داستانک

  • انارها

    انارها

    داستان > زهرا حکیمیان: در که باز شد، دویدم و تا وسط‌های باغ رفتم. وقتی به نفس‌نفس افتادم، ایستادم. با شوق و ذوق به اطراف نگاه کردم. سالی یک‌بار به باغ پدربزرگ می‌آمدیم، آن هم برای چیدن انارهای باغ.

  • پول شیشه

    داستان

    پول شیشه

    خم شدم روی زمین و مشغول جمع‌کردن شیشه‌های شکسته شدم. - مامان‌جان! شما برو کنار. من خودم جمع می‌کنم. -نه! تو پاشو. دستت رو زخمی می‌کنی.

  • چهره‌ی شطرنجی فوتبال

    چهره‌ی شطرنجی فوتبال

    داستان > صدیقه حسینی: علی دست می‌گذارد روی شانه‌ام و می‌گوید: «بازی امروز یادت نره...» بعد هم تا به خودم بیایم می‌بینم رفته! این‌روزها این جمله را زیاد می‌شنیدم.

  • فوتبال روی فرش

    داستانك

    فوتبال روی فرش

    لحظه‌ای که توی خواب هم نمی‌دیدم و برایش ثانیه‌شماری می‌کردم، فرارسیده بود. شماره‌ی هفت تیم محبوبم را پوشیده بودم و شوتم ممکن بود سرنوشت تیم را در این بازی حساس رقم بزند.

  • نیمه‌ی گم‌شده

    نیمه‌ی گم‌شده

    داستان > محمد‌رضا شمس: اردک: یک اردک بود که الآن نیست. هیچ‌کس هم نمی‌داند کجا رفته است.

  • آقای قیافه

    داستانك

    آقای قیافه

    پلک نمی‌زد. به پنجره‌ی اتاقش خیره مانده بود. نیمکت سبز پارک در حاشیه‌ی پنجره ساکت مانده بود. هیچ‌چیز حرکت نمی‌کرد؛ نه دخترک، نه آقای قیافه‌ که روی نیمکت کز کرده بود.

  • هم‌بـازی اژدهـا

    هم‌بـازی اژدهـا

    داستان > حعفر توزنده‌جانی: ایستگاه پر از مسافر بود. وقتی رسیدم، زیر سایبانش جای ایستادن نبود. آفتاب تندی می‌تابید. خیس عرق زیر آفتاب ایستادم که یک‌دفعه پیرمردی با لباس مرتب با چتر از راه رسید. آمد و کنارم ایستاد.

  • شامی‌هایی برای شام

    داستان

    شامی‌هایی برای شام

    بوی تن مامان را نمی‌دهد. - پروانه شام! «زهرمار...» این تعریف من از شام است. شامی که دست‌پخت مامان نیست.

  • گربه روی دیوار

    داستانك

    گربه روی دیوار

    هوا کم‌کم در حال تاریک شدن است و خورشید آرام آرام جای خودش را به ماه می‌دهد. در خانه تنها هستم. حوصله‌ام سررفته.

  • چند روایت غمگین از یک آفتاب‌پرست

    چند روایت غمگین از یک آفتاب‌پرست

    داستان > علی ناصری: قصه‌ی اول: سیاهی آفتاب‌پرست زبان دراز کرد و خورشید را بلعید. جهان شد تاریک. سیاهی و سیاهی. اما آفتاب‌پرست شاد بود از این‌که حالا آفتاب را در درون خود داشت.

  • درخت صفر

    درخت صفر

    داستان > سمیرا آرامی: آقای ناظم وارد کلاس شد و برگه‌های دعوت‌نامه را به معلممان داد و رفت. احمد با پا زد به پهلوی کفشم و گفت: «وقتش رسید. یادت باشه چی گفتم.»

  • ردپاهای برفی

    ردپاهای برفی

    داستان > فریبا خانی: من عاشق آن صدا بودم. صدای خاصی بود. آب‌شدن برف روی کولر و چکیدن آن روی کانال کولر با صدای چیک... تق، چیک... تق، چیک... تق.

  • تـعقیب

    داستان

    تـعقیب

    به پشت سرم نگاه می‌کنم. هنوز دارد دنبالم می‌کند. قدم‌هایم را تند‌تر می‌کنم. فایده‌ای ندارد. صدای خرد‌شدن برگ‌های زیر پایش را می‌شنوم. باد سردی می‌آید. می‌لرزم.

  • برق لعنتی

    داستان

    برق لعنتی

    به نظرم هرازگاهی لازم است این برق لعنتی برود، برود و ناسزا بگویی به در و دیوار.

  • یادآوری

    داستان

    یادآوری

    استکان چای را برداشت. روی ایوان ایستاد. باران تازه بند آمده بود. بوی خاک هوا را پرکرده بود. چای را سر کشید. دلش می‌خواست زیر درخت‌های پرتقال دراز بکشد تا قطره‌های بارانی که لابه‌لای شاخه‌ها مانده، چکه‌چکه روی صورتش بریزد.

  • آشتی با گربه

    داستانك

    آشتی با گربه

    با چشم‌هایی در انتظار ثانیه‌ای خواب روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشستم. می‌خواستم سرم را به تبلیغات پشت سرم تکیه بدهم و چند لحظه بخوابم، اما می‌ترسیدم که خوابم سنگین شود و از اتوبوس جا بمانم.

  • پله‌ی سوم

    پله‌ی سوم

    داستان > نیلوفر نیک‌بنیاد: - آقا اجازه؟ آقای احمدی گفتن بچه‌های گروه سرود با وسایلشون بیان پایین، داریم می‌ریم سازمان.

  • تیغ

    داستانك

    تیغ

    داشتم انگشت کوچکم را فشار می‌دادم تا تیغ خیالی از خراش کوچکش بیرون بیاید. هرازگاهی هم زیرچشمی با خشم به کیکاووس نگاهی می‌انداختم. می‌دانستم که شرمنده و غمگین است، چون هنوز آبی را که بهش داده بودم، نخورده بود.

  • اسمال گوریل

    اسمال گوریل

    اولین‌بار که در مدرسه یک‌دیگر را دیدیم، این‌طور صدایم کرد: «کچل کوتوله! یه لحظه برگرد قیافه‌ات رو ببینم.» دستی به سرم کشیدم. انگار خودش لعبتی بود که به من می‌گفت کچل کوتوله! با آن دماغ گنده و دست‌های درازش خیلی شبیه گوریل بود.

  • سرگذشت غم‌انگیز یک گردوی عاشق

    داستانک > محمد‌رضا شمس: عشق در نگاه اول: گردو روی شاخه‌ی درخت نشسته بود. باد آرام‌آرام تابش می‌داد. یک‌دفعه چشم گردو از آن بالا به یک تربچه‌ی نقلی افتاد که مثل برف سفید بود و دلش لرزید و با همان نگاه اول عاشق شد.

  • هانِـس غایب است

    هانِـس غایب است

    داستان > نوشته‌ی اورزولا وُلفِل، ترجمه‌ی کتایون سلطانی: بچه‌ها و آقامعلم به گردشی یک‌روزه رفته بودند. حالا دیگر هوا تاریک شده بود و باید با اتوبوس به مدرسه بر می‌گشتند به شهر. اما یکی از بچه‌ها غیبش زده بود. از «هانِس» هیچ خبری نبود.

  • بشقاب‌پرنده

    داستان

    بشقاب‌پرنده

    روی زمین دراز کشیده بودم و به ستاره‌هایی که در آسمان پخش بودند، نگاه می‌کردم. صدای غرغرهای پروانه می‌آمد: «رخت‌خواب از این سفت‌تر پیدا نکرده بودن بهمون بدن؟»

  • دیکته

    داستان

    دیکته

    محمد‌رضا شمس: امیرعلی گوشه‌ی اتاق کز کرده بود و با چشم‌های از حدقه درآمده به پدر و مادرش که با هم جر‌و‌بحث می‌کردند، نگاه می‌کرد. این کار هر‌شبشان بود.

  • بادبادک‌ها از ارتفاع نمی‌ترسند

    داستان

    بادبادک‌ها از ارتفاع نمی‌ترسند

    روی نیمکت توی پارک نشسته‌ام. هوا خیلی خوب است. آن‌قدر خوب که دلم می‌خواهد به جای این بادکنک صورتی توی دستم که هر از گاهی هوس دررفتن به سرش می‌زند، یک بادبادک صورتی داشتم.

  • کاغذ رنگی

    کاغذ رنگی

    داستان > پریسا کرمی: بعضی از روزها خاص هستند. مثل امروز که بابا قول داده بود بی‌خبر به مرخصی بیاید و مامان را غافلگیر کنیم. صبح که با سرفه‌های الکی از خواب بیدار شدم مامان حدس زد کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشد. ولی چاره‌ای جز غیبت از مدرسه نداشتم.

  • چشم‌های نامرئی عروسک

    چشم‌های نامرئی عروسک

    داستان > صدیقه حسینی: این‌بار که دست کشیدم روی صورت عروسک، خبری از چشم‌های دکمه‌ای نبود. حتماً باز یک ‌جا گمشان کرده! مثل دفعه‌ی آخر که انداخته بودشان توی کمد و برای اولین‌بار شده بود مثل من! دیگر نمی‌توانست چیزهایی را که آدم‌ها می‌بینند، ببیند.

  • واژه‌واژه دعا، قدم‌قدم زیارت

    به مناسبت سال‌روز شهادت امام رضا (ع)

    واژه‌واژه دعا، قدم‌قدم زیارت

    در شماره‌ی ۸۴۱ دوچرخه و در آستانه‌ی تولد امام رضا‌(ع) مسابقه‌ای اعلام شد با عنوان «هشت مسابقه در تولد امام هشتم‌(ع)» که برندگان آن را در شماره‌ی ۸۵۲ معرفی کردیم و قول دادیم در حد امکان آثار برنده‌ها را در این شماره در دوچرخه منتشر کنیم.

  • داستان | یو یو

    داستان | یو یو

    - دیگه هم دنبالم نیا... دیگه هم زنگ خونه‌مون رو نزن. خیلی هم پسر بدی هستی! فکر کردی من نمی‌دونم... شایان نشسته است کنار تلفن و برای دهمین‌بار پیغام دوستش را گوش می‌کند.

  • نمی‌خواهم بمیرم

    نمی‌خواهم بمیرم

    داستان > مژگان کلهر: نباید لب‌هایم را می‌بوسیدی. دوری می‌آورد این کار. اگر توی جاده تصادف کنیم و من بمیرم چی؟ دلم نمی‌خواهد تصادف کنیم. دلم نمی‌خواهد بمیرم. اگر نمیرم، اگر سالم به تهران برسم، قول می‌دهم دیگر بهت نگویم مرمر.

  • پنیر محلی

    داستان

    پنیر محلی

    ری مالوس، ترجمه‌ی مینو همدانی‌زاده: بابام فریاد زد: «واقعاً که نادانی!» او توی کافه ایستاده بود و کولاک می‌کرد. گمانم هر‌کس آن‌جا بود دست از خوردن برداشته بود و نگاه می‌کرد.