داستان و داستان‌ نویسی

  • بزبی‌قندی و ببر سیبریایی

    داستان

    بزبی‌قندی و ببر سیبریایی

    یاسمن درستی: ببر ‌که شکمش از گرسنگی فرو رفته بود و عصبی به‌نظر می‌رسید، توی بوته‌ها درگیر بود. مار بزرگ سرش را بالا می‌آورد و حمله می‌کرد.

  • برگ‌های گیلاس و سوت اسرارآمیز

    برگ‌های گیلاس و سوت اسرارآمیز

    همشهری‌آنلاین: نفهمیدم صدای چیست و گمان کردم که دیگر واقعا دیوانه شده‌ام. مثل سنگ سر جایم خشکم زد. فریاد بلندی کشیدم

  • تازه دارم راه می‌افتم

    تازه دارم راه می‌افتم

    داستان > صدیقه خسروی: راست خیابان را بگیری و بیایی پایین، همان جاست. خانه‌ی آجری و قدیمی ما که به خانه‌های نوساز و بلند دور و برش دهن‌کجی می‌کند. سه طبقه که هر کدام روی هم سوارند.

  • پدرم نگران جغرافیای ما بود

    پدرم نگران جغرافیای ما بود

    داستان > فریبا خانی: تازه ماشین خریده‌ بودیم؛ یک پراید سفید. خیلی ذوق کرده بودیم. سوارش شدیم. پدرم گفت: «باید آب‌بندی شود!» ــ آب‌بندی یعنی چه؟

  • تمدید مهلت ارسال آثار به جایزه ادبیات اقلیت

    همشهری‌آنلاین: مهلت ارسال آثار به جشنواره داستان پانزده‌ کلمه‌ای با موضوع کودکان کار (نخستین دورۀ جایزۀ ادبیات اقلیت) تا ۲۰ فروردین ۱۳۹۶ تمدید شد.

  • انارها

    انارها

    داستان > زهرا حکیمیان: در که باز شد، دویدم و تا وسط‌های باغ رفتم. وقتی به نفس‌نفس افتادم، ایستادم. با شوق و ذوق به اطراف نگاه کردم. سالی یک‌بار به باغ پدربزرگ می‌آمدیم، آن هم برای چیدن انارهای باغ.

  • چهره‌ی شطرنجی فوتبال

    چهره‌ی شطرنجی فوتبال

    داستان > صدیقه حسینی: علی دست می‌گذارد روی شانه‌ام و می‌گوید: «بازی امروز یادت نره...» بعد هم تا به خودم بیایم می‌بینم رفته! این‌روزها این جمله را زیاد می‌شنیدم.

  • شب‌های توبه

    شب‌های توبه

    همشهری آنلاین: حاج افشار نصف کرایه‌ی مرسوم را می‌گرفت و به جایش یک شرط داشت. اتاق‌هایش را فقط به دانشجوهای مومن اجاره می‌داد

  • مادرخوب همه دنیا

    همشهری‌آنلاین: برای همسایه‌ی بغلی دعا کرد که مریض بود و زنش آرزوی بچه داشت

  • هم‌بـازی اژدهـا

    هم‌بـازی اژدهـا

    داستان > حعفر توزنده‌جانی: ایستگاه پر از مسافر بود. وقتی رسیدم، زیر سایبانش جای ایستادن نبود. آفتاب تندی می‌تابید. خیس عرق زیر آفتاب ایستادم که یک‌دفعه پیرمردی با لباس مرتب با چتر از راه رسید. آمد و کنارم ایستاد.

  • شوتی‌ها

    شوتی‌ها

    همشهری آنلاین: جاده بود و هرم گرما؛ نمی‌شد شیشه‌های ماشین را پایین داد. چنان باسرعت می‌رفت که خاک دور ماشین را گرفته بود. جلوتر سرعتش را کم کرد

  • بچه‌های باغ فردوس‌

    بچه‌های باغ فردوس‌

    همشهری‌آنلاین: از چند سال قبلش، باغ فردوس شده بود مرکز آموزش فیلمسازی و قرار بود نسل جدیدی را وارد بدنه‌‌ی سینمای حرفه‌ای ایران کند

  • درخت صفر

    درخت صفر

    داستان > سمیرا آرامی: آقای ناظم وارد کلاس شد و برگه‌های دعوت‌نامه را به معلممان داد و رفت. احمد با پا زد به پهلوی کفشم و گفت: «وقتش رسید. یادت باشه چی گفتم.»

  • داستان مهم است نه نویسنده!

    «كيت دي كاميلو»، برنده‌ي مدال نيوبري:

    داستان مهم است نه نویسنده!

    ترجمه‌ی مانلی شیر‌گیری: «کیت دی‌کامیلو»، هم برای کودکان و نوجوانان می‌نویسد و هم برای بزرگ‌سالان. او از این‌که شغلش داستان‌نویسی است احساس خوش‌بختی می‌کند.

  • من چپول‌نیستم چپ دستم!

    من چپول‌نیستم چپ دستم!

    همشهری آنلاین: بعضی‌وقت‌ها هم به خاطر این‌که با همه فرق دارم، خوشحالم و حتی به دوستانم پز می‌دهم که من چپ‌دست هستم و از همه‌شان خاص‌ترم!

  • پله‌ی سوم

    پله‌ی سوم

    داستان > نیلوفر نیک‌بنیاد: - آقا اجازه؟ آقای احمدی گفتن بچه‌های گروه سرود با وسایلشون بیان پایین، داریم می‌ریم سازمان.

  • ۳۰۰ داستان کوتاه از ۴ گوشه دنیا

    ۳۰۰ داستان کوتاه از ۴ گوشه دنیا

    مراسم رونمایی از مجموعه ‌کتاب‌های «داستان‌های کوتاه جهان» ترجمه محمد‌علی مهمان‌نوازان با حضور مهدی قزلی و ابراهیم زاهدی‌مطلق، مدیر عامل و معاون بنیاد شعر و ادبیات داستانی در کتابفروشی علمی و فرهنگی برگزار شد.

  • قرنطینه

    قرنطینه

    داستان > صدیقه حسینی: از پشت شیشه‌‌ی قرنطینه نگاهش کردم. صورتش لاغر و زرد شده بود. یادم هست که تا چند هفته‌ پیش از آن اتفاق، پشت پنجره‌ی پذیرایی برایم دوست‌داشتنی‌ترین قسمت خانه بود.

  • کاغذ رنگی

    کاغذ رنگی

    داستان > پریسا کرمی: بعضی از روزها خاص هستند. مثل امروز که بابا قول داده بود بی‌خبر به مرخصی بیاید و مامان را غافلگیر کنیم. صبح که با سرفه‌های الکی از خواب بیدار شدم مامان حدس زد کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشد. ولی چاره‌ای جز غیبت از مدرسه نداشتم.

  • چشم‌های نامرئی عروسک

    چشم‌های نامرئی عروسک

    داستان > صدیقه حسینی: این‌بار که دست کشیدم روی صورت عروسک، خبری از چشم‌های دکمه‌ای نبود. حتماً باز یک ‌جا گمشان کرده! مثل دفعه‌ی آخر که انداخته بودشان توی کمد و برای اولین‌بار شده بود مثل من! دیگر نمی‌توانست چیزهایی را که آدم‌ها می‌بینند، ببیند.

  • نیمه‌ی پر لیوان

    نیمه‌ی پر لیوان

    داستان > صدیقه حسینی: دفعه‌ی اولی بود که می‌دیدمش! یک لیوان پایه‌دار برای مهمانی‌های رسمی! از آن‌هایی که باید بین دو انگشت بگیری، جوری که انگار دست گذاشته‌ای زیر چانه‌ی لرزان آدمی بغض‌دار! هرلحظه می‌ترسیدم نکند بشکند.

  • کور خوندى

    کور خوندى

    داستان > علی جانب‌الهی: مرتضی کارتون را تماشا نمی‌کرد، توی تلویزیون شنا می‌کرد. او هیچ‌وقت غرق فیلم‌ها نمی‌شد، اما داستان این کارتون مثل آهن‌ربایی بود که مرتضی را برای همیشه جذب کرد.

  • آرزوی ستاره‌ای

    داستان

    آرزوی ستاره‌ای

    بنفشه چاپاری: سیمرغی بود که بال نداشت و پلنگی هم بود که خال نداشت، به همراه تک‌شاخی که یال نداشت. آن گوشه ‌و کنار اژدهایی هم بود که اصلاً حال نداشت. آن‌ها سال‌های زیادی را در جنگلی زیبا و سرسبز در کنار هم با غصه و ناراحتی زندگی می‌کردند.

  • من و همسایه‌ها

    من و همسایه‌ها

    داستان > صدیقه خسروی: ده، بیست، سی، چهل می‌کنم و انگشتم را فشار می‌دهم روی زنگ و می‌گویم: «س... س... سلام. ک... ک... کلیدم‌ رو...!»

  • سار از درخت پرید

    سار از درخت پرید

    داستان > محمد‌رفیع ضیایی: از میدان که رد می‌شدم، پرنده‌ها را نگاه می‌کردم. آپارتمان ما در طبقه‌ی چهارم ساختمانی در گوشه‌ی آن میدان بود. وسط میدان را به صورت پارکی کوچک درآورده بودند که دور آن را درخت‌های چنار در بر می‌گرفت.

  • در كارگاه داستان‌نويسي دوچرخه چه گذشت؟

    تیراندازی در دفتر دوچرخه

    بهمن ایلاتی: نوید، لبخند بامزه‌ای روی لبانش بود و داشت عناصر داستان را برایمان می‌گفت. پنج‌نفر از خبرنگارهای افتخاری و من، سراپا گوش بودیم و پلک هم نمی‌زدیم.

  • چه کسى «پى کِى  یو » را مى‌شناسد؟

    چه کسى «پى کِى یو » را مى‌شناسد؟

    داستان > مژگان بابا‌مرندی: برف می‌بارد. تندتند. دانه‌هایش هم درشت‌اند. دستم را دراز می‌کنم. می‌نشینند کف دستم. اولش شبیه گل‌اند. اما تا می‌آیم خوب تماشایشان کنم، زود زود آب می‌شوند.

  • بابام ملوان می‌شود

    بابام ملوان می‌شود

    داستان > علی احمدی: وقتی بابام کوچک بود، نزدیک ظهرِ یک روز بهار، با چشم‌های بیرون‌زده و دهان باز جلوی تلویزیون ایستاده بود و دستش را گرفته بود جلوی چشم جوجه‌کوچولوش و هی خودش را به چپ و راست تکان می‌داد و بالا و پایین می‌پرید.

  • قصری در ساحل*

    قصری در ساحل*

    داستان > محمد‌علی دهقانی: درویش‌علی پیرمردی پارسا بود. کلبه‌ای نزدیک دریا داشت که آن را با دست خودش ساخته بود. او خیلی ساده بود و با قناعت زندگی می‌­کرد. از مال و ثروت دنیا چیزی برای خودش نمی‌خواست.

  • زبان‌بسته‌ها گرسنه‌اند!

    زبان‌بسته‌ها گرسنه‌اند!

    داستان > نویسنده و تصویرگر: محمد‌رفیع ضیایی: از آن بالا هر‌روز او را می‌دیدم. در حاشیه‌ی آن بزرگ‌راه، زیر سایبانی که با چند تکه پارچه درست کرده بود، می‌نشست. پدربزرگ مرا بعدازظهر‌ها و بعضی صبح‌ها به گردش می‌برد.