داستان و داستان‌ نویسی

  • چشم‌های نامرئی عروسک

    چشم‌های نامرئی عروسک

    داستان > صدیقه حسینی: این‌بار که دست کشیدم روی صورت عروسک، خبری از چشم‌های دکمه‌ای نبود. حتماً باز یک ‌جا گمشان کرده! مثل دفعه‌ی آخر که انداخته بودشان توی کمد و برای اولین‌بار شده بود مثل من! دیگر نمی‌توانست چیزهایی را که آدم‌ها می‌بینند، ببیند.

  • نیمه‌ی پر لیوان

    نیمه‌ی پر لیوان

    داستان > صدیقه حسینی: دفعه‌ی اولی بود که می‌دیدمش! یک لیوان پایه‌دار برای مهمانی‌های رسمی! از آن‌هایی که باید بین دو انگشت بگیری، جوری که انگار دست گذاشته‌ای زیر چانه‌ی لرزان آدمی بغض‌دار! هرلحظه می‌ترسیدم نکند بشکند.

  • کور خوندى

    کور خوندى

    داستان > علی جانب‌الهی: مرتضی کارتون را تماشا نمی‌کرد، توی تلویزیون شنا می‌کرد. او هیچ‌وقت غرق فیلم‌ها نمی‌شد، اما داستان این کارتون مثل آهن‌ربایی بود که مرتضی را برای همیشه جذب کرد.

  • آرزوی ستاره‌ای

    داستان

    آرزوی ستاره‌ای

    بنفشه چاپاری: سیمرغی بود که بال نداشت و پلنگی هم بود که خال نداشت، به همراه تک‌شاخی که یال نداشت. آن گوشه ‌و کنار اژدهایی هم بود که اصلاً حال نداشت. آن‌ها سال‌های زیادی را در جنگلی زیبا و سرسبز در کنار هم با غصه و ناراحتی زندگی می‌کردند.

  • من و همسایه‌ها

    من و همسایه‌ها

    داستان > صدیقه خسروی: ده، بیست، سی، چهل می‌کنم و انگشتم را فشار می‌دهم روی زنگ و می‌گویم: «س... س... سلام. ک... ک... کلیدم‌ رو...!»

  • سار از درخت پرید

    سار از درخت پرید

    داستان > محمد‌رفیع ضیایی: از میدان که رد می‌شدم، پرنده‌ها را نگاه می‌کردم. آپارتمان ما در طبقه‌ی چهارم ساختمانی در گوشه‌ی آن میدان بود. وسط میدان را به صورت پارکی کوچک درآورده بودند که دور آن را درخت‌های چنار در بر می‌گرفت.

  • در كارگاه داستان‌نويسي دوچرخه چه گذشت؟

    تیراندازی در دفتر دوچرخه

    بهمن ایلاتی: نوید، لبخند بامزه‌ای روی لبانش بود و داشت عناصر داستان را برایمان می‌گفت. پنج‌نفر از خبرنگارهای افتخاری و من، سراپا گوش بودیم و پلک هم نمی‌زدیم.

  • چه کسى «پى کِى  یو » را مى‌شناسد؟

    چه کسى «پى کِى یو » را مى‌شناسد؟

    داستان > مژگان بابا‌مرندی: برف می‌بارد. تندتند. دانه‌هایش هم درشت‌اند. دستم را دراز می‌کنم. می‌نشینند کف دستم. اولش شبیه گل‌اند. اما تا می‌آیم خوب تماشایشان کنم، زود زود آب می‌شوند.

  • بابام ملوان می‌شود

    بابام ملوان می‌شود

    داستان > علی احمدی: وقتی بابام کوچک بود، نزدیک ظهرِ یک روز بهار، با چشم‌های بیرون‌زده و دهان باز جلوی تلویزیون ایستاده بود و دستش را گرفته بود جلوی چشم جوجه‌کوچولوش و هی خودش را به چپ و راست تکان می‌داد و بالا و پایین می‌پرید.

  • قصری در ساحل*

    قصری در ساحل*

    داستان > محمد‌علی دهقانی: درویش‌علی پیرمردی پارسا بود. کلبه‌ای نزدیک دریا داشت که آن را با دست خودش ساخته بود. او خیلی ساده بود و با قناعت زندگی می‌­کرد. از مال و ثروت دنیا چیزی برای خودش نمی‌خواست.

  • زبان‌بسته‌ها گرسنه‌اند!

    زبان‌بسته‌ها گرسنه‌اند!

    داستان > نویسنده و تصویرگر: محمد‌رفیع ضیایی: از آن بالا هر‌روز او را می‌دیدم. در حاشیه‌ی آن بزرگ‌راه، زیر سایبانی که با چند تکه پارچه درست کرده بود، می‌نشست. پدربزرگ مرا بعدازظهر‌ها و بعضی صبح‌ها به گردش می‌برد.

  • کاغذ شکلاتم را کجا بیندازم ؟

    کاغذ شکلاتم را کجا بیندازم ؟

    داستان > فاطمه خدری: دوچرخه‌ام را گوشه‌ی حیاط رها می‌کنم و به دنبال دایی‌محمود، که تازه از راه رسیده، وارد خانه می‌شوم. بی‌بی با قدم‌های سنگینش گل‌های قالی را له می‌کند و می‌گوید: «آخه آدم شب خواستگاری‌اش این‌قدر دیر می‌آد خونه؟!»

  • مامان روان‌شناس من

    داستان > رفیع افتخار: مامان این وقت روز معمولاً خانه نیست، ولی آن روز بود. یعنی وقتی به‌خانه‌ رسیدم، بود. می‌گوید: «بنشین روی این صندلی.» می‌نشینم. می‌گوید: «به من نگاه کن.» نگاه می‌کنم. می‌گوید: «حالا یک نفس عمیق بکش.» می‌کشم.

  • صادقانه یادداشت بنویسید

    از نو نوشتن

    صادقانه یادداشت بنویسید

    ترجمه‌ی مانلی شیرگیری: «جک گانتوس»، نویسنده‌ی کتاب «بن‌بست نورولت» و برنده‌ی مدال نیوبری:

  • نقشه‌ای برای داستان

    مربع

    نقشه‌ای برای داستان

    خیلی وقت بود که خبری از مربع نبود؛ این چندوقت دنبال چیزی بودم که درباره‌اش مربع بنویسم. تا این‌که یکی از شما، زهرا حقیقت‌منش از تهران، سؤالی را مطرح کرد:

  • سرخ و سیاه؛ هزینه‌ی انتخاب

    سرخ و سیاه؛ هزینه‌ی انتخاب

    آزاده نجفیان: شده گاهی به این فکر کنید که می‌شد همه‌چیز بهتر از آن باشد که الآن هست؟

  • یک جمله‌ی زیبای چینی

    یک جمله‌ی زیبای چینی

    داستان > فاطمه ابطحی: وقتی به ساختمان جدید آمدیم، همسایه‌های خارجی از همه‌چیزش برایم جالب‌تر بودند. کلاً درس جغرافی را خیلی دوست دارم و آدم‌های کشورهای دیگر برایم جالب‌اند. برای همین خیلی ذوق زده شدم، وقتی دیدم خانواده‌هایی خارجی توی ساختمانمان هستند.

  • بابای پرنده‌بگیر

    بابای پرنده‌بگیر

    داستان > علی احمدی: وقتی بابام کوچک بود، یک روز صبح بهاری با جوجه‌ی‌کوچولوش توی جعبه‌ی چوبی بزرگی توی اتاق، جلوی بالکن آپارتمان نشسته بود و به خورشید و پرنده‌های توی آسمان نگاه می‌کردند و نان و پنیر و پسته می‌خوردند.

  • کارگاه‌هایی برای نوشتن

    کارگاه‌هایی برای نوشتن

    خبر > روزهای طولانی تعطیلات تابستان سلانه‌سلانه از راه می‌رسند. شاید اگر بدانی این روزهای طولانی را چه‌طور سر کنی، بعد از تعطیلات احساس بهتری داشته باشی.

  • پسر ابر‌ها

    پسر ابر‌ها

    داستان > فاطمه ابطحی: سوغاتی‌های خاله خیلی مزه می‌داد. همیشه‌‌ همان چیزهایی را می‌آورد که من خیلی دوست داشتم. انگار فکرم را می‌خواند.

  • آن روی سگ

    آن روی سگ

    داستان > نویسنده و تصویرگر: محمدرفیع ضیایی: همه‌چیز به‌خوبی و خوشی می‌گذشت، درست مثل روزهای دیگر. من به مدرسه می‌رفتم. داداش‌کوچکه مشغول آزار و اذیت بود و نصف روز گریه می‌کرد و نصف دیگرش هم گویا از همه‌چیز راضی بود.

  • پسرها

    پسرها

    همشهری آنلاین: پوستر خیلی وقت بود آنجا چسبانده شده بود، برای همین نمی‌شد تویش جزئیات مراسم آن روز را خواند

  • صدسال سیاه

    صدسال سیاه

    همشهری آنلاین: ست از پا درازتر پیاده راه افتادم سمت خانه. توی دو ساعت راه برگشت، فقط داشتم به بخت ناوقت خودم فکر می‌کردم که شده بود مثل گرداب

  • خانم دَلُوِی در یک‌ روز

    براي هميشه

    خانم دَلُوِی در یک‌ روز

    معرفی نویسندگان جهان > آزاده نجفیان: احتمالاً شما هم مثل من گاهی آن‌قدر در فکر و خیال فرو رفته‌‌اید که زمان از دستتان دررفته! اول با یادآوری یک خاطره‌ی ساده شروع می‌شود اما هر‌خاطره شما را به خاطره‌ی دیگری گره می‌زند و بعد...

  • تا در خانه‌مان هفت قدم هم بیش‌تر نیست

    تا در خانه‌مان هفت قدم هم بیش‌تر نیست

    داستان > مژگان بابا‌مرندی: هوای اتاقم خنک است. پنجره را باز گذاشته‌ام و در اتاقم را پیش کرده‌ام. دلم نمی‌خواهد گرمای بخاری بیاید توی اتاقم. می‌خواهم آمدن بهار و هوای خنکش را با تمام مولکول‌های جاری توی اتاقم باور کنم.

  • از پشت شیشه

    از پشت شیشه

    همشهری آنلاین: آن روز اما مدام سرفه می‌کرد، سرفه‌هایی خش‌دار که به بالا آوردن خون در لگن‌های فلزی می‌رسید. چشم‌هایش شده بود یک کاسه خون

  • خانه‌ای تا ته دشت

    خانه‌ای تا ته دشت

    همشهری آنلاین: روستای عشایری آن‌ها هیچ‌وقت مسافری غیر از نزدیکان خودشان نداشته. بچه‌ها کسی غیر از خودشان را از نزدیک ندیده‌اند

  • فرضیه ماقبل آخر

    فرضیه ماقبل آخر

    همشهری‌آنلاین: از فرودگاه یک بسته آدامس هم خرید تا از درد احتمالیِ گوشش به خاطر نشست و برخاست هواپیما رها شود

  • حجره  و حاجی

    حجره و حاجی

    همشهری آنلاین: قالی کرمانِ خوش‌نقشی بود ولی معلوم بود که مور ناجور زده بهش. بیشتر جاهایش پوسیده و نخ‌نما شده بود

  • دست، هورا، سوت و هرچه بلدید!

    دست، هورا، سوت و هرچه بلدید!

    داستان > بهمن پگاه‌راد: - کیا ساعت ۹ شب خوابیدن؟! این سؤالِ خانم مجری برنامه‌ی «نمادین» بود. بچه‌ها مثل هرروز به صف شده بودند، اما مراسم نمادین فرق داشت.