داستانک

  • گربه‌ی خل و چل

    گربه‌ی خل و چل

    گربه‌ی خل و چلی بود که همه‌اش لاف می‌زد؛ عین جناب‌خان. می‌گفت دیروز آن‌قدر پرواز کردم که گلویم خشک شد. تکه‌ای ابر کندم و خوردم. بعدش آن‌قدر رفتم و رفتم و رفتم بالای بالا که رسیدم به فضا.

  • گریه‌ی اجباری

    داستان

    گریه‌ی اجباری

    «ایستگاه بعد: فردوسی.» طبق معمول گوینده‌ی محترم مترو قاتی کرده و ایستگاه‌ها را جلو و عقب می‌گوید. زنی که روی صندلی نشسته با ترس از خواب می‌پرد و می‌گوید: «فردوسی؟»

  • شمس و بوی سیب

    داستان

    شمس و بوی سیب

    شمس، آرام ظهر تابستانی‌اش را خمیازه ‌کشید. بوی سیب می‌آمد. بوی سیب‌هایی که در سبد جا خوش کرده بودند. شمس، موهای‌ قهوه‌ای‌اش را ریخته بود روی شانه‌هایش. پاهایش را روی فرش می‌کشید و راه می‌رفت.

  • پستچی

    داستان

    پستچی

    با دست‌های لرزان و لبخند، کاغذی را که شبیه اولش سفید و تمیز نبود و پر شده بود از جمله‌های کوتاه و بلند، توی پاکت گذاشت. دو تا تمبر از ته جعبه درآورد و با دقت روی پاکت چسباند.

  • گل‌های خط‌خطی

    گل‌های خط‌خطی

    داستان>مجید شفیعی: با مامان رفته بودیم خرید. تورج هی از این‌طرف می‌دوید آن‌طرف؛ از آن‌طرف می‌پرید این‌طرف. مثل این‌که از قفس فرار کرده بود.

  • به صرف دوچرخه

    به صرف دوچرخه

    نوشته‌ها و تصویرگری‌‌های نوجوانان در تولد ۱۵ سالگی هفته‌نامه‌ی دوچرخه

  • زنگ

    داستان

    زنگ

    زنگ در خانه‌مان به معنای واقعی گوش‌خراش بود و همین صدای گوش‌خراش از خواب بیدارم کرد. باران شدید می‌بارید. کوچه ساکت ساکت بود. فکر کردم شاید کارمند اداره‌ی باباست، ولی به خودم گفتم دیوانه شدی؟!

  • يادداشت

    انواع آرزوهای من

    من که دیگه حال آرزو‌کردن ندارم. نه این‌که آرزویی نداشته باشم، نه! فقط... دیگه نمی‌دونم به دردم می‌خورن یا نه. مثلاً برآورده شدن آرزوی هشت‌سالگی‌ام خوشحالم می‌کنه؟

  • دو  نفر

    دو نفر

    - خوبی؟ - اوهوم. سرم درد نمی‌کنه. - بیرون رو ببین. هنوز ترافیکه. بیا بریم پشت‌بوم بشماریمشون. - لازم نیست. - مگه حتماً باید لازم باشه؟ - لابد.

  • فیل توسی

    فیل توسی

    هدا حدادی: باران آمد. بالأخره بعد از یک عالم وقت که هوا دودی و آلوده بود، باران آمد. چند روز قبل، هوا آن‌قدر کثیف بود که مدرسه‌ها را تعطیل کردند.

  • غرور

    غرور

    «گفتی بچه‌ها مسخره‌ام می‌کنن و دستم می‌اندازن و آبروم می‌ره، باید کلاس برم، گفتم باشه برو. رفتی، کلاست افتاد با یک مشت بچه‌ی کوچک‌تر از خودت. گفتم نرو، گفتی خیلی طول نمی‌کشه.

  • رادیو موج قدیم

    داستان

    رادیو موج قدیم

    آقابزرگ رادیو را به گوشش چسبانده و موج آن را تغییر می‌دهد، ولی هیچ صدایی، جز خرخر به گوش نمی‌رسد. توی ایوان نشسته‌ام و به سروصدای بچه‌ها که توی کوچه گل کوچک بازی می‌کنند، گوش می‌دهم.

  • پرده‌ی آخر

    داستانك

    پرده‌ی آخر

    حسین تولایی: شیر پیر در مرکز میدان

  • زنگـ فیزیک

    زنگـ فیزیک

    جامدادی سرمه‌ای‌ام را باز کردم و خودکار مشکی را با هزار دردسر از وسط آن همه شلوغی بیرون کشیدم. بعد بالای ورقه‌ی تاخورده‌ی روی میز نوشتم: «راستی امروز عصر می‌خوام داستان رو بنویسم. به‌نظرت کدوم یکی از اون‌هایی رو که برات تعریف کردم، بهتره؟»

  • خواهرم  یا استگوساروس... مسئله این است!

    خواهرم یا استگوساروس... مسئله این است!

    وقتی از غول چراغ جادو خواستم تا خواهرم را با یه استگوساروس عوض کند، واقعاً فکر نمی‌کردم گرفتار شوم. دلم خوش بود که اگر خواهرم باهوش است، درعوض استگوساروس، دایناسور کم‌هوشی است و مغزش اندازه‌ی گردوست!

  • شـب نـاآرام

    شـب نـاآرام

    توی گوشم صدایی جز ویزویز پشه نبود. با دستم هی او را از جلو گوشم کنار می‌زدم، ولی فایده‌ای نداشت. سمج‌تر از این حرف‌ها بود. خوابم نمی‌برد.

  • مدرسه‌ی ارواح

    مدرسه‌ی ارواح

    داستان>اولین روزی بود که سر کلاس درس حاضر می‌شدم. قرار بود در منطقه‌ی دورافتاده‌ی شهر تدریس کنم. صبح زود راه افتادم. آن قدر شوق و ذوق داشتم که اصلاً نفهمیدم چه‌طور آن‌همه راه را رانندگی کردم.

  • نیمکت آشتی

    نیمکت آشتی

    داستان> اسکیت‌ها را از پایم درمی‌آورم و کنارم روی نیمکت می‌گذارم. پاهایم توی اسکیت دم‌ کرده و انگشت‌هایم گِزگِز می‌کند.

  • آشتی

    آشتی

    زهره حیدری‌شاهی: دیروز، امروز، فردا. امروز، دیروز... فردا، ساعت بعد، یک لحظه بعد، همین لحظه، حالا، حالا، حالا...

  • فوتبال

    فوتبال

    فقط صدای محمد توی گوشم است. آخرین چیزی که از بچه‌ها یادم می‌آید، یک کابوس کش‌دار است. فکر می‌کنم زمان ایستاده. زمان از وقتی ایستاد که محمد فریاد زد: «گـــــــــــل!»

  • باد شمال، باد جنوب

    باد شمال، باد جنوب

    هدا حدادی: شور مثل گرما، شیرین مثل سرما، خواهرم باد شمال، من باد جنوب. من سرخ، من تبدار، من بازیگوش، من زیبا.

  • راز

    راز

    از این‌که نیلوفر نگذاشته بود از لپ‌تاپش استفاده کنم و فیلم‌های بافت مویی را که سحر برایم ریخته بود، نگاه کنم نه ناراحت بودم، نه عصبانی. جروبحث هم نکردم.

  • رو بــــه رو

    رو بــــه رو

    از روی تخت بلند می‌شوم. چشم‌هایم را می‌بندم و چند نفس عمیق می‌کشم. عضلاتم گرفته است. دیشب نتوانستم بیش از چند دقیقه چشم روی هم بگذارم. تا صبح سرفه می‌کردم و حالت تهوع داشتم.

  • آزمایش خون

    آزمایش خون

    کنار مادرم روی صندلی نشسته‌ام. از همه‌جا بوی الکل و آمپول می‌آید. مادرم با آرنجش به من می‌زند: «پاشو... دارن صدامون می‌زنن.»

  • راوی داستان فراری است

    راوی داستان فراری است

    ساعت شش و سی دقیقه‌ی بعدازظهر بود. کوچه زیر آفتاب مرداد چرت می‌زد. گربه‌ها زیر ماشین‌ها لم داده بودند و کوچه را می‌پاییدند.

  • یکـ اتفاق ساده

    یکـ اتفاق ساده

    از میان لباس‌های رنگی یک لباس تیره را انتخاب می‌کند و بی‌حوصله در چمدان را می‌بندد.

  • پونه‌های گونه‌های مادرم

    پونه‌های گونه‌های مادرم

    سمیرا قیومی: مادر نشسته بود توی حیاط.

  • تابستان خوش بگذرد!

    تابستان خوش بگذرد!

    سولماز خواجه‌‌ وند: «چاکچاکا» قیافه‌اش شبیه همه‌ی بچه‌های مدرسه بود.

  • پرواز پـنـجره

    پرواز پـنـجره

    هدا حدادی: وقتی پنجره به‌دنیا آمد روی دیوار سمت چپ اتاق بود. یک دیوار سیمانی خاکستری رنگ از میانش پیدا بود.

  • غافل‌گیری

    غافل‌گیری

    داستان> راهرو مدرسه برعکس همیشه سوت‌‌وکور است. معمولاً بچه‌های کلاسمان این‌جا را به تشک کشتی و رینگ بوکس تبدیل می‌کنند.