفاق مي افتد يك نفر متهم به ارتكاب است. وقتي قتلي روي مي دهد وضع كاملاً متفاوت است زيرا پاي حيات دو نفر در گرو است. يكي كه به قتل رسيده و ديگري كه به دليل ارتكاب قتل بايد مجازات شود. فرقي هم نمي كند ديگري را بكشد يا اين كه پسري به اتهام قتل پدرش دستگير شود!
پدركشي، اتهام اوليه
ماجرا بعد از يك تعطيلي بازگو شد. اما به موجب يك تعطيلي ديگر فرصت كوتاهي بود كه بتوان به اصل ماجرا پي برد.
حدود ظهر شنبه ۲۰ مهر ۸۲ همه خبرنگاران در اتاق بازپرس شعبه دوم دادسراي امورجنايي تهران حاضر شدند. بازپرس خيلي سريع و بي حوصله گفت: «ماجرا يك قتل است. مقتول عباس ۳۴ ساله و قاتل امير ۱۴ ساله. پسري پدرش را كشته. پسر داشته CD مبتذل نگاه مي كرده و پس از تذكر پدر چاقويي را به سمت او پرتاب كرده كه منجر به قتل پدرش شده. داستانش را خودتان بنويسيد.»
هيچ توضيح ديگري از زبان بازپرس به خبرنگاران ارايه نشد. حتي مكان وقوع حادثه هم به درستي اعلام نشد ولي موضوع مربوط به شرق تهران بود. به هرحال با توجه به نوع قتل و اين كه يك قتل خانوادگي بود نمي شد ساده از كنار آن گذشت. به ويژه آن كه اگر ماجرا صحت مي داشت يك داستان جذاب براي صفحه حادثه رقم مي خورد. از آن جا كه روز يك شنبه ۲۰ مهر ۸۲ تعطيل بود روزنامه ها همگي روز شنبه تعطيل بودند. بنابراين فرصتي بود كه به سراغ كلانتري مربوطه رفت و از نزديك پسري را كه پدرش را به قتل رسانده بود ديد. چند كلانتري در شرق تهران بود كه مي شد ماجرا را از آنها جويا شد. كلانتري تهرانپارس، كلانتري افسريه و چند كلانتري ديگر. بالاخره پس از چند تماس تلفني رد قتل در كلانتري ۱۵۶ افسريه گرفته شد.
سرگرد لطيف افسر وقت كلانتري وقتي در برابر خواسته خبرنگاران قرار گرفت خواستار هماهنگي با فرماندهي پليس تهران شد. دقايقي بعد وقتي از طريق محمدرضا طوراني رئيس مركز اطلاع رساني فرماندهي انتظامي تهران بزرگ براي ديدن آن پسر هماهنگي شد افسر كلانتري گفت اين بچه را تحويل دادگاه داده ايم.
از آن جا كه طبق قانون افراد زير ۱۸ سال در صورت ارتكاب جرم در دادگاه ويژه اطفال محاكمه مي شوند اين اتفاق كاري منطقي بود، اما اين آغاز يك ماجراي مبهم بود.
از اتهام قتل تا ابهام در قتل
روز دوشنبه ۲۱ مهر ۸۲ روزنامه ها خبر را منتشر كردند همه نوشتند كه پسري در حال ديدن CD مبتذل و در پي تذكر پدر، او را با چاقو مورد ضرب و جرح قرار داده و منجر به قتل پدرش شده است. اين خبر به نقل از مجيد متين راسخ بازپرس ويژه قتل گزارش شد و بدين ترتيب اتهام قتل متوجه امير ۱۴ ساله شد.
اما با وجودي كه افسر كلانتري گفته بود امير را به دادگاه ويژه اطفال تحويل داده است تا پايان وقت اداري دوشنبه ۲۱ مهر ۸۲ چنين اتفاقي نيفتاده بود.
با اين وضع پس از ارجاع پرونده به دادگاه اطفال و سير مراحل اداري موضوع براي رسيدگي به قاضي «احمد مظفري» سپرده شد. نخستين بررسي ها نشان داد كه «امير» كه به اتهام قتل پدرش بازداشت شده ۱۱ ساله است و نه ۱۴ ساله.
گرچه براساس قانون آيين دادرسي كيفري و قانون مجازات اسلامي پسراني كه به سن بلوغ نرسيده اند مسئوليت كيفري ندارند اما به هرحال اين نكته حكايت از آن داشت كه اطلاعات با عجله و بدون بررسي لازم كسب و به خبرنگاران داده شده بود.
پس از اين مسئله احمد مظفري كه تحقيقات خود را در اين باره آغاز كرده بود متوجه برخي ابهامات در قتل شد. اعترافات پسر ۱۱ ساله نشان مي داد كه او چاقوي ميوه خوري كه مادرش در حال تهيه سالاد با آن بوده را به طرف پدرش پرتاب كرده و در پي وقوع اين حادثه به سرعت خانه را ترك كرده است. در حالي كه وقوع ماجرا مدت زماني بعد گزارش شده است.
نخستين ابهام در ماجرا از همين جا برملا شد زيرا پرتاب چاقو از يك فاصله نمي تواند آنقدر قدرت داشته باشد كه ضمن جراحت عميق منجر به مرگ شود.
بنابراين قاضي مظفري از پزشكي قانوني درخواست كرد ضمن بررسي ماجرا نتيجه كالبدشكافي و علت اصلي مرگ و نوع ضربه يا ضربه هاي ورودي را تعيين كرده و گزارش دهد.
اما مسئله ديگري هم بود كه حكايت از يك اطلاع رساني غلط داشت. تحقيقات احمد مظفري قاضي دادگاه اطفال نشان مي داد كه امير در حال بازي با وسيله كامپيوتري «سگا» بوده و در همين حين پدر امير چندبار با لحني تند از او مي خواهد كه به خواهر كوچكترش فرصت بازي بدهد. پس از اين پدر امير با زدن چنگال به او وي را وادار به دادن فرصت بازي به خواهر مي كند.
او نيز چاقويي به سمت پدر رها كرده و از خانه مي گريزد. غروب يا وقتي كه هوا تاريك شده بود مسئله قتل و... به ميان مي آيد و پليس در پي اظهارات مادر و دايي امير اقدام به دستگيري اين پسر ۱۱ ساله مي كند. گرچه يك سال از زمان وقوع حادثه مي گذرد و تقريباً براي قاضي مظفري بي گناهي امير در عين بي مسئوليتي او از منظر كيفري روشن شده است اما مسئله وقوع قتل هنوز دچار ابهامات بسياري است.

|  ايران  |   هفته   |   جهان  |   پنجره  |   داستان  |   چهره ها  |
|  پرونده  |   سينما  |   ديدار  |   حوادث   |   ماشين   |   ورزش  |
|  هنر  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |