داستانک

  • کلاغ دره‌ی ماه

    کلاغ دره‌ی ماه

    داستان > یزدان صالحین: تمام شهر را هوهوی سرما ترسانده است. کیسه‌های نایلونی خالی و خاکروبه‌ها مشغول فرار هستند. صدای دیرینگ‌دیرینگ و تلق‌تلوق قوطی‌های خالی گوش آدم را آزار می‌دهد، مثل بوی ناخوشایندی که دوست نداری به دماغت بخورد.

  • بادگیر پیر

    بادگیر پیر

    داستان > زهرا حکیمیان: هرسال تابستان به خانه‌ی مادربزرگ در یزد می‌رفتیم. خانه‌اش در یکی از محله‌های قدیمی یزد بود؛ همان‌ محله‌هایی که خانه‌های خشتی دارند، دیوارهای کاهگلی، بادگیرها بر پشت‌بام خانه‌ها، کوچه‌های تنگ و ساباط‌ها.*

  • بند کفش

    داستانک

    بند کفش

    دستم را زیر چانه‌ام ستون کرده بودم و سر و ته کوچه را به امید دیدن سرویسم که به‌موقع‌آمدن به‌نظرش گناه آسمانی بود، نگاه می‌کردم...

  • جمعه‌ای که دیر می‌کرد

    جمعه‌ای که دیر می‌کرد

    داستان > یاسمن درستی: روز پنج‌شنبه دیگر تمام شده بود و همه منتظر بودند جمعه از راه برسد؛ ولی جمعه دیر کرده بود. کسی نمی‌دانست چرا. مردم خسته و بی‌حوصله شده بودند و منتظر بودند جمعه بیاید و روز تعطیلشان شروع شود.

  • چتر

    داستان > رفیع افتخار: بابای من از آن‌دسته باباهایی است که با عقاید عجیب و غریبشان، بابای آدم را جلوی چشمش می‌آورند.

  • کفش قرمز

    داستانک

    کفش قرمز

    با کفش‌های پاشنه‌بلندی که پوشیده بود، قدش حدود ۱۵ سانتی‌متر از من بلند‌تر شده بود. دم در کتاب‌خانه، موقع خداحافظی گفت: «تو هم کفش پاشنه‌بلند بپوش که هم‌قد من بشی دیگه!

  • دروغ‌گوهای خانه‌ی ما!

    دروغ‌گوهای خانه‌ی ما!

    داستان > فریبا خانی: ساعت‌های خانه‌ی ما از دیگر ساعت‌ها کمی جلوترند. ساعت‌های خانه‌ی ما دلشوره‌ای‌اند؛ تند‌تند می‌دوند. شاید ۱۵ یا ۱۶ دقیقه جلوترند.

  • اسمم گوهره، خانوم نیستم

    اسمم گوهره، خانوم نیستم

    داستان > مهین منتظری‌رودبارکی: از سر خیابان که پیچید، مطمئن شدم پیرزن را دنبال می‌کند. پایم را تند کردم که برسم به او. دست‌هایم را دو طرف پهلویم آماده نگه داشتم یقه‌اش را بگیرم که چه‌کار به زن بیچاره دارد و توی ساکش دنبال چی می‌گردد؟

  • معذرت می‌خواهم

    معذرت می‌خواهم

    داستان > کریستینه رِتل - ترجمه‌ی کتایون سلطانی: آقامعلم می‌گوید: «فلیکس باز که تو دیر آمدی سر کلاس!» فلیکس از خجالت سرخ می‌شود، آهسته می‌رود سمت نیمکتش، کوله‌اش را می‌گذارد زمین و زیر لبی می‌گو‌ید: «‌معذرت می‌خواهم.»

  • آکواریوم شیشه‌ای مورچه‌ها

    آکواریوم شیشه‌ای مورچه‌ها

    داستان > زهرا نوری: توی تاریکی‌ها قایم شده‌ای مثل سایه‌ها. سایه‌هایی که کش می‌آیند. قد می‌کشند و توی هم گم می‌شوند.

  • تعقیب و گریزهای ناگزیر

    تعقیب و گریزهای ناگزیر

    داستان > زهره تمیم‌داری: یک روز تعطیل، مونولوگ و دیالوگ همین‌جور که روی کاناپه ولو شده بودند تصمیم ‌گرفتند بروند بیرون و با هم نوشیدنی بخورند.

  • آسانسور نجات

    داستان

    آسانسور نجات

    ساعت هفت و چهل دقیقه‌ی صبح است. احتمالاً زنگ مدرسه را زده‌اند و بچه‌ها در مراسم صبحگاه‌اند. مثل همیشه جلوی آسانسور منتظرم.

  • استعداد ریاضی

    استعداد ریاضی

    داستان > صدیقه حسینی: مساحت دایره را حساب می‌کردم که آقای ربیعی آمد بالای سرم و گفت: «آفرین! معلومه که استعداد ریاضیت خوبه...» استعداد ریاضی! این اولین‌بار نبود که این ترکیب را می‌شنیدم.

  • زنگ... زنگ... زنگ...

    داستان

    زنگ... زنگ... زنگ...

    زودپز هم انگار متوجه عمق فاجعه شده بود که این قدر سروصدا راه انداخته بود، ولی هرچه باشد صدایش به داد و بیداد عمو و زن‌عمو نمی‌رسید. از همه بدتر صدای ضجه‌مویه‌ و ونگ‌ونگ پدرام، پسرعمویم بود.

  • هیس

    هیس

    داستان > زینب علیزاده‌لوشابی: پریا مقنعه‌اش را درآورد و روی مبل انداخت، بعد با عجله به آشپزخانه رفت. مامان داشت ناهار می‌کشید. - مامان، مامان یه چیز جالب!

  • اردوی باغ

    اردوی باغ

    داستان > فریبا خانی: خودشان می‌خواستند باغ را ببینند. به من ربطی نداشت. خودشان برای دیدن باغ غش کرده بودند. باغ جادویی که اسمش «پیل زمین» بود و به زبان محلی یعنی زمینی که در آن پول پنهان است.

  • گلبرگ‌های سیاه

    گلبرگ‌های سیاه

    داستان > پژمان سهرابی: «این را از کجا آوردی؟» مادر سفارش کرده بود جلوی مریم زیاد از پدرم حرفی نزنم. آخر او بابا نداشت و ممکن بود دلش بسوزد. پس باید دروغ می‌گفتم؟ مریم هنوز نگاهم می‌کرد. جواب دادم: «مامانم خریده.»

  • سینما

    داستان

    سینما

    کنارش نشستم و دست‌هایش را توی دستم گرفتم. گفتم: «بزرگ بشم، می‌برمت سینما! سینما رفتی؟» گفت : «نه! سینما چیه؟»

  • کوچه‌ی هفتم

    داستان

    کوچه‌ی هفتم

    در را باز کردم. گره روسری‌اش را محکم کشید... - ببخشید... سمیرا هست؟ یادش رفته بود سلام کند. زنبیل وسایل خاله‌بازی را در دستش جابه‌جا کرد.

  • یا کریم‌ها

    یا کریم‌ها

    داستان > بهمن پگاه‌راد: بابا از من جلو افتاده بود. اما با چشم او را می‌پاییدم تا توی شلوغی گمش نکنم. هم من تعطیل بودم، هم بابا. برای خرید رفته بودیم.

  • قبیله‌ی ایسم‌‌ها

    داستان

    قبیله‌ی ایسم‌‌ها

    مغازه‌ی لوازم‌برقی‌فروشی تمام ال‌سی‌د‌ی‌هایش را روشن کرده و هر کدام برنامه‌ای را نشان می‌دهد. سفیدبرفی سر تک‌تک کوتوله‌ها را می‌بوسد و پدری کشیده‌ی محکمی توی صورت بچه‌اش می‌خواباند.

  • بزبی‌قندی و ببر سیبریایی

    داستان

    بزبی‌قندی و ببر سیبریایی

    یاسمن درستی: ببر ‌که شکمش از گرسنگی فرو رفته بود و عصبی به‌نظر می‌رسید، توی بوته‌ها درگیر بود. مار بزرگ سرش را بالا می‌آورد و حمله می‌کرد.

  • حسن‌یوسف‌های بی‌عاطفه

    داستان

    حسن‌یوسف‌های بی‌عاطفه

    از کنار گل‌خانه‌ی عبور می‌کنم و به آرامی کف کفش‌هایم را می‌کشم به زمین. مسئول گل‌خانه را که با لباس کار سبز و چکمه‌های گِلی‌اش مشغول کار می‌بینم، دلم تنگِ بوییدن عطر گلدان‌ها می‌شود.

  • تازه دارم راه می‌افتم

    تازه دارم راه می‌افتم

    داستان > صدیقه خسروی: راست خیابان را بگیری و بیایی پایین، همان جاست. خانه‌ی آجری و قدیمی ما که به خانه‌های نوساز و بلند دور و برش دهن‌کجی می‌کند. سه طبقه که هر کدام روی هم سوارند.

  • تلفن همراه

    تلفن همراه

    داستانک > محمد‌رضا شمس: مامان کله‌اش را از توی تلفن‌همراه بابا آورد بیرون و با صدای بلندی گفت: «تو تلفن‌همراه من رو ندیدی؟»

  • گمشده

    گمشده

    چندوقت پیش وقتی به خانه برمى‌گشتم، با آگهى دلخراشى روبه‌رو شدم.

  • شب آرزوها

    شب آرزوها

    داستان > پری رضوی: بیست و نه روز از پاییز گذشته بود. آقاعزیز با عصای چوبی‏اش توی کوچه راه می‏رفت. برگ‌‏های پاییزی روی زمین، فرش زرد و نارنجی درست کرده بود. روی کلاه پیرمرد هم چند برگ نشسته بود. با خودش گفت: «بهتره درخت‌های حیاط رو هرس کنم.»

  • پدرم نگران جغرافیای ما بود

    پدرم نگران جغرافیای ما بود

    داستان > فریبا خانی: تازه ماشین خریده‌ بودیم؛ یک پراید سفید. خیلی ذوق کرده بودیم. سوارش شدیم. پدرم گفت: «باید آب‌بندی شود!» ــ آب‌بندی یعنی چه؟

  • غافل‌گیری در ساعت هشت‌ونیم صبح

    غافل‌گیری در ساعت هشت‌ونیم صبح

    داستان > شیوا حریری: با صدای زنگ بیدار ‌شدم. غلتی زدم تا به خوابم ادامه بدهم که صدای زنگ بعدی آمد. به زور لای چشم‌هایم را باز کردم و به ساعت نگاه کردم. هشت و نیم. کی ممکن بود ساعت هشت و نیم صبح ششم فروردین با کسی کار داشته باشد؟

  • ما بی‌نهایت هستیم

    ما بی‌نهایت هستیم

    فرهاد حسن‌زاده: چند سال پیش که یک پیکان داشتم زندگی ساده‌تر از حالا بود. الآن هم زندگی‌مان ساده است ولی پیکان دیگر از رونق افتاده. طفلکی پیکانِ ما ماشین بدی نبود و برای خودش بروبیایی داشت.