داستان و داستان‌ نویسی

  • کاغذ شکلاتم را کجا بیندازم ؟

    کاغذ شکلاتم را کجا بیندازم ؟

    داستان > فاطمه خدری: دوچرخه‌ام را گوشه‌ی حیاط رها می‌کنم و به دنبال دایی‌محمود، که تازه از راه رسیده، وارد خانه می‌شوم. بی‌بی با قدم‌های سنگینش گل‌های قالی را له می‌کند و می‌گوید: «آخه آدم شب خواستگاری‌اش این‌قدر دیر می‌آد خونه؟!»

  • مامان روان‌شناس من

    داستان > رفیع افتخار: مامان این وقت روز معمولاً خانه نیست، ولی آن روز بود. یعنی وقتی به‌خانه‌ رسیدم، بود. می‌گوید: «بنشین روی این صندلی.» می‌نشینم. می‌گوید: «به من نگاه کن.» نگاه می‌کنم. می‌گوید: «حالا یک نفس عمیق بکش.» می‌کشم.

  • صادقانه یادداشت بنویسید

    از نو نوشتن

    صادقانه یادداشت بنویسید

    ترجمه‌ی مانلی شیرگیری: «جک گانتوس»، نویسنده‌ی کتاب «بن‌بست نورولت» و برنده‌ی مدال نیوبری:

  • نقشه‌ای برای داستان

    مربع

    نقشه‌ای برای داستان

    خیلی وقت بود که خبری از مربع نبود؛ این چندوقت دنبال چیزی بودم که درباره‌اش مربع بنویسم. تا این‌که یکی از شما، زهرا حقیقت‌منش از تهران، سؤالی را مطرح کرد:

  • سرخ و سیاه؛ هزینه‌ی انتخاب

    سرخ و سیاه؛ هزینه‌ی انتخاب

    آزاده نجفیان: شده گاهی به این فکر کنید که می‌شد همه‌چیز بهتر از آن باشد که الآن هست؟

  • یک جمله‌ی زیبای چینی

    یک جمله‌ی زیبای چینی

    داستان > فاطمه ابطحی: وقتی به ساختمان جدید آمدیم، همسایه‌های خارجی از همه‌چیزش برایم جالب‌تر بودند. کلاً درس جغرافی را خیلی دوست دارم و آدم‌های کشورهای دیگر برایم جالب‌اند. برای همین خیلی ذوق زده شدم، وقتی دیدم خانواده‌هایی خارجی توی ساختمانمان هستند.

  • بابای پرنده‌بگیر

    بابای پرنده‌بگیر

    داستان > علی احمدی: وقتی بابام کوچک بود، یک روز صبح بهاری با جوجه‌ی‌کوچولوش توی جعبه‌ی چوبی بزرگی توی اتاق، جلوی بالکن آپارتمان نشسته بود و به خورشید و پرنده‌های توی آسمان نگاه می‌کردند و نان و پنیر و پسته می‌خوردند.

  • کارگاه‌هایی برای نوشتن

    کارگاه‌هایی برای نوشتن

    خبر > روزهای طولانی تعطیلات تابستان سلانه‌سلانه از راه می‌رسند. شاید اگر بدانی این روزهای طولانی را چه‌طور سر کنی، بعد از تعطیلات احساس بهتری داشته باشی.

  • پسر ابر‌ها

    پسر ابر‌ها

    داستان > فاطمه ابطحی: سوغاتی‌های خاله خیلی مزه می‌داد. همیشه‌‌ همان چیزهایی را می‌آورد که من خیلی دوست داشتم. انگار فکرم را می‌خواند.

  • آن روی سگ

    آن روی سگ

    داستان > نویسنده و تصویرگر: محمدرفیع ضیایی: همه‌چیز به‌خوبی و خوشی می‌گذشت، درست مثل روزهای دیگر. من به مدرسه می‌رفتم. داداش‌کوچکه مشغول آزار و اذیت بود و نصف روز گریه می‌کرد و نصف دیگرش هم گویا از همه‌چیز راضی بود.

  • پسرها

    پسرها

    همشهری آنلاین: پوستر خیلی وقت بود آنجا چسبانده شده بود، برای همین نمی‌شد تویش جزئیات مراسم آن روز را خواند

  • صدسال سیاه

    صدسال سیاه

    همشهری آنلاین: ست از پا درازتر پیاده راه افتادم سمت خانه. توی دو ساعت راه برگشت، فقط داشتم به بخت ناوقت خودم فکر می‌کردم که شده بود مثل گرداب

  • خانم دَلُوِی در یک‌ روز

    براي هميشه

    خانم دَلُوِی در یک‌ روز

    معرفی نویسندگان جهان > آزاده نجفیان: احتمالاً شما هم مثل من گاهی آن‌قدر در فکر و خیال فرو رفته‌‌اید که زمان از دستتان دررفته! اول با یادآوری یک خاطره‌ی ساده شروع می‌شود اما هر‌خاطره شما را به خاطره‌ی دیگری گره می‌زند و بعد...

  • تا در خانه‌مان هفت قدم هم بیش‌تر نیست

    تا در خانه‌مان هفت قدم هم بیش‌تر نیست

    داستان > مژگان بابا‌مرندی: هوای اتاقم خنک است. پنجره را باز گذاشته‌ام و در اتاقم را پیش کرده‌ام. دلم نمی‌خواهد گرمای بخاری بیاید توی اتاقم. می‌خواهم آمدن بهار و هوای خنکش را با تمام مولکول‌های جاری توی اتاقم باور کنم.

  • از پشت شیشه

    از پشت شیشه

    همشهری آنلاین: آن روز اما مدام سرفه می‌کرد، سرفه‌هایی خش‌دار که به بالا آوردن خون در لگن‌های فلزی می‌رسید. چشم‌هایش شده بود یک کاسه خون

  • خانه‌ای تا ته دشت

    خانه‌ای تا ته دشت

    همشهری آنلاین: روستای عشایری آن‌ها هیچ‌وقت مسافری غیر از نزدیکان خودشان نداشته. بچه‌ها کسی غیر از خودشان را از نزدیک ندیده‌اند

  • فرضیه ماقبل آخر

    فرضیه ماقبل آخر

    همشهری‌آنلاین: از فرودگاه یک بسته آدامس هم خرید تا از درد احتمالیِ گوشش به خاطر نشست و برخاست هواپیما رها شود

  • حجره  و حاجی

    حجره و حاجی

    همشهری آنلاین: قالی کرمانِ خوش‌نقشی بود ولی معلوم بود که مور ناجور زده بهش. بیشتر جاهایش پوسیده و نخ‌نما شده بود

  • دست، هورا، سوت و هرچه بلدید!

    دست، هورا، سوت و هرچه بلدید!

    داستان > بهمن پگاه‌راد: - کیا ساعت ۹ شب خوابیدن؟! این سؤالِ خانم مجری برنامه‌ی «نمادین» بود. بچه‌ها مثل هرروز به صف شده بودند، اما مراسم نمادین فرق داشت.

  • مثل درختی خشکیده  پشت چراغ سبز

    مثل درختی خشکیده پشت چراغ سبز

    داستان>فرهاد حسن‌زاده: ارباب خودم سامبولی بلیکم وقتی آمدیم تهران، سه نفر بودیم. من و حمید و سعید. سه پسرخاله که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم.

  • گرگ‌نماها از کجا می‌آیند؟

    گرگ‌نماها از کجا می‌آیند؟

    همشهری‌آنلاین: افسانه‌ها می‌گویند یکی از مخوف‌ترین هیولاهای جهان در این شب‌ها همراه با ماه کامل ظهور می‌کند. شب‌هایی که ماه کامل در آسمان می‌درخشد زیبا‌ترین شب‌ها برای گردش در طبیعت به شمار می‌روند.

  • یک گل صورتی

    یک گل صورتی

    داستان> مجید شفیعی: روزی روزگاری پسر پادشاه بی‌حال و خسته جلوی ایوان نشسته بود که قُمری را دید. قمری یک گل صورتی بر منقار داشت. باد گرمی می‌وزید.

  • از خود نوشتن

    از خود نوشتن

    همشهری آنلاین: اولین ماده‌خام هر نویسنده‌ای زندگی و احساسات شخصی خود اوست، اتفاق‌هایی واقعی که او به آن‌ها پروبال می‌دهد و با تخیل می‌آمیزدشان

  • آن‌هایی که می‌دانند

    آن‌هایی که می‌دانند

    همشهری‌آنلاین: متاثر شدم. دست کشیدم تا در تاریکی دستش را بفشارم. با اکراه فشار دستم را پاسخ داد

  • عطر ماهی

    عطر ماهی

    فاطمه خدری: من عاشق ماهی‌ام. بوی ماهی سرخ‌شده با آرد و ادویه حالم را خوب می‌کند.

  • مثل رستم، مثل سوپرمن

    مثل رستم، مثل سوپرمن

    نویسنده و تصویرگر محمد‌رفیع ضیایی: به مامان گفتم: «آلودگیه؟!» گفت: «یعنی چی؟ پاشو دیرت می‌شه.» گفتم: «مگه آلودگی نیست که مدرسه تعطیل بشه؟!» مامان گفت: «هرروز که آلودگی نمی‌شه، پس کی باید شماها درس بخونید؟ پاشو!»

  • زیـر سر پیـنـه‌دوز

    زیـر سر پیـنـه‌دوز

    فاطمه ابطحی: بابا صبح‌ها می‌رود اداره، بعدازظهر‌ها در یک شرکت خصوصی کار می‌کند و تا چندوقت پیش، شب‌ها هم مسافرکشی می‌کرد. همه‌ی این کارها برای این است که بتوانیم خانه‌ی بزرگ‌تری بخریم. راستش این بیش‌تر فکر مامان است.

  • معرفی برگزیدگان جشنواره داستان انقلاب

    معرفی برگزیدگان جشنواره داستان انقلاب

    هشتمین جشنواره داستان انقلاب، جایزه امیرحسین فردی، شامگاه گذشته با برگزاری مراسم اختتامیه در تالار سوره به پایان رسید و برگزیدگان بخش‌های مختلف پس از دریافت جوایز خود همراه دیگر مهمانان در ضیافت شام حوزه هنری شرکت کردند.

  • یک روز معمولی

    یک روز معمولی

    داستان>مریم کوچکی: بعد از آن‌همه باران و باران و باران هوا آفتابی شد. این‌همه آب که بعداً اسمشان شد اقیانوس، آرام شدند. ظاهراً آرام شدند.

  • در ضمن شاهد هم دارم!

    در ضمن شاهد هم دارم!

    داستان>نوشته‌ی زیگیزموند فون‌رادتسکی/ ترجمه‌ی کتایون سلطانی: نامه‌ای به روزنامه‌ی «اِل پروگرِسو دِ آراناگوآ»: آقای سردبیر، در مورد چیزهایی که صبح روز جمعه، روی پُل «ترینیداد» اتفاق افتاد خبرهای عجیبی پخش شده که حتی به‌گوش مردم روستاهای آن‌سوی پل هم رسیده.