سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۲- سا ل يازدهم - شماره ۳۲۰۱ - Oct.21, 2003
پيشنهادي براي برچيدن خودروهاي فرسوده
017416.jpg
در اين كه بايد اتومبيل هاي فرسوده در سطح شهرها برچيده شود جاي هيچ بحثي و شكي نيست و اتفاقاً امري معقول و ضروري نيز مي باشد. در اين كه اتومبيل هاي فرسوده متعلق به قشر متوسط به پايين است نيز جاي شك و شبهه اي نمي باشد. اما چگونگي حل اين مسئله  به علت مسائل عمده  حاشيه اي آن چالشي اساسي روبه روي دولت مردمي و حكومت حامي مستضعفين است.
اين كه آيا اين بحث و قوانين مربوط به آن در محدوده اختيارات يك سازمان، يك وزارتخانه يا هيأت دولت مي باشد يا اين كه بايد مجلس يا شوراي نگهبان نيز با توجه به ابعاد اثر آن تصميم گيري كنند نيز موضوع ديگري است.
اتومبيل هاي فرسوده در بازار حاضر قيمتي حدود يك ميليون به بالا براي صاحبان آنها دارد. آيا بايد با وضع يك قانون ارزش مالي آنها را يك شبه به صفر رساند، آيا معقول اين نيست كه بگوييم اتومبيل هايي كه از امروز وارد بازار مي شود تا ۱۵ سال ديگر بايد از رده خارج شوند كه خريدار نيز با اين ذهنيت سراغ خريد اتومبيل برود و به عنوان يك قانون از قبل بداند كه سرمايه اش ظرف ۱۵ سال مستهلك مي شود و در آخر نيز با علم به اين موضوع اتومبيل اش را به راحتي از رده خارج كند.
سؤال اين است: آيا بايد اتومبيل هاي قشر فوق را از دستشان گرفت و آنها را در يك چالش مالي جدي به لحاظ تأمين وسيله نقليه انداخت يا اين كه به آنها كمك كرد تا ضمن حفظ ارزش ريالي فعلي اتومبيل شان، بتوانند آن را نو كنند.
آيا اين شرايط تنها بايد فرصتي براي اتحاد مشترك كارخانجات داخلي و بانك ها شود كه يكي محصولاتش (آن هم با كيفيتي كه درصدي از آنها در روزها و ماه هاي اول استفاده راهي تعميرگاه مي شوند) و ديگري وام هاي بهره دارش را آب كند. اين وسط آن كه ضرر مي كند صاحب اتومبيل فرسوده اي است كه مالش يك شبه بي ارزش شده است.
آنچه پيشنهاد مي شود اين است كه مسئولان با كمي همه جانبه نگري اجازه ندهند تجربه و خاطره تلخي از اين تغيير در اذهان قشر متوسط به پايين شكل بگيرد و باقي بماند، بلكه شرايطي ايجاد كنند كه نشان دهنده توجه دولت مردمي به اين قشر باشد و خاطره اي شيرين براي آنها باقي بگذارد.
يك جنبه اين مسئله كه همانا ايمني، آلودگي هوا يا ترافيك مي باشد نبايد باعث شود كه جنبه ديگر اين موضوع كه همانا ارزش ريالي اتومبيل هاي فوق براي صاحبانش كه بيشتر قشري شناخته شده مي باشند فراموش شود.
براي مثال پيشنهاد مي شود كه دولت اجازه دهد صاحبان اتومبيل هاي فوق با اسقاط اتومبيل شان بتوانند نسبت به وارد كردن يك اتومبيل با حداكثر عمر ۲ تا ۳ سال از خارج، كه قيمت نسبتاً مناسبي دارند، با تعرفه اي مناسب اقدام نمايند كه مابه تفاوت ارزش ريالي آن در داخل جبران ارزش ريالي اتومبيل اسقاطي شان را بنمايد.
ممكن است گفته شود واردات از خارج لطمه به توليد داخل مي زند. جواب اين است كه در همين حال كه اتومبيل هاي فرسوده وجود دارند توليدات داخلي به اندازه كافي بازار دارند در اينجا فقط بحث تبديل اتومبيل فرسوده به اتومبيل نو مي باشد.
اگر بناست مشكل ترافيك، آلودگي و... حل شود همه اقشار بايد بهاي آن را بپردازند نه فقط قشر مستضعف، كه اهداف عاليه نظام جمهوري اسلامي تأمين رفاه آنها بوده است.
محمد سعيد فايض

طنز خوانندگان
من، سيگار و عزيزخان
017414.jpg
هر هفته در ميان نامه هايي كه از سوي خوانندگان عزيز همشهري به صفحه سخنگاه آزاد مي رسد، به نوشته هايي برمي خوريم كه گويي جهاني از ذوق و خوش قريحگي در آنها نهفته است. منظور نامه هايي است كه چاشني طنز دارند. براي تشويق اين عزيزان از اين پس، نامه ها و مطالب طنزآميز را در همين ستون، درج مي كنيم.
«سخنگاه آزاد»
بگومگوي اهل و عيال بالاخره كار خودش را كرد و اينجانب از طلوع آفتاب يكي از روزهاي تيرماه ماضي سيگار را كنار گذاشتم. راستش، طعنه هاي باجناقم كه مثل ورزشكاران، هيكلش را ساخته و دم به ساعت سربه سرم مي گذاشت، بيشتر وادارم كرد كه از جرگه سيگاري ها خارج بشوم. دو سه روز اول خيلي حالم رو به راه نبود، بزاق دهانم مدام ترشح مي كرد، تنم گاهي گرم مي شد و گاهي سرد، انگار تب و لرز خفيفي عارضم مي شد. ماشاءالله اشتها پيدا كرده بودم،  اما بعد از خوردن غذا در نوبت هاي سه گانه انگار كه گمشده اي داشتم. مزه غذا را نمي فهميدم و بگويي نگويي بهانه مي گرفتم و سر اهل خانه داد مي زدم. اما يواش يواش داشت حالم جا مي آمد كه چشمتان روز بد نبيند،  تمام تنم پر شد از غده! آنهم غده هاي ريز و درشت! وحشت برم داشته بود. خانم و بچه ها مدام سفارش مي كردند بروم پيش دكتر، اما راستش مي ترسيدم و پيش خودم مي گفتم،  اگر بگويد،  زبانم لال،  يك جور ناخوشي لاعلاجه چكنم؟! اين بود كه نه تحمل ناخوشي نوظهور را داشتم و نه جرأت رفتن پيش دكتر را و شب و روز ،  دلم مثل سير و سركه مي جوشيد و تنم آب مي شد. گاهي پيش خودم مي گفتم: فلاني،  آبت نبود نونت نبود،  سيگار ترك كردنت چي بود..؟! تو همين گيرودار و به قول تحصيلكرده ها جدال دروني،  زن عمويم، سلطان خانم آمد احوالپرسي من، همان كه از بس، براي فاميل نسخه  مجاني پيچيده بود، اسمش را گذاشته بوديم دكتر سلطان!...
توي اتاق پذيرايي، همه بستگان و آشنايان كه براي عيادتم آمده بودند، كيپ هم نشسته و همگي سراپا گوش بودند ببينند، سلطان زن عمو چه تجويزي مي فرمايند. پس از آنكه مقادير معتنابهي چاي و شيريني و ميوه تناول گرديد، نسخه زن عمو هم صادر شد. بايد از چند نوع داروي گياهي ضمادي مي ساختيم و مي ماليدم به تنم تا غده ها محو شوند. هنوز از طبابت سلطان زن عمو فارغ نشده بوديم كه باجناق هيكلي ام با يك قوطي قرمز رنگ سررسيد و گفت: كه آن دارو را از يك پاكستاني گرفته و گويا از عصاره نيش عقرب و چند نوع رطيل تهيه شده و مي تواند براي من افاقه كند، دردسرتان ندهم تا روز به شب برسد،  ده نوع دارو و ضماد مختلف ، وارد خانه ما شده بود و من مانده بودم مات و متحير كه چكار كنم؟  دست بر قضا،  حدود ساعت ۱۱ شب تلفن زنگ زد و به قول معروف از آن سوي سيم،  صداي آشنايي به گوشم رسيد. خودش بود عزيزخان، ... همان كه دوره دبيرستان همكلاسي  من بود و از بس عصا قورت داده بود و با كسي نمي جوشيد،  بچه ها اسمش را كه عزيز بود، گذاشته بودند عزيز خان! اما همين آدم با همين خصوصيات يك ضرب از سد كنكور گذشت و شد پزشك و بنده هم قسمتم بود كه بشوم كارمند! نمي دانم چه جوري و از كجا شنيده بود كه ناخوش هستم و با تني پر از غده، غصه دار و خانه نشين شده ام. عزيزخان بعد از يك احوالپرسي مختصر گفت: فلاني، فردا عصر خودت را به مطب من برسان تا با يك آمپول درمانت كنم! انگار خواب مي ديدم. اين پيغام را وقتي گرفتم كه اخوي خانمم كه اهل دود است، سيگاري را گيرانده و بيخ چانه ام گرفته بود و مدام مي گفت كه گويا تن من مبتلا به كمبود نيكوتين شده و از اين حرف ها و من هم وسوسه شده بودم كه سيگار را بگيرم كه تلفن زنگ زد و باقي اش آنچنان شد كه مي دانيد. آمپول عزيزخان انگار آبي بود كه روي آتش ريخته باشند. ظرف چهار روز غده ها ناپديد شدند. اشتهايم برگشت و شادماني آمد به جمع خانه ما! عزيزخان گفته بود كه اين غده ها از جنس چربي ويك نوع واكنش طبيعي بدن براي دفع باقي مانده نيكوتين در خون است و از اين حرفها ... خدا عوضش بدهد كه بنده را از يك مخمصه درست و حسابي بيرون آورد. حالا چند ماهي از آن روزها مي گذرد. هيكلم كلي رو آمده و صبح ها ورزش و نرمش مي كنم. شكر خدا همه خوشحال اند. اما فقط باجناق هيكلي ام اين روزها به من چپ چپ نگاه مي كند. خدا را چي ديدي،  شايد توي هيكل، رقيبش شدم!
اسفنديار - ش - تهران

خانه كجاست؟
تازه از رفت و روب خانه خلاص شده بودم كه دوستي از راه رسيد و پيشنهاد كرد كه براي خريد از مغازه لباس فروشي همراهي  اش كنم. وقتي قدم به بيرون از خانه گذاشتم با صحنه اي زشت و تكان دهنده روبه رو شدم. كنار نهر آب، مقدار زيادي دوده بخاري انباشته شده و آب سياهرنگي ، نهر را فرا گرفته بود. وزش يك باد كافي بود تا دوده سياه به هوا برخيزد و به حلقوم شهروندان برود. اين روزها كه كم كم به فصل سرما نزديك مي شويم، مسلماً  در بسياري از خانه ها به رسم معمول همه ساله سرويس بخاري و دودكش ها انجام مي شود، اما آيا سزاوار است كه دوده هاي جمع شده را در معابر و خيابان رها كنيم. آيا نينديشيده ايم كه اين دوده ممكن است به ريه ظريف و حساس كودكان ما و شما نفوذ كند.
خيابان، نهر و گذرگاه ها، هم خانه ما محسوب مي شوند، مگر نمي گوييم شهر ما خانه ماست. پس بايد به اين اصل مردمي وفادار باشيم تا حقوق همه شهروندان حفظ شود. معمولاً  بسياري از ما به نظافت محيط خانه خودمان خيلي بها مي دهيم، اما فراموش مي كنيم كه شهر هم خانه بزرگتر ماست و بايد در نظافت آن كوشا باشيم. آن شهروند عزيز بايد دوده ها را در يك كيسه نايلوني سربسته قرار مي داد تا محيط زيست محله اش سالم تر بماند. وقتي مي توانيم محيط زيست شهرمان را حفظ كنيم كه اين مراقبت هاي كوچك اما مهم را به انجام برسانيم. آلودگي محيط زيست شهر، زندگي همه ما را دستخوش خطر خواهد كرد.
سمانه بامشاد

براي حفظ جنگل جدي تر بينديشيم
017418.jpg
سخن امروز من كوتاه و واضح در مورد جنگل هاي شمال كشور است. جنگل هايي كه متعلق به دوران سوم زمين شناسي و جزو ذخاير زيست كره محسوب مي شود. تمامي ما انسان ها تا حدودي از فوايد جنگل ها مطلع هستيم و مي  دانيم كه جنگل ها ريه هاي كره  زمين محسوب مي شوند. آنها از فرسايش آبي و بادي مي كاهند، داراي تنوع زيستي وافري هستند، به عنوان زيستگاه حيات وحش مطرح مي شوند و از نظر اقتصادي و بوم شناختي بسيار با ارزش مي باشند. اينها بخشي از ارزش هاي جنگل است. پس بي هيچ شك و شبهه اي جنگل هاي شمال كشور ما نيز اين فوايد را دارا مي باشند پس چرا نبايد در حفظ آن كوشا باشيم؟ آيا حفاظت از جنگل يعني برداشت بي رويه چوب از آن بدون توجه به توسعه پايدار؟ آيا حمايت از جنگل يعني استفاده بيش از حد از بخش هاي با ارزش آن براي تفرج و خوش گذراني بدون در نظر گرفتن خسارات وارده به آن؟ آيا ما دوستداران محيط زيست بايد به اين علت كه مديريت جنگل ها تحت نظارت ارگان ديگري است سكوت اختيار كنيم؟ آيا بايد صداي اره هاي برقي را در حين قطع درختان سبز و تنومند نشنيده گرفت؟ آيا بايد ديدن ماشين هاي حامل چوب و بخش هاي تخريب شده جنگل را ناديده گرفت؟ پس بياييد براي حفظ اين ميراث ملي كمي جدي تر بينديشيم.
سامره  فلاحتكار-دانشجوي محيط زيست

باد پائيز و عطر خوش مدرسه
017412.jpg
هنوز ماه مهر است و شهر آكنده از عطر و شميم مدرسه و تماشاي دختران و پسراني كه راهي مدرسه مي شوند، خاطرات خوش دوران كودكي و مدرسه رفتن را در ذهن بزرگترها زنده مي كند. نوشته اي كه پيش رو داريد، بازتابي از همين خاطره هاست و پاسداشتي از مناسبات خوب آدم ها و محبت هاي بيكران مادر...
«سخنگاه آزاد»
تند تند حاضر شدم و جلوي در ايستادم، با چشماني نگران به مادر چشم دوخته بودم. اين پا و اون پا مي كردم و به درون اتاق سرك مي كشيدم، مادر، لباس هايش را پوشيده بود و با دقت موهايش را شانه مي كرد، بعد آنها را بافت و با سنجاق به پشت سر زد، جورابهايش را پوشيد، از اضطراب اينكه دير شده، مرتباً تكان مي خوردم و دستهايم را بهم مي زدم و قدري مضطرب بودم. ناگهان مادر، موقع برداشتن چادرش، نگاهي به من كرد، گفت: بدو تا دير نشده ... بعد چادرش را زير بغل زد، كليد را از سر طاقچه برداشت، كفشهايش را از گنجه درآورد و در دالان گذاشت، زير لب، گويا سوره اي مي خواند و بسم الله مي گفت و خانه را به امان خدا مي سپرد. چادرش را به سر انداخته و دو سر چادرش را با دندان محكم گرفته بود، كه راه افتاديم. ساعتي بعد در مقصد بوديم.
جائي شلوغ و پر از آدمهاي سردرگم كه به اين طرف و آن طرف چشم مي انداختند، لحظه اي دم در مغازه ها مي ايستادند و اجناس را زير و رو مي كردند. ما هم مي رفتيم تا به قسمت پارچه فروشها رسيديم. آنقدر دور و برم را آدمهاي جورواجور گرفته بود كه از ترس، چادر مادر را رها نمي كردم. بوهاي عجيبي فضا را پر كرده بود. با صداي بال زدن كبوترها، متوجه سقف بازار شدم، به آن فضاي كاملاً عجيب كه در نورهاي تابيده از روزن ها، عجيب تر مي نمود. چنان مجذوب شده بودم كه لحظاتي همچنان سر به هوا مي رفتم. گاهي صداي چرخ دستي ها بر همهمه هاي نامفهوم غالب مي شد. نشاط خاصي در وجودم بود. در همهمه ها و آمد و شدها، صميميتي شگفت انگيز موج مي زد. رنگهاي شاد و زنده پارچه ها و لباس ها و بوي نمناك كه با آبپاشي جلوي حجره ها به هوا برخاسته بود، شعف و شادي را بيشتر كرده بود. پارچه فروش توپ هاي پارچه ارمك را با مهارت روي ميز باز كرد. مادرم، پارچه مورد نظرش را نشان داد. مادرم گفت، ۲ متر و ۲۰ سانت لطف كنيد ببريد، حاج آقا هم پارچه باز شده را با متر آهني كه روي آن گذاشته بود، به موازات صورت با شگردي خاص، متر كرد و دست آخر ده سانت سخاوت به آن اضافه نمود، تا بركت براي كار خودش و مباركي براي ما به ارمغان آورد. پارچه را تا كرده و در روزنامه پيچيد. با هم از مغازه  خارج شديم. در راه بازگشت يك يقه سفيد گيپور و يك جفت جوراب ساق كوتاه سفيد و قدري خرت و پرت و دسته اي سبزي تازه خريد، با اتوبوس به خانه برگشتيم، مادر غذا را به سرعت آماده كرد. بعد از آن چاي خورد و بعد چرخ خياطي اش را آورد، من هم با شوق كنارش نشستم، مادر شروع به اندازه گيري كرد، قيچي را برداشت، پارچه را بريد و به سرعت مشغول دوخت و دوز شد، تا شب كارش طول كشيد، من ديگر نفهميدم چه موقع كارش تمام شد، چون از فرط خستگي در كنار چرخ خياطي خوابم برد، صبح زود وقتي با صداي گرم و نوازشهاي مادر بيدار شدم، با عجله دست و روي خود را شسته و وقتي وارد اتاق شدم، روپوشم را ديدم كه تميز و مرتب و اتو شده به در كمد آويزان بود، از شوق پوشيدن آن، سريع صبحانه ام را خوردم، مادر در پوشيدن روپوش كمكم كرد، يقه سفيد را روي آن بست، موهايم را شانه كرد و روبان پاپيون شده سفيد قشنگي به روي موهايم زد، جورابهايم را پوشيدم، نگاهي به آينه كردم، آينه به من لبخند مي زد و مادر از لبخند من، تبسمي زيبا و رضايتمند بر چهره داشت، با آنكه صورتش خسته مي نمود؛
كيف كوچكم را كه فقط يك مداد و يك دفتر در آن بود برداشتم، سكه اي كه مامان به دستم داده بود، در جيب گذاشتم، در جيب ديگرم دستمال كوچك پارچه اي و يك ليوان پلاستيكي بود. براي اطمينان، نگاهي به آنها كردم، همه چيز سر جاي خودش بود، دلم مي خواست، دستهاي مهربان مادر را مي بوسيدم، اما خجالتي ناخواسته مانع از آن مي شد، نهايت سپاسم را در چشمانم ريختم و با حركت دستم، موج احساساتم را برايش با خداحافظي بيان كردم، انگار پرواز مي كردم، روانه مدرسه شدم. از آن زمان، سالهاي بي شماري مي گذرد، اما هنوز هم كه هنوزه، وقتي باد پائيزي، عطر خوش مهر را مي آورد و در خنكاي صبح، زنگ مدرسه را مي شنوم، به ياد خاطرات قشنگ آن روزها و مهربانيهاي مادر، اشك در چشمانم حلقه مي زند و دلم سخت مي گيرد و آرزو مي كنم كه كاش مادر زنده بود.
پران- قاجار

سخنگاه آزاد
اجتماعي
ادب و هنر
اقتصادي
آموزشي
انديشه
خارجي
سياسي
شوراها
شهري
علمي فرهنگي
محيط زيست
معلولين
موسيقي
ورزش
ورزش جهان
صفحه آخر
همشهري اقتصادي
انفورماتيك
همشهري ضميمه
بازارچه همشهري
|  اجتماعي   |   ادب و هنر   |   اقتصادي   |   آموزشي   |   انديشه   |   خارجي   |   سخنگاه آزاد   |   سياسي   |  
|  شوراها   |   شهري   |   علمي فرهنگي   |   محيط زيست   |   معلولين   |   موسيقي   |   ورزش   |   ورزش جهان   |  
|  صفحه آخر   |  
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   شناسنامه   |   چاپ صفحه   |