داستان و داستان‌ نویسی

  • آخر و عاقبت دیوانه‌ی شهر هرت

    آخر و عاقبت دیوانه‌ی شهر هرت

    داستان > سوسن طاقدیس: شهر هرت در میان کوه‌هایی بلند و سر به فلک کشیده بنا شده بود. کوه‌ها شکل عجیبی داشتند، همه صخره‌هایی صاف و بسیار بسیار بلند بودند. مثل این بود که دور تا دور شهر را دیوار کشیده باشند.

  • این بی‌انصافی است

    این بی‌انصافی است

    داستان > صدیقه ملایی: این تنها دفعه‌ای بود که به‌خاطر کوبیدن قمقمه‌ی سبز نارنجکی توی سر هم‌کلاسی‌هایم تنبیه نشدم.

  • چه کسی ساعت‌ها را بیدار می‌کند؟

    چه کسی ساعت‌ها را بیدار می‌کند؟

    داستان > فریبا خانی: دوست داشتم یک روز هم که شده ساعت‌ها بیدارش کنند، اما هروقت ساعتی را کوک می‌کند یا تلفن‌ همراهش را روی ساعتی تنظیم می‌کند که زنگ بزند،

  • لعنتی‌ها

    لعنتی‌ها

    همشهری آنلاین: ‌پس از آن‌همه سال زندگی در حومه‌ی شیکاگو، حالا زندگی‌مان در شهر به‌نظر خودمان غیرعادی بود و انگار داشتیم از نو شروع می‌کردیم

  • میخچه

    میخچه

    همشهری آنلاین: گردباد با خرده یونولیت‌ها بازی راه انداخته بود. آن‌ها را بالا می‌برد، می‌چرخاند و به این سو و آن سو می‌پراکند

  • غزاله

    غزاله

    داستان > زهرا نوری: غزاله دیر کرده است. خدیجه عروسک زال را بغل کرده و زل زده به چشم‌های خسته و غمگین زال. شکوفه با سیم‌های سه‌تارش بازی می‌کند. مهدیه با شابلون خوش‌نویسی روی سیمرغ طلقی، بیت شعری از شاهنامه را چاپ می‌زند.

  • بـرادرم جاشوآ

    بـرادرم جاشوآ

    داستان > نولا هاسکینگ > ترجمه‌ی مانلی شیرگیری: برادر‌ بزرگم، «جاشوآ»، شبیه برادران دوستانم نیست. چهارده سال دارد، به مدرسه‌ی بچه‌های استثنایی می‌رود و مبتلا به سندروم داون است.

  • مقدمه‌ای بر سفر اسب

    مقدمه‌ای بر سفر اسب

    همشهری آنلاین: برای ابراهیم همه‌چیز از همین مخفی‌کاری زیاد شروع ‌شد. کتاب‌هایش را با روزنامه جلد می‌کرد که کسی نفهمد چی می‌خواند

  • همه‌چیز عادی است

    همه‌چیز عادی است

    همشهری آنلاین: روی صندوق پستی واحدها نام اهالی ثبت شده، دنبال اسم خودم می‌گردم. آن وسط‌ها پیدایش می‌کنم.

  • شاه زنبور

    شاه زنبور

    همشهری آنلاین: در کافه میلنیوم، رفاه و آرامش تقریبا صد سال قبل از من رسیده بود. وقتی برای اولین بار از آستانه‌ی در گذشتم و وارد شدم

  • شوش دانیال

    همشهری آنلاین: همه‌ی این اشخاص بیل و کلنگ گرفته به طرف دیواری شتافتیم که از آجر ساخته شده و در یک خرابه‌ای نزدیک چادرها واقع بود

  • مراسم یادبود علی‌اشرف درویشیان لغو شد

    مراسم یادبود علی‌اشرف درویشیان لغو شد

    همشهری آنلاین: برگزاری مراسم یادبود علی‌اشرف درویشیان به دلایل نامعلومی لغو شد.

  • ردی روی برف‌

    ردی روی برف‌

    همشهری آنلاین: ظهر وقتی میان جمعیت با صدای بلند گفته بود این درخت را باید از ریشه درآورد، طالب چشمک جانعلی را توی هوا قاپیده بود

  • زرنگی

    همشهری آنلاین: خدای من! همه چیز به هم ریخته بود. در کمدها باز و کشوها بیرون کشیده شده. کوهی از لباس کف اتاق ریخته و صندوق واژگون شده بود.

  • داستان‌ها روح دارند

    براي راوي داستان‌هاي زندگي«علي‌اشرف درويشيان»

    داستان‌ها روح دارند

    فرهاد حسن‌زاده: نوجوان که بودم، تازه پشت لبم سبز شده بود و هی و هی و مدام و مدام داشتم می‌شناختم.

  • دایره ‌المعارف

    دایره ‌المعارف

    داستان > پژمان سهرابی: مسافر کشتی شکسته، وقتی سحرگاه کنار ساحل بیدار شد، اصلاً باور نمی‌کرد که هنوز زنده باشد. پس فوراً نوکِ تیزِ صدفی را توی گوشت تنش فرو برد و از درد آن فهمید واقعاً نمرده است!

  • در بهشت باستان‌شناسان

    همشهری آنلاین: چاقو تنها وسیله‌ای بود که در دسترس داشتم. طولی نکشید دریافتم که چاقو دقیقا همان وسیله‌‌ی پیشرفته‌ای است که در گذشته از آن استفاده می‌کرده‌اند

  • فیل و درخت

    فیل و درخت

    همشهری آنلاین: فیل کوچولو خرطومش را توی آب برکه کرد و کمی روی خودش و درخت آب پاشید، بعد دوباره رفت خرطومش را پر از آب کند تا زیر درخت آب‌ بریزد

  • فضا‌نوردی با پیراهن چهل‌تکه

    فضا‌نوردی با پیراهن چهل‌تکه

    داستان > زهرا حکیمیان: - من می‌خوام فضانورد بشم. یه جایی هست اسمش ناساست. شاید هم یاسا... نمی‌دونم. اون‌جا می‌شه درس فضانوردی خوند. وقتی فضانورد شدم و رفتم ماه، یه تیکه از ماه رو برات می‌آرم. فکرش رو بکن پسر!

  • ارثیه‌ی عمه نازنین

    ارثیه‌ی عمه نازنین

    داستان > مریم کوچکی: عمه‌نازنین شب‌عروسی پسرش، درست همان وقتی که عروس را می‌آوردند، توی سالن افتاد. البته افتاد و مرد. همه می‌گفتند از ذوق زن‌گرفتن کیارش بوده است.

  • انجمن خواهر ا‌دب‌کُنی

    انجمن خواهر ا‌دب‌کُنی

    داستان > زهرا شاهی: کار بدی کردم که پول‌های آن کیف را برداشتم، قبول! اما کمی به خودم حق می‌دهم. تازه یک کم بیش‌تر هم حق می‌دهم. این یک کم بیش‌تر را به‌خاطر عاقبت ماجرا می‌گویم وگرنه همان یک کم را حق می‌دادم و نه بیش‌تر.

  • روباه شنی در بالکان

    روباه شنی در بالکان

    مرتضی کاردر: محمد کشاورز، نویسنده پرکاری نیست اما مجموعه داستان‌هایش همواره با استقبال مخاطبان و منتقدان مواجه شده است؛ از داستان «شهود» مجموعه نخست او «پایکوبی» که جایزه گردون را برای او به ارمغان آورد،مجموعه داستان «بلبل حلبی» که جایزه ادبی اصفهان و جایزه نویسندگان و منتقدان مطبوعات را از آن نویسنده کرد تا مجموعه داستان آخرش «روباه شنی» که جایزه جلال آل‌احمد (کتاب سال) را برد.

  • لجبازی نکن!

    لجبازی نکن!

    داستان > ویلیام کارلوس ویلیامز > ترجمه‌ی مینو همدانی زاده: یک مریض جدید داشتم، تنها چیزی که از او می‌دانستم نام‌خانوادگی‌اش بود «اولسون». صدای خانمی از پشت تلفن گفت: «خواهش می‌کنم هرچه زود‌تر خودتون‌ رو برسونید، دخترم حالش اصلاً خوب نیست!»

  • داستان‌های ترسناک یک هوش مصنوعی

    داستان‌های ترسناک یک هوش مصنوعی

    همشهری آنلاین: محققان موسسه فناوری ماساچوست، MIT موفق به ساخت سیستم هوش مصنوعی شده‌اند که از توانایی نوشتن داستان‌های ترسناک برخوردار است.

  • قایق کاغذی

    قایق کاغذی

    داستان > صدیقه ملایی: تابه‌حال شده قبل از این‌که خوابتان ببرد، بدانید قرار است چه خوابی ببینید؟ تابه‌حال شده هرشب یک خواب را ببینید؟

  • روایت کابوس‌های بیداری از قول جنگلی که آتش گرفت

    روایت کابوس‌های بیداری از قول جنگلی که آتش گرفت

    داستان > یاسمن رضائیان: یک گلوله‌ی آتش در سرم می‌سوخت. خواب به چشم‌هایم بر‌نمی‌گشت، چون هر‌لحظه احساس می‌کردم سرم آتش می‌گیرد. صدا‌ها و تصویر‌های مبهمی در ذهنم می‌چرخیدند. حتماً مریض شده بودم که هذیان می‌دیدم.

  • مطالبات شعری نوجوانان امروز

    با نگاهي به مجموعه‌ي شعر نوجوان امروز طرح شد

    مطالبات شعری نوجوانان امروز

    حسین تولایی: شصت‌و‌دومین نشست ترویج خواندن در کتاب‌خانه‌ی مرجع کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به بررسی شعر نوجوان امروز و به‌طور مشخص مجموعه کتاب‌های «شعر نوجوان امروز» اختصاص یافت.

  • پادشاه پارکینگ

    پادشاه پارکینگ

    داستان > فریبا خانی: تا می‌آمدم دوچرخه را در گوشه‌ای از پارکینگ خانه بگذارم، سر و کله‌ی علی‌آقا پیدا می‌شد با آن لباس سفید بلندش و جلیقه‌ی سرمه‌ای‌اش، با آن کلاه عرق‌چین که همیشه در گرما و سرما روی سرش بود.

  • ماهی‌ها در کفش‌داری بازی می‌کنند

    ماهی‌ها در کفش‌داری بازی می‌کنند

    داستان > پریسا کرمی: دیروز خیالاتی شده بودم، خیالی که با ماهی‌خانم شروع شد. شاید هم هوای بارانی حواس‌پرتم کرده بود. باران که می‌زند، حال و هوای حرم یک‌جور خاصی می‌شود. دلم می‌خواهد کفش‌هایم را در کفش‌داری جا بگذارم، توی حیاط قدم بزنم و خیس شوم.

  • بچه‌ی سرراهی

    داستان

    بچه‌ی سرراهی

    کتاب‌هایم را پرت می‌کنم توی کوله‌ام. تقریباً دیرم شده، اما عجله‌ای ندارم. مدرسه که جایی نمی‌رود. کفش‌هایم را از جاکفشی برمی‌دارم و داد می‌زنم: «ماماااان... من رفتم...»