داستان و داستان‌ نویسی

  • بادگیر پیر

    بادگیر پیر

    داستان > زهرا حکیمیان: هرسال تابستان به خانه‌ی مادربزرگ در یزد می‌رفتیم. خانه‌اش در یکی از محله‌های قدیمی یزد بود؛ همان‌ محله‌هایی که خانه‌های خشتی دارند، دیوارهای کاهگلی، بادگیرها بر پشت‌بام خانه‌ها، کوچه‌های تنگ و ساباط‌ها.*

  • چتر

    داستان > رفیع افتخار: بابای من از آن‌دسته باباهایی است که با عقاید عجیب و غریبشان، بابای آدم را جلوی چشمش می‌آورند.

  • دروغ‌گوهای خانه‌ی ما!

    دروغ‌گوهای خانه‌ی ما!

    داستان > فریبا خانی: ساعت‌های خانه‌ی ما از دیگر ساعت‌ها کمی جلوترند. ساعت‌های خانه‌ی ما دلشوره‌ای‌اند؛ تند‌تند می‌دوند. شاید ۱۵ یا ۱۶ دقیقه جلوترند.

  • اسمم گوهره، خانوم نیستم

    اسمم گوهره، خانوم نیستم

    داستان > مهین منتظری‌رودبارکی: از سر خیابان که پیچید، مطمئن شدم پیرزن را دنبال می‌کند. پایم را تند کردم که برسم به او. دست‌هایم را دو طرف پهلویم آماده نگه داشتم یقه‌اش را بگیرم که چه‌کار به زن بیچاره دارد و توی ساکش دنبال چی می‌گردد؟

  • معذرت می‌خواهم

    معذرت می‌خواهم

    داستان > کریستینه رِتل - ترجمه‌ی کتایون سلطانی: آقامعلم می‌گوید: «فلیکس باز که تو دیر آمدی سر کلاس!» فلیکس از خجالت سرخ می‌شود، آهسته می‌رود سمت نیمکتش، کوله‌اش را می‌گذارد زمین و زیر لبی می‌گو‌ید: «‌معذرت می‌خواهم.»

  • روایت‌های نو از پهلوان اسطوره‌ای

    گفت‌وگو با «مجيد شفيعي» به‌خاطر انتشار مجموعه‌ي «پهلوان گودرز»

    روایت‌های نو از پهلوان اسطوره‌ای

    نیلوفر نیک‌بنیاد: احتمالاً اسم «گودرز» به گوشتان خورده. پهلوان معروف شاهنامه که در جنگ‌های بسیاری حضور داشت و به روایتی ۷۸ تن از پهلوانان بعدی شاهنامه از نسل او بودند.

  • آکواریوم شیشه‌ای مورچه‌ها

    آکواریوم شیشه‌ای مورچه‌ها

    داستان > زهرا نوری: توی تاریکی‌ها قایم شده‌ای مثل سایه‌ها. سایه‌هایی که کش می‌آیند. قد می‌کشند و توی هم گم می‌شوند.

  • هیس

    هیس

    داستان > زینب علیزاده‌لوشابی: پریا مقنعه‌اش را درآورد و روی مبل انداخت، بعد با عجله به آشپزخانه رفت. مامان داشت ناهار می‌کشید. - مامان، مامان یه چیز جالب!

  • اردوی باغ

    اردوی باغ

    داستان > فریبا خانی: خودشان می‌خواستند باغ را ببینند. به من ربطی نداشت. خودشان برای دیدن باغ غش کرده بودند. باغ جادویی که اسمش «پیل زمین» بود و به زبان محلی یعنی زمینی که در آن پول پنهان است.

  • گلبرگ‌های سیاه

    گلبرگ‌های سیاه

    داستان > پژمان سهرابی: «این را از کجا آوردی؟» مادر سفارش کرده بود جلوی مریم زیاد از پدرم حرفی نزنم. آخر او بابا نداشت و ممکن بود دلش بسوزد. پس باید دروغ می‌گفتم؟ مریم هنوز نگاهم می‌کرد. جواب دادم: «مامانم خریده.»

  • یا کریم‌ها

    یا کریم‌ها

    داستان > بهمن پگاه‌راد: بابا از من جلو افتاده بود. اما با چشم او را می‌پاییدم تا توی شلوغی گمش نکنم. هم من تعطیل بودم، هم بابا. برای خرید رفته بودیم.

  • بزبی‌قندی و ببر سیبریایی

    داستان

    بزبی‌قندی و ببر سیبریایی

    یاسمن درستی: ببر ‌که شکمش از گرسنگی فرو رفته بود و عصبی به‌نظر می‌رسید، توی بوته‌ها درگیر بود. مار بزرگ سرش را بالا می‌آورد و حمله می‌کرد.

  • برگ‌های گیلاس و سوت اسرارآمیز

    برگ‌های گیلاس و سوت اسرارآمیز

    همشهری‌آنلاین: نفهمیدم صدای چیست و گمان کردم که دیگر واقعا دیوانه شده‌ام. مثل سنگ سر جایم خشکم زد. فریاد بلندی کشیدم

  • تازه دارم راه می‌افتم

    تازه دارم راه می‌افتم

    داستان > صدیقه خسروی: راست خیابان را بگیری و بیایی پایین، همان جاست. خانه‌ی آجری و قدیمی ما که به خانه‌های نوساز و بلند دور و برش دهن‌کجی می‌کند. سه طبقه که هر کدام روی هم سوارند.

  • پدرم نگران جغرافیای ما بود

    پدرم نگران جغرافیای ما بود

    داستان > فریبا خانی: تازه ماشین خریده‌ بودیم؛ یک پراید سفید. خیلی ذوق کرده بودیم. سوارش شدیم. پدرم گفت: «باید آب‌بندی شود!» ــ آب‌بندی یعنی چه؟

  • تمدید مهلت ارسال آثار به جایزه ادبیات اقلیت

    همشهری‌آنلاین: مهلت ارسال آثار به جشنواره داستان پانزده‌ کلمه‌ای با موضوع کودکان کار (نخستین دورۀ جایزۀ ادبیات اقلیت) تا ۲۰ فروردین ۱۳۹۶ تمدید شد.

  • انارها

    انارها

    داستان > زهرا حکیمیان: در که باز شد، دویدم و تا وسط‌های باغ رفتم. وقتی به نفس‌نفس افتادم، ایستادم. با شوق و ذوق به اطراف نگاه کردم. سالی یک‌بار به باغ پدربزرگ می‌آمدیم، آن هم برای چیدن انارهای باغ.

  • چهره‌ی شطرنجی فوتبال

    چهره‌ی شطرنجی فوتبال

    داستان > صدیقه حسینی: علی دست می‌گذارد روی شانه‌ام و می‌گوید: «بازی امروز یادت نره...» بعد هم تا به خودم بیایم می‌بینم رفته! این‌روزها این جمله را زیاد می‌شنیدم.

  • شب‌های توبه

    شب‌های توبه

    همشهری آنلاین: حاج افشار نصف کرایه‌ی مرسوم را می‌گرفت و به جایش یک شرط داشت. اتاق‌هایش را فقط به دانشجوهای مومن اجاره می‌داد

  • مادرخوب همه دنیا

    همشهری‌آنلاین: برای همسایه‌ی بغلی دعا کرد که مریض بود و زنش آرزوی بچه داشت

  • هم‌بـازی اژدهـا

    هم‌بـازی اژدهـا

    داستان > حعفر توزنده‌جانی: ایستگاه پر از مسافر بود. وقتی رسیدم، زیر سایبانش جای ایستادن نبود. آفتاب تندی می‌تابید. خیس عرق زیر آفتاب ایستادم که یک‌دفعه پیرمردی با لباس مرتب با چتر از راه رسید. آمد و کنارم ایستاد.

  • شوتی‌ها

    شوتی‌ها

    همشهری آنلاین: جاده بود و هرم گرما؛ نمی‌شد شیشه‌های ماشین را پایین داد. چنان باسرعت می‌رفت که خاک دور ماشین را گرفته بود. جلوتر سرعتش را کم کرد

  • بچه‌های باغ فردوس‌

    بچه‌های باغ فردوس‌

    همشهری‌آنلاین: از چند سال قبلش، باغ فردوس شده بود مرکز آموزش فیلمسازی و قرار بود نسل جدیدی را وارد بدنه‌‌ی سینمای حرفه‌ای ایران کند

  • درخت صفر

    درخت صفر

    داستان > سمیرا آرامی: آقای ناظم وارد کلاس شد و برگه‌های دعوت‌نامه را به معلممان داد و رفت. احمد با پا زد به پهلوی کفشم و گفت: «وقتش رسید. یادت باشه چی گفتم.»

  • داستان مهم است نه نویسنده!

    «كيت دي كاميلو»، برنده‌ي مدال نيوبري:

    داستان مهم است نه نویسنده!

    ترجمه‌ی مانلی شیر‌گیری: «کیت دی‌کامیلو»، هم برای کودکان و نوجوانان می‌نویسد و هم برای بزرگ‌سالان. او از این‌که شغلش داستان‌نویسی است احساس خوش‌بختی می‌کند.

  • من چپول‌نیستم چپ دستم!

    من چپول‌نیستم چپ دستم!

    همشهری آنلاین: بعضی‌وقت‌ها هم به خاطر این‌که با همه فرق دارم، خوشحالم و حتی به دوستانم پز می‌دهم که من چپ‌دست هستم و از همه‌شان خاص‌ترم!

  • پله‌ی سوم

    پله‌ی سوم

    داستان > نیلوفر نیک‌بنیاد: - آقا اجازه؟ آقای احمدی گفتن بچه‌های گروه سرود با وسایلشون بیان پایین، داریم می‌ریم سازمان.

  • ۳۰۰ داستان کوتاه از ۴ گوشه دنیا

    ۳۰۰ داستان کوتاه از ۴ گوشه دنیا

    مراسم رونمایی از مجموعه ‌کتاب‌های «داستان‌های کوتاه جهان» ترجمه محمد‌علی مهمان‌نوازان با حضور مهدی قزلی و ابراهیم زاهدی‌مطلق، مدیر عامل و معاون بنیاد شعر و ادبیات داستانی در کتابفروشی علمی و فرهنگی برگزار شد.

  • قرنطینه

    قرنطینه

    داستان > صدیقه حسینی: از پشت شیشه‌‌ی قرنطینه نگاهش کردم. صورتش لاغر و زرد شده بود. یادم هست که تا چند هفته‌ پیش از آن اتفاق، پشت پنجره‌ی پذیرایی برایم دوست‌داشتنی‌ترین قسمت خانه بود.

  • کاغذ رنگی

    کاغذ رنگی

    داستان > پریسا کرمی: بعضی از روزها خاص هستند. مثل امروز که بابا قول داده بود بی‌خبر به مرخصی بیاید و مامان را غافلگیر کنیم. صبح که با سرفه‌های الکی از خواب بیدار شدم مامان حدس زد کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشد. ولی چاره‌ای جز غیبت از مدرسه نداشتم.