داستانک

  • داستان | کلید ماشین

    بابا دستش را به سمت لبش برده و دارد با سبیل‌هایش بازی می‌کند

  • مأموریت ساحلی

    مأموریت ساحلی

    داستان > مریم کوچکی: هیچ‌کس شک ندارد که برنامه‌های تلویزیون اگر خیلی خوب نباشند، خیلی هم بد نیستند. مثلاً همین مادرجان خودم از وقتی که تبلیغات تلویزیون را دیده، دیگر کارت عابر‌بانکش و رمز آن را به ما نمی‌دهد.

  • سوسک و اسکوتر شارژی

    سوسک و اسکوتر شارژی

    داستان > فریبا خانی: من هرروز مجبورم با تاکسی به مدرسه بروم. خانه‌‌مان جایی است که هیچ خط اتوبوسی به مسیر خانه‌ی ما تا مدرسه نمی‌خورد. حتماً باید سوار تاکسی شوم.

  • پنجره خیال

    پنجره خیال

    هربار که از پنجره اتاق بیرون را نگاه می‌کرد در ذهنش تصمیم می‌گرفت ‌ باید برود و این تصمیم را در همان خیالات خودش اجرایی می‌کرد.

  • خواب کال

    خواب کال

    داستان > زهرا نوری: آقاجان در حیاط قدم می‌زند و زیر لب ترانه‌ای قدیمی زمزمه می‌کند. از پشت سر دود سیگارش چون پرنده‌ای آرام می‌رود بالا. مامان دلخور است: «یکی‌یکی زیادش کرده دوباره...»

  • صدای بابام

    صدای بابام

    داستان > پری رضوی: توی محل جدیدمان اولین‌بار من بودم که بازی هفت‌سنگ را به بچه‏‌ها یاد ‏دادم. در خانه‏‌ی قبلی با بابایم در حیاط بازی می‏‌کردیم.

  • سونامی

    سونامی

    داستان > مریم کوچکی: این یک معامله بود، بین من و دانیال. من به او کتاب می‌دادم می‌خواند، خلاصه و نقدش را مرتب و منظم با فونت ۱۴، قلم نازنین، برایم تایپ می‌کرد و پرینت می‌گرفت.

  • کفش‌های کتانی

    داستان

    کفش‌های کتانی

    در جاکفشی را باز کرد و گفت: «صدبار بهتون گفتم کفش‌هاتون رو که درمی‌آرین، پرت نکنین توی جاکفشی! آروم جفت کنین و بذارین این تو.»

  • مریض

    داستان

    مریض

    برای مریض‌های دیگر، برای مادر خودش و همه‌ی مادرهای غمگین دیگر، برای خودش و برای همه‌ی آدم‌ها دعا کرد. گفت: «کاشکی همه بتونن صدای کبوترها رو بشنون.»

  • مثل فیلم‌ها

    مثل فیلم‌ها

    داستان > زهرا نوری: حانیه ساکت است. خشکش زده. مات و مبهوت بطری خالی نوشابه را نگاه می‌کند. وانمود می‌کند حرفم را نشنیده. پرسیده‌ام: «ازش خبر داری؟»

  • هتل کاظیموف

    هتل کاظیموف

    داستان > بدری مشهدی: دوست داشتم مثل مامان «اِبی» صداش بزنم، اما نمی‌شد، یه جورهایی ضایع بود. موقعی که پدر و پسری داغ‌تری داشتیم، وقتی بهش می‌گفتم مهندس، خیلی حال می‌کرد.

  • تعمیرات تلویزیون و بقیه‌ی چیزها

    داستان

    تعمیرات تلویزیون و بقیه‌ی چیزها

    پیچ‌گوشتی را برداشتم و رفتم سمتش. - مامان، من درستش می‌کنم. - نمی‌خواد. از این بدترش نکن.

  • جاده‌ی ابریشم

    جاده‌ی ابریشم

    داستان > مریم کوچکی: خورشید، چه خانم باشد چه آقا، به جای آن‌که روز ما را طلایی و درخشان کند آن را سخت گرم و سرسام‌آور کرده است. اما... اما...

  • اولین روز کاری

    داستان

    اولین روز کاری

    پنجره‌ی اتاقم را باز می‌کنم. خنکی صبح به صورتم می‌خورد. نفس عمیقی می‌کشم. با صدای کوبیده‌شدن در اتاق به دیوار سرم را برمی‌گردانم. زهره در چارچوب ایستاده.

  • قراضه

    داستان

    قراضه

    سمانه آن‌بالا جلوی تخته ایستاده و گهگاه از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. نمی‌دانم از آن‌بالا چه می‌بیند. میری سرفه‌ای می‌کند و کتاب را ورق می‌زند.

  • آن چشم‌های مورّب، آن چالِ گونه

    آن چشم‌های مورّب، آن چالِ گونه

    ابراهیم افشار - روزنامه‌نگار: همیشه به آن صحنه می‌خندم که وقتی آمده بود تبریز، ملت چه شکلی عین نقل و نبات لیسیده بودندش.

  • آخر و عاقبت دیوانه‌ی شهر هرت

    آخر و عاقبت دیوانه‌ی شهر هرت

    داستان > سوسن طاقدیس: شهر هرت در میان کوه‌هایی بلند و سر به فلک کشیده بنا شده بود. کوه‌ها شکل عجیبی داشتند، همه صخره‌هایی صاف و بسیار بسیار بلند بودند. مثل این بود که دور تا دور شهر را دیوار کشیده باشند.

  • درخت وارونه

    داستان

    درخت وارونه

    وقتی آفتاب از پشت حصار کوه‌ها بیدارباش زد، جنگل پر از هیاهو شد. پرنده‌ها در و پنجره‌ی لانه‌هایشان را باز کردند تا هوای تازه بوی خواب را با خود ببرد.

  • این بی‌انصافی است

    این بی‌انصافی است

    داستان > صدیقه ملایی: این تنها دفعه‌ای بود که به‌خاطر کوبیدن قمقمه‌ی سبز نارنجکی توی سر هم‌کلاسی‌هایم تنبیه نشدم.

  • کجاست؟

    داستان

    کجاست؟

    دمپایی‌های قرمز را لنگه‌به‌لنگه پوشیدم و داد زدم: «کیه؟... اومدم.» زنجیر زنگ‌زده‌ی در را کشیدم و در باز شد. مامان پشت در با چهره‌ای زردتر از موز نرسیده، ایستاده بود. با ترس پرسیدم: «چی شده؟»

  • چه کسی ساعت‌ها را بیدار می‌کند؟

    چه کسی ساعت‌ها را بیدار می‌کند؟

    داستان > فریبا خانی: دوست داشتم یک روز هم که شده ساعت‌ها بیدارش کنند، اما هروقت ساعتی را کوک می‌کند یا تلفن‌ همراهش را روی ساعتی تنظیم می‌کند که زنگ بزند،

  • شب چله بود...

    شب چله بود...

    داستانک > زهرا نوری: همه کیپ تو کیپ چهار گوشه‌ی کرسی نشسته بودند و منتظر که ننه‌دایی گره‌ چارقدش را سفت کند و بنشیند پای سماور و با دست‌های حنابسته‌اش، دستی به زیر استکانی‌های قجری‌اش بکشد و برای همه چایی گله‌جوش، هل و دارچینی بریزد.

  • نکنه ...

    داستان

    نکنه ...

    ترس تمام وجودش را گرفته بود. سفت چسبیده بود به چادر سیاه مادرش و سعی می‌کرد خون‌سرد باشد. مادر کلید را توی قفل انداخت و گفت: «برو تو مادر. عجب بارونی می‌آد! خدا رو شکر.» پایش را که توی خانه گذاشت، نفسی کشید.

  • حکایت جایی که فقط پسته‌ها می‌خندیدند

    مهدیا گل‌محمدی:حاج جعفر، آجیل‌فروش سر گذر «دالان دراز» با آن عرقچین سفید روی سرش آنقدر خوش‌مشرب و بذله‌گو بود که تا حرف می‌زد کسی نمی‌توانست فقط بخندد و اغلب حاضران حسابی ریسه می‌رفتند. آنجا برای اولین‌بار بود که دیدم کسی از فرط خنده اشک می‌ریخت.

  • غزاله

    غزاله

    داستان > زهرا نوری: غزاله دیر کرده است. خدیجه عروسک زال را بغل کرده و زل زده به چشم‌های خسته و غمگین زال. شکوفه با سیم‌های سه‌تارش بازی می‌کند. مهدیه با شابلون خوش‌نویسی روی سیمرغ طلقی، بیت شعری از شاهنامه را چاپ می‌زند.

  • کوچ پرستوها

    داستان

    کوچ پرستوها

    شیر آب را که باز کردم، صدای خرخر آمد و بعد شالاپ، یک قطره آب افتاد توی لیوان. مامان از اتاق پذیرایی بلند گفت: «ببند اون شیر آب رو. دوباره هوا می‌کشه همون چند لیتر سهمیه رو هم نمی‌آره بالا.»

  • حکایت آب‌هفت‌گری‌های عمه رعنا

    مهدیا گل‌محمدی: عمه رعنا همیشه پیر بود؛ حتی داخل عکس‌های سیاه و سفیدی که دورتادورش کنگره داشت و گوشه‌اش مثل استکان‌های کمرباریک لب‌پر شده بود.

  • حکایت اتاقی که پایتخت خانه بود

    مهدیا گل‌محمدی: کامیار که از سفر سوئیس برگشت همه ما لهجه داشتیم. ما هم تهران به دنیا آمده بودیم اما انگار فارسی را فقط کامیار بلد باشد طوری پس از هر جمله ما ابروهایش را بالا می‌داد و غلیظ می‌‌پرسید:

  • حکایت تافت‌ زدن‌های گلنسا

    حکایت تافت‌ زدن‌های گلنسا

    مهدیا گل‌محمدی: گلنسا پشت آن چرخ‌ خیاطی دستی مارک جوکی که می‌نشست همیشه یک اسپری تافت کنارش بود.

  • حکایت عهدشکنی در بازار شکستنی فروش‌ها

    مهدیا گل‌محمدی: عباس‌آقا همیشه میان پسرهایش فرق می‌گذاشت. اورهان پسر بزرگ‌تر بود و بیشتر از ششم ابتدایی درس نخوانده بود.